ویرگول
ورودثبت نام
غزل خیرخواه
غزل خیرخواه
غزل خیرخواه
غزل خیرخواه
خواندن ۴ دقیقه·۱۵ ساعت پیش

مرسی.تو چطوری؟

چندین بار این صفحه رو باز کردم که چیزی بنویسم.کلمه ای به ذهنم‌نیومد و اخرش تصمیم گرفتم با نوشتن اینکه "حرفی به ذهنم نمیاد"شروع کنم.بقیشو هرچی ب۶ ذهنم اومد مینویسم و احتمالا پراکنده و نامنسجم و نازیباست..!

به جزجملاتی که از مغزم پر میکشن، اشک هم از چشمام فرار میکنه. دلم میخواست حرف بزنم ولی انگار نمیتونم.دلم میخواست گریه کنم،که اونم نمیتونم!اشک تا دم چشم میاد و یهو مغزم سیمش رو از پیریز میکشه و اتصال همه جی به دنیای واقعی قطع میشه.

یه فرد پیری بود که ناراحت مشسته بود.گفتم چرا ناراحتی؟ گفت همه دوستام مردن .من تنهام و نمیدونم چرا نمیمیرم! حرفش ناراحت کننده بود. انگار تنهاییشو درک میکنم. ولی یه درد بالاتر از مرگ دوست هم و عزیزان هم شاید باشه. مثلا اینکه بدونی اوت دوست یا عزیز نمردا،بلکه احتنالا در وضعیتی بدتر از مرگه. الان ۲۰وخورده ای سالمه و دوستان دوری داشتم که اخیرا فوت شدن یا ماه پیش دستگیر شدن و معلوم نیست کجان و اخباری از حکم اعدامشون توی اینستا پیدا میکنم. چندتا از دوستان نزدیکم هم صحیح و سالمند و هرازگاهی میبنمشون یا باهاشون چت میکنم. ولی هرکدوم از اون‌ها هم کسی رو از دست دادن: خواهری،پدری،دوستی، همکاری و .... منظورم از ازدست دادن لزوما این نیست که مرده باشند. منظورم اینه که نمیدونن توی چه حالین!نمیدونن کجا بازداشتن.نمیدونن به چه جرمی؟ نمیدونن تا کی زندن و نکنه تا الان اعدام شده باشند! بقیه هم اینقدر روایت و داستان شنیدن که لازم نیست برای خودشون یا نزدیکانشون لزوما اتفاقی رخ داده باشه، قطعا که لحظاتی تا مغز استخون درد اون روایت رو حس میکنم و چون انسانند،یادشون نمیره!

گاهی هم من هم اون مردمان شبیه به من که باهاشون صحبت کردم،حس مسکنیم هرلحظه ممکنه عقلمونو از دست بدیم. گاهی هم من و هم اونا،حس میکنیم همین الانه که دچار جنون بشیم. گاهی هم من و اونا، حس میکنیم همین الان کاملا قادر و اماده‌ی خودکشی هستیم. هممون باهم در این ترومای جمعی،تنها موتدیم. انگار فقط جامعه دوقطبی نشده، بلکه هر انسانی،دونیم متضاد یا مجزا شده!!!

نوشتن اینا اینجا، خطرناکه. البته ممکنه هم با ۶تا فالوور خیلی خطرناک هم نباشه.

من نمیخوام فقط زنده بمونم.میخوام زندگی کنم. و انگار هرچی جلوتر میریم،امکان تفریح، به سبب سخت‌تر شدن بقا،کمتر میشه. و من کم‌کم امیدمو از دست میدم.

به سختی ساز تمرین میکنم.لذت قبلو نداره. نقاشی و رنگ کردن خیلی دوست داشتم.ولی وقتی خودمو به زور پای میز کشوندم تا امتحانش کنم،دیگا لذتی نداشت و بعد از چند دقیقه رهاش کردم. غذای خوشمزه خوردن البته هنوز لذت بخشه! ورزش کردن لذتشو داره از دست میده دیگه. کتاب خوندن جزو لاینفک زندگیم بود،ولی حسش نیست. یه عالمه کتاب توی طاقچه بازکردم ولی هیچکدومشون رو دوست ندارم دیگه.انگار هرچیزی که قبلا خوشحالم میکرد،اثرش رو از دست داده. دلم میخواد بازم پاشم برم توی مارک بشینم صدای بازی بچه هارو بشنوم. جم خوردن از خونه واسم خیلی سخته ولی چندباری امتحان کردم و به زور تا مارک رفتم. ناانیدشدم. یه بارش که هیچ کسی توی پارک نبود با اینکه ساعت و روز بازی اوکی بود. چندبار دیگه هم خیلی روح زندگی نداشت. نه تنها پارک، بلکا شهر هم روح زندگی نداره! البته نمیدونم.شایدم داره و من حسش نمیکنم.

البته تک و توک یه چیزهایی هست که اندکی دوپامین بدا. مثلا صدای گنجشکای دم صبح. که احتمالا در صورت حمله، دیگه اونم نیست. یا مثلا وقتی فلانی از تابلوی جدید نقاشیش و پیشرفتش ویدیومسج میفرسته و توی چهره ی خستش یه لبخند نشسته:) یا وقتی ملیکا گیتارشو میاره توی تلگرام و مینوازه. یا وقتی بهار همیشه امادست برای یه دست تخته نرد انلاین؛گرچه همیشه میبازم😅

من انگار هر لحظه به توانِ مردن نزدیک تر میشم ولی بازم اگر کسی بپرسه حالت چطورا؟ میگم مرسی تو چطوری؟ کاش میشد توضیح داد که جطورم...

یه بخشی ازم میخواد زنده بمونه و خوب زندگی کنه. یه بخشی ازم امید داره به جیزی. نمیدونم اون چیز چیه. شاید فقط غریزه ی بقاست. خیلی بخش کوچیکیه. ولی کاش همین بخش هم کور میشد! امیدواری این بخش، تسلی بخش نیست! فقط عذابه...!اون بخش هنوز دلش میخواد ترامی رو ادامه بده. ولی تعدیل نیروی شرکت،عذرشو خواسته و فعلا پول زیادی نداره. اون بخش دلش میخواد درس بخونه. ولی از بس یه خطو خوند و با بی تمرکزی محض،نفهمید، خسته شده. اون بخش دلش میخواد کار کنه و مردم ارتباط بگیره. ولی با یه حساب کتاب ساده،میدونه هرجقدرم کار کنه نمیتونه خونه و ماشبن مستقل خودشو داشته باشه و مردم هم گاهی بی رحمند. اون بخش دلش میخواد دوباره برگرده به کافه رادیو و نقاشی کنه و به اهنگ بی کلام اونجا گوش کنه و کمی با خودش خلوت دوستانه ای داشته باشه.ولی کافه رفتن زیادی واسش گرونه و لطفا نزارید با خودش تنها باشه... کاش میشد بدونم بقیه به چه امیدی ادامه میدن. شاید از بین گزینه های اونا، یه گزینه برای من منطقی بود و میشد بهش چنگ زد..:)

خودکشیمرگافسردگیمعنای زندگی
۶
۰
غزل خیرخواه
غزل خیرخواه
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید