
راهب میگفت
آدم از زیادی دانستن پیر میشود
نشان میداد
به راهروهای صومعه که از بس رد شده بود
دیگر جلا نداشتند
و میگفت
هر فکری که زیاد از رویش رد شوی
دیگر راه نیست
شیار است
میگفت
پیر میشوی اگر زیاد بدانی
پیر میشوی اگر زیاد فلسفه ببافی
پیر میشوی اگر آنقدر بفهمی
که دیگر جرأت نکنی یک قدم ساده برداری
میگفت
گاهی نادانی هنر است
گاهی آنها که نمیدانند
آرامتر میخوابند
خوشحالتر بیدار میشوند
و دنیا پر است از فیلسوفهای پیر و فرسوده
که روی کاناپههای نرمشان
دربارهٔ زندگی حرف میزنند
در حالی که خود زندگی
از پنجره رد میشود و میرود
روزی مردی «فهمیده» به معبد آمد
صورتش چین نداشت
اما نگاهش خسته بود
گفت
استاد من زیاد میدانم
کتابهای زیادی خواندهام
فلسفه میدانم
روانشناسی میدانم
علتها را میفهمم
پیامدها را حدس میزنم
بهخاطر همین
هیچ کاری نمیکنم
راهب نگاهش کرد
مثل کسی که تصویری آشنا را
در آینهٔ دیگری میبیند
مرد ادامه داد
هر کاری که میخواهم بکنم
یک صدای دانا در سرم بلند میشود
خطرها را میشمرد
شکستها را نشان میدهد
احتمالات را ردیف میکند
من میفهمم
تحلیل میکنم
اما نمیپرم
نمیدوم
شروع نمیکنم
گفت
استاد
من از زیادی دانستن پیر شدهام
پیرم
اما روی کاناپهٔ ذهنم
همه چیز را میفهمم
هیچ چیز را زندگی نمیکنم
راهب چای ریخت
فنجان را گذاشت روی زمین
نه موعظه کرد
نه از رهایی گفت
تنها پرسید
شیر را دیدهای
مرد خندید
گفت
بله استاد
در مستندها
در کتابها
در تلویزیون
راهب پرسید
آهو را چطور
مرد گفت
آن هم
راهب گفت
فکر کن
شیری که به آهو حمله میکند
اگر میخواست همهٔ زاویهها را بررسی کند
اگر میخواست همهٔ «اگر»ها را بشمرد
اگر میخواست همهٔ پیامدها را پیشبینی کند
از سرعت باد
تا لغزندگی خاک
از زاویهٔ پرش
تا درصد احتمال شکست
فکر کن شیری که به آهو حمله میکند
اگر میخواست همه زاویهها را بررسی کند
شاید باید کفتار میشد
مرد ساکت شد
راهب ادامه داد
شیر همیشه نمیبرد
گاهی خالی میدود
گاهی زخمی میشود
گاهی گرسنه میخوابد
اما هنوز شیر است
چون میپرد
چون بین دانستن و پریدن
پریدن را انتخاب میکند
نگاهش کرد و گفت
تو مثل فیلسوفی هستی
که روی کاناپه نشسته
رگبهرگ شدن پاهایش را
از قبل حساب کرده
درد کمرش را
احتمال افتادنش را
میفهمد
و برای همین
هرگز از جا بلند نمیشود
نفس عمیقی کشید و گفت
دنیا پر است از پیرمردها و پیرزنهایی
که خوب میدانند
برای چه به دنیا آمدهاند
آنقدر میدانند
که دیگر نه میرقصند
نه آواز میخوانند
نه عاشق میشوند
فقط میفهمند
مرد آهسته پرسید
پس ندانستن بهتر است استاد
راهب لبخند زد
گفت
نه
نادانی هدیه نیست
فقط بدان
که دانستن اگر تو را از حرکت باز بدارد
دیگر روشنایی نیست
سنگینی است
مرد گفت
پس چکار کنم
راهب فنجان چای را برداشت
یک جرعه نوشید
گفت
گاهی باید مثل شیری باشی
که پیش از دویدن
زاویهها را نمیشمرد
گاهی باید بگذاری
بخشی از جهان
برای تو نامعلوم بماند
تا بتوانی در آن قدم برداری
مرد به فنجان خالی نگاه کرد
به چایدانی که هنوز نیمهپر بود
به راهی که میتوانست ادامه داشته باشد
اگر از جایش بلند میشد
آن روز
وقتی صومعه را ترک کرد
احساس نکرد که چیز تازهای فهمیده
فقط حس کرد
دیگر نمیخواهد
فیلسوفی باشد
که روی کاناپهٔ ذهنش
پیر میشود
و در سکوت کوه
برای اولین بار
بهجای شمارش زاویهها
یک قدم ساده برداشت
🖋️ دکتر رضا قویدل جستجوگر ذهن