ویرگول
ورودثبت نام
دکتر رضا قویدل
دکتر رضا قویدلرضا قویدل | پزشک و جستجوگر ذهن کانال در پیام‌رسان بله https://ble.ir/gozareshzehn
دکتر رضا قویدل
دکتر رضا قویدل
خواندن ۳ دقیقه·۳ ساعت پیش

فانوس؛ داستان یک بودیستوا

در آیین بودا، واژه‌ای وجود دارد که سال‌ها ذهن مرا درگیر کرده است؛ بودیستوا.

بودیستوا کسی نیست که از رنج فرار کرده باشد.

کسی هم نیست که مأمور نجات دیگران باشد.

او انسانی است که می‌تواند به ساحل آرامش برسد، اما آگاهانه می‌ایستد. نه برای آنکه قهرمان باشد، نه برای آنکه کسی او را تحسین کند؛ فقط چون باور دارد تا وقتی حتی یک انسان در تاریکی سرگردان است، روشن ماندن ارزشمندتر از رسیدن است.

هر بار که به این مفهوم فکر می‌کنم، تصویر یک فانوس دریایی در ذهنم جان می‌گیرد.

فانوس، کامل‌ترین استعاره یک بودیستواست.

بر بلندترین صخره می‌ایستد.

باد را تحمل می‌کند.

باران را تحمل می‌کند.

تنهایی را تحمل می‌کند.

اما جای خود را ترک نمی‌کند.

اگر از صخره پایین بیاید تا دست کشتی‌ای را بگیرد، دیگر فانوس نیست.

اگر خودش را به آب بیندازد، تنها چراغی خواهد بود که در تاریکی غرق شده است.

رسالت او چیز دیگری است.

او باید بایستد.

می‌گویند روزی فانوس دریایی با خودش گفت:

میان تمام کشتی‌هایی که از کنار صخره عبور کردند، دلبستگی من همیشه به همان کشتی کوچک بود

همان کشتی سبکی که با شور و شوق پارو می‌زند.

همان که هنوز از موج‌ها نمی‌ترسد و خیال می‌کند تمام دریا را می‌توان با هیجان فتح کرد.

صخره‌ها را از دور دیده است، کوسه‌ها را در قصه‌ها شنیده است و شاید با همان سرخوشی کودکانه‌اش به هر دو لبخند زده باشد.

شاید چیزی را در او دوست دارم که سال‌ها پیش، در خودم جا گذاشته‌ام.

اما من دیگر کشتی نیستم.

سرنوشت من، یا شاید انتخاب من، ایستادن روی صخره است.

نه می‌توانم جلوتر بروم.

نه عقب‌تر.

مرزهای فانوس از پیش تعریف شده‌اند.»


گاهی از خودم می‌پرسم اگر همان کشتی کوچک، تنها نوری را که برای راهنمایی‌اش روشن مانده نادیده بگیرد، چه می‌شود؟

نمی‌دانم.

اما این را می‌دانم که نور، وظیفه ندارد دیده شود.

وظیفه دارد روشن بماند.


دوست دارم کشتی از میان صخره‌ها سالم عبور کند.

دوست دارم هیچ موجی بدنه‌اش را زخمی نکند.

دوست دارم افق را پیدا کند.

اما این رسالت من نیست.

فانوس‌ها مسئول کشتی‌ها نیستند.

حتی اگر امن‌ترین مسیر را بشناسند.

حتی اگر پلی را نشان دهند که از دور، بی‌منطق به نظر برسد.

گاهی فانوس، راهی را نشان می‌دهد نه برای آنکه آن راه کوتاه‌ترین مسیر رسیدن باشد، بلکه برای آنکه چیزی را به کشتی بیاموزد.

شاید بگوید از آن پل عبور کن.

نه چون مقصد آنجاست، بلکه چون باید صخره را از نزدیک ببینی.

اگر بازگشتی، جرئت عبور از یک شب طوفانی را برای همیشه در خودت یافته‌ای.

و اگر ادامه دادی، من می‌دانم که آن راه تو را نابود نخواهد کرد.

رسالت من این نیست که زندگی را برای تو آسان کنم.

رسالت من این است که نگذارم نادانی، تو را به کام صخره‌ها بسپارد.

حتی اگر دریایی آرام‌تر را معرفی کنم، باز هم انتخاب، همیشه بر عهده ناخداست.

هیچ فانوسی جای پارو زدن را نمی‌گیرد.

هیچ نوری به جای ناخدا تصمیم نمی‌گیرد.

این قانون دریاست.

و شاید قانون زندگی.


کشتی‌ها گاهی نور را فراموش می‌کنند.

نه از سر ناسپاسی.

انسان به روشنایی عادت می‌کند.

تا وقتی چراغ روشن است، حضورش طبیعی به نظر می‌رسد.

اما کافی است یک شب خاموش شود تا بفهمد چه چیزی را از دست داده است.

فانوس هرگز شکایت نمی‌کند.

نور، اهل گلایه نیست.

گاهی فقط آرام‌تر از همیشه می‌گوید:

«از آن پل برو.»

بی‌آنکه توضیحی بخواهد.

بی‌آنکه اصراری داشته باشد.


شاید به همین دلیل است که بودیستوا بودن، بیش از آنکه شبیه نجات دادن باشد، شبیه روشن ماندن است.

روشن ماندن، حتی وقتی کسی به نور نگاه نمی‌کند.

روشن ماندن، حتی وقتی هیچ تشکری در کار نیست.

روشن ماندن، حتی وقتی کشتی محبوبت، مسیر دیگری را انتخاب می‌کند.

زیرا نور، برای اسیر کردن کشتی‌ها روشن نمی‌شود.

نور فقط یادآوری می‌کند که افق، هنوز وجود دارد.

و شاید تمام رسالت یک بودیستوا نیز همین باشد؛

اینکه در تاریک‌ترین شب‌ها، آخرین نقطه‌ی روشن افق باقی

بماند

🖋️دکتر رضا قویدل

داستانفلسفهروانشناسیبودا
۱
۰
دکتر رضا قویدل
دکتر رضا قویدل
رضا قویدل | پزشک و جستجوگر ذهن کانال در پیام‌رسان بله https://ble.ir/gozareshzehn
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید