ویرگول
ورودثبت نام
Gin
Ginآمده‌ام برای هیچ و بی هیچ و پوچ از همه‌چیز به سوی پوچی هیچ زندگی و معشوق مرگ خواهم رفت، گاه باور و گاه انکار، هرانقدر انکار باور می‌سازد و هر باور انکاری برای باورم.
Gin
Gin
خواندن ۲ دقیقه·۱۴ روز پیش

《رها کن!》

درود بر شما! این قراره یه داستان باشه، نمی‌دونم چند قسمت ولی می‌دونم یکی قاتل میشه بلاخره... خلاصه من پذیرای نقد، تحلیل و هر انچه نظری که دارید هستم، ارادت مند شما، گین^^

کمد باز بود.

لباس ها منظم تر از همیشه.

مگر قرار بر فرار نبود؟

پس نظم ندای چه بود؟

پوتینش از زمان رزم محکم تر بود.

مگر چه جنگی شده که تا پای جان باید بدود؟

گل را در گل بوسید.

معشوقش کجا مانده که نمی‌اید؟

صدای پایش لرزان است یا که زمین می‌لرزد؟

در انقدر باز شد که محکم بسته شد.

به جای گره های پوتین، دستان معشوق بر گردنش گره خورد.

داری می‌ری!؟

عازمم

عزمت رو جزم کن، بمون.

دیره.

نرو...

وقت به اندازه‌ی خلقت تنگه، وقت رفتن شده.

نرو...

حس هایت پوچ است، رها کن.

نرو...

این بازی گل یا پوچ نیست، گل داخل گل رفته، پوچی حسته، اگه رها نکنی به جای دستت تو می‌شکنی.

من شکستم، نرو.

من شکستمت، رها کن.

شکسته چیست... این کبودی دستان، یاد بود رستم دستان است، نرو.

اگر بمونم بچه چی؟

بچه... می‌کشمش‌‌‌... نرو.

دست ها بر یقه‌ چنگ می‌زنند، نوازنده نیستند ولی نواختن درد را آموختند.

این اشتباه بوده تا همینجا، این بچه می‌مونه با ما

_هی‌ هی هی ما چیه؟ قراره بری!

+کمر به کشتار بستی یا کلمات همچنان خودکشی می‌کنند تا برای این بی‌لیاقت داستان بشه؟

ما... تکه‌ای از تو التماس می‌کند... نرو

قرص‌هات رو مصرف نکردی باز؟ رها کن!

نرو...نرو بدون تو نمی‌شه... نرو.

نک‌‌‌...نکند عاشق دیگری شدی!؟

ارزشت بالا نیست، چرا با هم جنست تعویضت کنم، مگر دیوانه‌ام همچو تو؟ رهایم کن!

کودک بیچاره می‌آموزد که باید بجنگد.

پس با خشم آموخته به دیواره ها ضربه می‌زند.

مرد ناگه شوق در چشمان پدید می‌اورد.

زانو می‌زند.

بر دامان کودک بوسه می‌زند.

می‌ایستد.

نگاهش همچو سابق می‌شود.

با کینه، با غرور، با خنده‌ی رذل شده‌اش می‌خندد.

به کیفش چنگ می‌زند.

زن را رها می‌کند با حس آزادی به خروجی می‌رود.

نرو! اگه بری.... اگه بری چطور شکم خودم و بچه رو سیر کنم!؟

مرد شانه‌ای بالا می‌اندازد.

عادت کن عزیزم.

زن زانو می‌زند،

کی انقدر پست شده بود؟

نمی‌دانست... کمی قبل مگر تنش شبانگاه نشده بود؟

_احمق! فاصله بگیر، بگذار برود! آخر تو قاتل او می‌شوی یا او قاتل تو! رها کن!

+نمی‌تونه! تمام ما زیر دستان او به سخره در آمدیم!

_چطور بکشیمش!

× هی هی هی آروم... اون خودش آخرش قاتل خودش میشه رها کنید!

پ.ن: دقت کردید که راوی وقتی حرف می‌زنه آخر جمله ها د گذاشته میشه؟

رهاگلبچهداستان
۶۸
۵۶
Gin
Gin
آمده‌ام برای هیچ و بی هیچ و پوچ از همه‌چیز به سوی پوچی هیچ زندگی و معشوق مرگ خواهم رفت، گاه باور و گاه انکار، هرانقدر انکار باور می‌سازد و هر باور انکاری برای باورم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید