ویرگول
ورودثبت نام
فریدون فرخ
فریدون فرخ
فریدون فرخ
فریدون فرخ
خواندن ۶ دقیقه·۸ ماه پیش

گریز من ( دو )

نی! بگذار که درد مرا بخورد. بگذار که گرسنگی مرا بخورد این بهتر است! به نظرم اندوه تنها قاب حقیقی است. باقی همه هیچ! قاب های فیک و قلابی! برای دوام آوردن های فیک و قلابی. چیزک‌های نه چندان را راه به حق نیست. حق تنها در ابهام جلوه می‌‎کند. همه این ها یعنی به چوخ رفتم. عشق بیماری مزمنی است که هیچ کس را توان علاج آن نیست. بایدها و شایدها را به سخره می گیرد، قدرت الهی را نمایان و زندگی را در مه گرگ و میشی می غلتاند. عشق با جواب سر و کار ندارد و این خود نشان الهی بودن آن است. آیا این خشکی توان رقاصی به کلمات را دارد؟ این کلمات ظریف اند. نه باید که با خشکی باید و شایدی به رقاصی به آنها رفت. ولی من تنها باید و شاید بوده ام سراسر! مرا چه می شود؟ این از مستی عشق است که هر چه می خواهم سراب زشتی است. سکوت پرصدا لطفا. عیان است که در حال دیوانه شدن ام. اما ایا توان بیان ان را نیز دارم؟ در ضدیت شکوفه ی زیبا دیدم، شیب تند زیبایی اش را در هیچ باید و شاید امی نتوانستم جای دهم.

قاب
قاب

این دری وری هایم را به پای قلم بگذارید. قلم چموش است و وحشی. هنوز مانده است تا رام اش کنم. لیک باید بگویم رام کردنی نیست. از اینک این را می دانم، که باید و شاید در او افسونی بر نمی انگیزد، تنها در من است که افسوسی به پاست و سراسرم را به آتش می گدازد. شعله خشم بر وحشت قلم می افزاید و این است آش شله قلمکار. بگذراید از اول شروع کنم. مرا نامی بود است در گذشته نه چندان دور، مرا چیزهای بود همچو دیگرانی کور. در حوالی مونیخ در مزرعه گاودارای در حال بیگاری! شب و روز شده بود سراسر جهنمی یا شاید بدتر از ان که اسمی برای ان نیست. به یکبار در آن جا نبودم و بودم. یعنی بعد از این که خود را به آلمان رساندم یکسالی سرگردانی بود و بعد یک روز در یک رستوران یا یک همچین چیزی رفیق یا یک همچین چیزی در برابرم سبز شد یا سیاه! مردکی بود ترک با شکمی قلمبه سری طاس نه طاس دست به دور مچ مرا کشاند در آشپزخانه اش "که این طور دنبال یه کاره پر نون ابی؟" معلوم است که بودم! همان اول که در آشپزخانه وارد شدم یک چیزکی در من افتاد که این بیشتر میخورد املاکی باشد تا آشپزخانه. مردک هم بدون آن که تردیدی به خود راه دهد چشم به چشمم دوخت که "فقط این که نه پسر جون این جا آلمان است. باید چندتا کار داشته باشی تا بتونی با این وضعیت زندگی رو بگذرونی. اینجا رو می بینی؟" با دست های که تناسبی با آن شکم کنده نداشت به آشپزخانه کثیف اش اشاره می کند "ببین من این جا همه کار می کنم! از نزول بگیر تا همان املاکی خودت تا هزار تا کار دیگر. باید اینجا مغزت کار کنه نه تنت" حس و حال جوانی ام را غلغلک می داد. از سر شوق حالا ان آشپزخانه کثیف زیباترین جای بود که به عمر دیده بودم. دوست داشتم یک روزی یک چیزی در همین مایه ها باشم! غلتید پشت میزش و چند ورقی را از این سو به آن سو و در آخر کاغذی چروکیده و زرد از زیر در آورد و چند لحظه ای در آن دقیق شد. "خوب پسر یک کار خوب برات سراغ دارم که اگه یکمی از خودت جربزه نشونی بدی تا آخر سال می تونی بار خودت رو ببندی" نیشم باز شده بود و احتمالا مثل سگ داشتم له له میزدم. کمی مکث کرد تا له له ها بیشتر شود. دل توی دلم نبود. چشم به کاغذ چروکیده اش برد و القصه برایم از گاوداری نزدیک مونیخ گفت. یک اتاق با امکانات فراوان، غذا سه وعده، حمام تمیز و غیره جزی از امکانات پیش و پا افتاده انجا بود. این ها را چندان مهم نمی شماردم. دوست داشتم اصل مطلب را بشنوم. بهش می گویم. نیش اش باز می شود که "مشخصه پسر عاقلی هستی." ده هزار تا ماهی! سرم سوت می کشد. "تازه این ها بدون زرنگی خودت. اگر سرت کمی کار کند با یکم پایین و بالا کردن.." چشمکی می زند "می تونی خیلی بیشتر از این چیزا در بیاری" قرار برای فردا می گذاریم تا قراداد را امضا کنم و از دوشنبه هفته بعد آنجا باشم. یا شاید بهتر باشد یکشنبه مستقر بشوم تا دوشنبه برای شروع آماده. تازه سه شنبه است. حس غریبی در سراسر هفته در زیر پوستم ول می خورد. دیگر بیکار نیستم. و دیگر این جا. خوشحالی؟ غم؟ هر چه هست مثل وقتی است که در فرودگاه تهران روی صندلی ول شده بودم و چمدان را کنار پا داشتم و یک ساک رو صندلی بغل. هر چه هست لذتی نمی برم. شاید دلشوره باشد اما نه این هم نیست. چیزی فرا این حالات معمول. سراسر هفته را با آبجو می گذرانم. از دختر ارمنی که چند صباحی را با هم می گذراندیم خداحافظی می کنم. چند قطره ای اشک روی گونه می اندازد. از این خوشم می اید. این که کسی برایت دلتنگ شود، حتی اگر شده برای چند دقیقه! و ان حس لعنتی نه تلخ است و نه شیرین بلکه گیح است بیشتر می شود. خودم را کم کم آماده می کنم. چند باری دیگر سری به مردک میزنم و گپ و کفتی! سرش شلوغ شده. اشپزخانه را پر کرده از گونی های که نمی دانم چیست. خودش که می گوید چند هفته دیگر که گرانی آمد همه را به قیمت خوبی اب می کند. آلمان هم گاهی وقت ها گرانی می اید. جمعه برای اخرین بار در همان دخمه دوباره می بینمش. بحث به آنجا می کشاند که خوب در این یکسال با پول هایت می خواهی چه کنی؟ نمی دانم. "خوب ادم عاقل که پول بیکار نمی گذارد که می گذارد؟" نه " آ قربون ادم چیز فهم! ما کله سیاها باید هوا همو داشته باشیم. ببین چطوره تا وقتی تو اونجا هستی پول بفرستی پیش من تا من کار کنم باهاش بعد هرچی سود داشت هفتاد سی! اوکی هستی" کمی فکر می کنم! "نه نه الان نمی خواد جواب بدی برو مستقر بشو اگر اوکی بودی زنگ بزن اینجور اگر بخوای نه بگی راحت تری" .

آیا باید تا ته این داستان را بگویم؟ مزرعه درب و داغنی در حومه مونیخ، اتاقی؟ حلبی بهتر است بگویم، یک دوش در همان حیاط مزرعه کنار انبار کاه! با این چیزها می سازی! برای سود کلان. زرنکی در کار نیست. نمی تواند باشد. همه چیز زیر نظر یک مدیر کله سیاه دیگر است که هر ماه یکبار سر کله اش پیدا می شود. حقوق را تمام و کمال می فرستم برای مردک و در آخر سال یکباره غیب ش میزند. بعد می فهمم که من تنها نبوده ام. لبخندی از سر تلخی به همان مزرعه بر می گردم و با حقوق ماهی هزارتا. مشخص است که این کله سیاه نیز دست اش با ان یکی در یک کاسه بوده. اما چه می توان کرد جز اینکه در ان سوراخ حلبی روز و شب را از پی هم تباه کرد؟

داستانرماندلنوشتهکار
۴
۰
فریدون فرخ
فریدون فرخ
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید