ویرگول
ورودثبت نام
خاکستری؛
خاکستری؛روایتگر‌لحظاتی‌که‌نه‌سیاه‌اند‌و‌نه‌سپید...
خاکستری؛
خاکستری؛
خواندن ۱ دقیقه·۳ ماه پیش

پروانه ی مرده؛

تقصیر توست...
قلبم  را کشتی ، هستی ام را به شعله ور ساخته  و چشمانم را خموش گرداندی؛
پروانه های در حال پروازی که تا از پیله سر بر آورده بودند را در میان انگشتانت خفه کردی و
حال دستانت به رنگ سرخ درآمده اند...

؛
؛


امید ، داروی وحشتناکی است که تو درون رگ هایم با آمدنت تزریق کردی و عجیب اعتیاد آور است؛
آدمی از روز ازل مانند طناب به خویش می پیچد و با داستان های دیگران گره می خورد.
می گویند خدا در آغاز انسان را با دو سر و چهار دست و چهار پا آفرید و بعد آن ها را به دو نیم گرداند تا هر فردی نیمه ای در این حوالی داشته باشد ،
ولی خدایا مگر انسان چقدر تاب و توان تحمل دارد که در سنی کم پیر می شود؟!
این بار غم و اندوه کافی نیست ؛ که باید پاسخگوی بقیه و عقده های کودکی اطرافیانش هم باشد؟!
میان فشار زندگی سالهاست که بزرگ شده دختر کوچکی انتهای ذوقش به  بسته ای پاستیل ختم می‌شد!
مگر او از زندگی چه می خواست ؟!
_خاکستری شاید هم ظلمات؛


غم اندوهدلنوشتهزندگیعشقدلتنگی
۲۵
۸
خاکستری؛
خاکستری؛
روایتگر‌لحظاتی‌که‌نه‌سیاه‌اند‌و‌نه‌سپید...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید