
روز نهم ( داستانی درباره بهرام)
هر روز صبح تا اینکه چشمانش را که باز میکند، سیلی از سوالات به سراغش میآیند؛ سوالاتی ساده، و شاید بعضا عمیق. گاهی احساس میکند که این سوالات بسیار پیش پا افتاده هستند و گاهی به اهمیت و عمقی که دارند میاندیشد. حالتی شبیه به بلاتکلیفی احاطهاش میکند، یک بلاتکلیفی که روی تمام زندگیاش چمبره زده، حتی روی سوالاتی که روزانه از خودش میپرسد.
سعی میکند با نگاه به گذشته منشا این بلاتکلیفی را پیدا کند. با خودش میگوید:(اصلا دلیل این بلاتکلیفیها چیست؟). (چطور این حجم از سوال سر و کلهاش به زندگیام باز شده؟). (منشا سوالاتم بلاتکلیفیست یا اینکه منشا بلاتکلیفیام سوالاتم هستند؟). همین کشمکش روزانه و سوالات بیجواب باعث تولد پرسشهای جدیدتری میشود. هر روز به ارتفاع این قله اضافه میشود، قلهای بنظر نمیرسد بشود حالا حالا ها آن را فتح کرد؛ این در حالیست که چارهای جز ادامه مسیر وجود ندارد! مسیر پشت سر که بخشی از گذشته شده و مسیر پیش رو هم که پایان مشخصی ندارد. یک سعود بیپایان، همین دلیلی میشود که بهرام هر روز بیشتر از دیروز خود بی رمق تر و فرسوده تر بشود.
گفتم که در نهایت مجبور به پیشروی است. از جایش بلند میشود تا به کار و زندگیاش برسد. (برای زندگی کردن کار میکنم یا برای کار کردن زندگی میکنم؟) یک پرسش جدید دیگر. قله باز هم دورتر شد. بی اهمیت به هرچیز دیگری دست و صورتش را میشوید و بدون اینکه چیزی بخورد لباسهایش را عوض میکند تا از خانه خارج شود. در همین حین با خودش فکر میکند که قبل از خروج از خانه حتما بطری آبی را که از شب قبل داخل یخچال گذاشته است تا خنک شود را بردارد. معمولا بسیار زیاد احساش تشنگی میکرد و از این رو در هر زمانی میتوانست آب مینوشید. این را هم میدانست که نوشیدن مقدار مناسبی آب در طول روز توسیه پزشکان است. از این رو میتوانست این نوید را به خودش دهد که حداقل در این مورد حواسش به سلامتیاش هست. البته باید این را هم گفت که چند روز پیش مطلبی را در فضای مجازی خوانده بود که میگفت احساس تشنگی زیاد احتمالا به دلیل میزان بالای قند خون است و میتواند احتمال ابتلا به دیابت را به همراه داشته باشد. در نهایت اهمیتی برایش ندارد و این را هم میتواند در درسته سوالات بیجواب دیگر قرار داده و به همین شکل به مسیر خود ادامه دهد.
بعد از اینکه لباسهایش را تن کرد، حواسش بود که حتما کیف رو دوشیاش را بردارد. اصلا نمیتوانست تصور کند که بدون کیفش خانه را ترک کند. تمام لوازمی که در طول روز به آنها احتیاج پیدا میکرد را در کیفش جای داده بود. پاکت سیگار، شارژر تلفن همراه، فندک، کلید خانه، گیف پول، تلفن همراه، کیف مدارک، یک دفترچه به همراه خودکار و یک کتاب کوچک گه بتواند در زمان بیکاری آن را مطالعه کند. قطعا این کیف رو دوشی چیزی بود که بدون آن کارهای روزانهاش انجام نمیشد، اما حتی با این میزان اهمیت گهگاهی پیش میآمد که فراموشی گریبان گیرش شده باشد و آن را جا بگذارد! جدای از خود کیف جا گذاشتن حتی یکی از اقلام درون آن تقریبا تبدیل به جزوی از عادت روزانهاش شده بود. از همین رو وقتی کیف را برداشت با دقت به تمام لوازم داخل آن نگاه کرد تا چیزی را جا نگذار.
وقتی خیالش از بابت تمام لوازم داخل کیفش راحت شد دسته کلیدش را برداشت تا پشت سرش در را قفل کند. در همین حین بود که به نظرش رسید امروز بجای کتاب رمان، یک کتاب شعر همراه خودش ببرد. یادش آمد اولین کتابی که خواند دیوان حافظ بود، هرچند که در آن زمان نتوانست بسیاری از اشعازش را درک کند و یا حتی درست روخوانی کند.
کلیدش را روی میز گذاشت و روبروی قفسه کتابهایش ایستاد. با خودش فکر کرد که پیشتر بیشتر شعر میخواند و خیلی وقت است که نتوانسته یک کتاب شعر را تمام کند. جدای از تمام اینها خودش هم گهگاهی شعر مینوشت. در کل علاقه بسیار زیادی به شعر داشت. (اصلا آخرین چیزی که نوشتم چی بود؟ کاش میشد رشته دانشگاهیم رو هم ادبیات انتخاب میکردم، اصلا اگه الان ادبیات خونده بودم زندگیم چه شکلی میشد؟ اصلا چرا همونطور که میگفتن نتونستم در کنار حرفه علاقم رو هم دنبال کنم؟ احتمالا باید برای این موضوع استعداد و هوش بالایی میداشتم که ندارم. آیکیو یه آدم باید چقدر باشه که بتونه این کارارو باهم انجام بده؟ نه خنگ که نیستم ولی فکر نکنم اونقدرام که دوستام میگن باهوش باشم. حالا کدوم کتابو بردارم؟ بهتر نیست یکی ازون کتابهایی رو بردارم که نصفه نیمه ولش کردم؟ چرا باید اینقدر کتاب باشه که نصفه خوندم؟ همیشه همینجوریه، همیشه کارهام رو نصفه نیمه ول میکنم و بیخیالشون میشم. اگه درست حسابی مثل بچه آدم همه کارامو تا آخر انجام میدادم چی میشد؟ نکنه واقعا من یه ایرادی داشته باشم؟ قطعا همینطوره ولی چه ایرادی؟ من حتی متوجه نیستم مشکلم چیه پس اصلا چطور باید حلش کنم؟) و و و هزار یک سوال دیگر که فقط با ایستادن رو به روی قفسه کتاب ایجاد شده بود. این جنگ هر روزه بهرام بود. این منوال غالبا تا جایی ادامه پیدا میکرد که گویی بهرام توسط لشکری دوره شده است که تک تک سربازانش مقابل چشم او شمشیرشان را تیز میکنند و بهرام چیزی بجز لباسهایی که پوشیده ندارد، دریغ از حتی یک شمشیر چوبی.
هشدار زنگ ساعت هفت و نیم صبحش به صدا در آمد. این هشدار را برای این گذاشته بود که اگر روزی برای رفتن به سرکار خواب بماند، بلافاصله بعد از این هشدار سریعا خود را با موتور سیکلت به محل کار برساند. (گندش بزنن، بازم دیرم شد). سریعا یه کتاب شعر را از قفسه برداشت و تلفن همراه خود را از داخل کیف بیرون آورد تا برای سرویس آنلاین موتور سیکلت درخواست راننده کند. شانس آورد و در لحظه یکی از رانندگان درخواستش را پذیرفت. سریعا به بیرون از خانه رفت تا سوار موتور شود و به محل کارش برود.
در طول مسیر حس تشنگی به او دست داد. (اشکال نداره وقتی برسم آب میخورم. بهتره امروز وقتی برمیگردم خونه یه فکری به حال کتابام بکنم). ولی قرار نبود درب خانه باز شود! دسته کلید هنوز روز
میز بود.