ویرگول
ورودثبت نام
دکتر رضا قویدل
دکتر رضا قویدلرضا قویدل | پزشک و جستجوگر ذهن کانال در پیام‌رسان بله https://ble.ir/gozareshzehn
دکتر رضا قویدل
دکتر رضا قویدل
خواندن ۳ دقیقه·۱۷ ساعت پیش

یک داستان نیم ساعته

ببین من قول می دهم اصلا از قبل خودم بهتر باشم. اصلا چرا یک بار روی خودم سرمایه گذاری نکنم؟

این ورد شبانه دیگر یک امید نبود؛ تنها مسکنی برای تحمل اضطراب هستی شناختی اش بود. اما با طلوع افتاب، اجزای زندگی او به همان حالت ثابت و جبری بازمی گشتند. او هر بار تسلیم را انتخاب می کرد، زیرا تحمل هرگونه خطر در جهانی که همه چیز را با ماشین حساب بی رحم بقا می سنجید برای روان فرسوده اش غیرممکن بود.

جامعه برای او یک مسیر خطی و بی نقص تعریف کرده بود. یک مسیر خشک و بی انعطاف که در ان روزمرگی و انتظارات تحمیل شده، چارچوبی آهنین ساخته بودند. تخطی از این چارچوب به معنای پرتاب شدن به دره تاریک طردشدگی و از دست دادن برچسب انسان عاقل تلقی می شد.

رویای او ساده اما در این ساختار یک ناهنجاری مطلق بود: بیدار شدن بدون زنگ ساعت، استشمام بوی صبحانه و داشتن زمان کافی برای تنفس پیش از دویدن. او با خود می اندیشید جهان تا کی می خواهد این نمایش مضحک را ادامه دهد؟ و سپس به این نتیجه تاریک می رسید که حماقت نهایی این است که در این جبر مطلق، با توهم اراده ازاد برای خودت رنج مضاعف تولید کنی.

راوی خسته این استدلال ها را به تصویر خود در ایینه بخارگرفته حمام گفت. عقربه های ساعت مچی اش روی ۵:۰۰ صبح قفل شده بودند. او کلا نیم ساعت فرصت داشت تا حاضر شود و خود را به چرخه تکراری شهر برساند؛ سی دقیقه دلهره اور برای دفن کردن افکارش و تبدیل شدن به یک چرخ دنده مطیع.

قرار بود مثل هر روز، رویای تغییر را در همین نیم ساعت با اب سرد بشوید. به دقت به تصویرش در ایینه خیره شد و حقیقتی فلج کننده را دریافت: چشم هایی که به او زل زده بودند هیچ برقی از حیات نداشتند. او ناگهان فهمید که امید به تغییر در واقع طولانی ترین دروغی بود که به خودش گفته بود. سال ها پیش در یکی از همین صبح های سرد و در میان همین عجله های نیم ساعته، ان من اصیل و رویاپرداز بی صدا خودکشی کرده بود. چیزی که اکنون نفس می کشید تنها یک وجود بی جان در چرخه ای پوچ بود که حاصل ان همواره به سمت نیستی و پایان میل می کرد.

بدون انکه صورتش را بشوید لبخند سردی به جنازه درون ایینه زد. کیفش را برداشت و به سمت در خروجی رفت تا به ارتش زندگان دفن شده بپیوندد.

اما درست در لحظه ای که دستش را روی سردی دستگیره فلزی گذاشت متوقف شد.

نگاهش به بند کفش هایش افتاد که همیشه با وسواسی بیمارگونه گره می زد. او متوجه یک شکاف منطقی در این زندان نامریی شد: اگر ماشین جهان خروجی های تکراری می دهد به این دلیل است که او هر روز کارهای دقیقا یکسانی را انجام می دهد.

کور سوی امیدی بسیار ضعیف و شکننده در تاریکی ذهنش جرقه زد. یک راهکار جدید و اثبات نشده: اگر امروز فقط یک کار کوچک را تغییر دهد چه؟

راهی وجود داشت. نه یک انقلاب بزرگ و نه یک تغییر ناگهانی که توانش را نداشته باشد. بلکه فقط ایجاد یک خطای عمدی و کوچک در این مسیر روزمره. اگر امروز بند کفشش را نبندد، اگر به جای مسیر همیشگی از یک کوچه ناشناس عبور کند یا اگر فقط پنج دقیقه دیرتر از خانه خارج شود، این چرخه دیگر جواب همیشگی را نخواهد داد.

تضمینی نبود که این تغییر کوچک او را نجات دهد اما این شرط حیاتی وجود داشت: اگر جرات کند و فقط همین یک اختلال ناچیز را در چرخه ایجاد کند، شاید انحراف مسیر به قدری شود که من مدفون شده اش بتواند از شکاف ایجاد شده یک نفس عمیق بکشد. او دستگیره را رها کرد و به بند کفش های بازش خیره ماند؛ شاید امروز همان روزی بود که حاصل این روزمرگی، پوچی مطلق نمی شد

🖋️ دکتر رضا قویدل

داستانروانشناسیخودشناسیموفقیت
۱
۰
دکتر رضا قویدل
دکتر رضا قویدل
رضا قویدل | پزشک و جستجوگر ذهن کانال در پیام‌رسان بله https://ble.ir/gozareshzehn
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید