افسردگی همیشه دشمن ما نیست.
گاهی آخرین سنگر ماست برای زنده ماندن.
آنجا که زندگی از ما میخواهد غیاب را تاب بیاوریم و ما هنوز بلد نیستیم چگونه.
آنجا که میل، از دلِ نداشتن زاده میشود؛
نه از داشتن.
کودک تا زمانی که مادر هست، نیازی به خیال ندارد.
نیازی به زبان هم ندارد.
اما وقتی مادر برای چند دقیقه نمیآید،
وقتی پستانی که هر بار نجاتش میداد ناگهان غایب میشود،
اشکها تبدیل میشوند به صدا.
صدا تبدیل میشود به نام.
و اینجا معجزه اتفاق میافتد:
زبان از دلِ فقدان متولد میشود.
ما مادر را صدا میزنیم، چون نداریمش.
و شاید تمام عمر، ما فقط چیزهایی را نام میبریم که از دست رفتهاند.
یا هر لحظه ممکن است از دست بروند.
آدمها را وقتی بهتر میشناسیم که کنارمان نیستند.
وقتی غیبت میکنند.
وقتی جایشان خالی میشود.
آنوقت تازه میفهمیم چقدر فضای ذهنمان را اشغال کرده بودند.
افسردگی گاهی راهیست برای اینکه حس نکنیم؛
راهی برای آنکه ندانیم چه میخواهیم.
چون اگر نام ببریم، باید رنج را هم بپذیریم.
باید بپذیریم که «خواستهای هست»
و هر خواستنی، یعنی امکانی برای از دست دادن
افسردگی گاهی زخم نیست؛
مرهم است برای زخمی عمیقتر.
بیحس شدن، همیشه فاجعه نیست.
گاهی دفاع بدن است در برابر دردهایی که هنوز زبان نیافتهاند.
و شاید هنر، درست در همین نقطه متولد میشود.
درست آنجا که غیاب مادر،
جای خود را به واژه میدهد؛
و واژه، به خیال؛
و خیال، به خلق.
ما برای تحمل زندگی مینویسیم.
نه برای فهمیدنش.
برای اینکه فقدان را با جوهر،
اندکی قابل لمستر کنیم.
فاطمه رضوانی
روان درمانگر