
روز چهاردهم (آواره)
از این ور مونده و از اون ور رونده. همهی ما آوارگی را تجربه کردهایم. بعضیها با گوشت و استخوانشان و بعضی دیگر با سلول به سلول تنشان. آوارگی بیش از آنکه مادی و ملموس باشد، احساسیست که در درونمان شکل میگیرد. هر لحظهای که احساس کنیم به مکانی، شخصی، خاطرهای، رویدادی و... تعلق نداریم، آوارگی درب خانه دلمان را به صدا در میآورد.
در طول زندگیام متوجه شدم که حرفها غالبا پوچ و بی اعتبار هستند. عمل انسانها بیش از کلامشان حرف برای گفتن دارد و باید بدان گوش سپرد. شاید آوارگی اولین احساس قلبیای باشد که بیش از هرچیزی قدرت کلام را زیر سوال میبرد و به قدرت عمل رجوع میکند. آدمها میتوانند بگویند بسیار دلتنگ شما هستند، میتوانند ساعتها با شما خوشگذرانی کنند، میتوانند در محفلهایی که خودتان حضور ندارید از شما تعریف و تمجید کنند، در حالی که شاید یک عمل یا عکسالعمل از سمت آنها این را به شما نشان دهد که در واقعیت تعلقی به جمع آنها ندارید. روی کاغذ همه چیز زیبا و دوستداشتنیست، روی کاغذ شما بسیار عزیز هستید، روی کاغذ جایگاه شما در کنارشان جایگاه ویژهای است ولی در عمل چطور؟ در این موقعیت بهتر است که اختیار را به جای ذهن، به قلب و احساستان بسپارید؛ چرا که در این یک مورد بخصوص احساس و قلب شما زودتر از مغز شما متوجه اشکال ماجرا میشود. هنگامی که ذهنتان مشغول چیدمان وایع روی کاغذ است و تجزیه و تحلیلش همه چیز را زیبا و جذاب میبیند، احساستان متوجه غمی نهفته در دل ماجرا میشود. حسی که به شما میگوید با اینکه دارید از خنده روده بر میشوید ولی آنقدرها هم شاد نیستید، با وجود اینکه از شما تعریف و تمجید بسیار میشود ولی همچنان محبوب نیستید، با آنکه شما را عزیزدل میخوانند ولی آنقدرها هم عزیز نیستید. همچین احساساتی ممکن است از ابتدا در درون شما حضور داشته باشد ولی چشمانتان آنها را نبیند. تنها زمانی متوجهش خواهید شد که زبان عملکرد دیگران بر قدرت تجزیه و تحلیلهای ذهتان بچربد، آنقدر بچربد که از بین جمع عزیزتان سُر بخورید و خود را آوارهای منزوی بیابید
.