ویرگول
ورودثبت نام
Hadigheh
Hadighehشاید نوشتن...
Hadigheh
Hadigheh
خواندن ۳ دقیقه·۲۵ روز پیش

فرار پارت دوم

وزش آرام بادی از بین برگ های خشکیده درختان عبور و با موهای دختر بازی میکرد ، زمان به راه افتاده بود .

مرد از چهره دختر فاصله گرفت و بلند شد ، درحالی که یقهٔ کت مشکی اش را با هر دو دست درست میکرد رو به دختر سخن بر لب آورد : تو هدیهٔ خاصی هستی ولی در حالی که از اومدنت تنها یک ماه گذشته فکر فرار به سرت زده ، معلومه توان زیادی داری . و با پوزخندی ادامه داد : نظرت در مورد کمی اضافه کاری توی آزمایشگاه چیه؟

دختر با شنیدن کلمات آخر مرد ، همانند کسی که به او برق وارد شده از جایش با تکان نه چندان ریز اما سریعی بلند شده و به سوی کفش های چرم مرد پناه برد ، با چشمانی که التماس آزادی میکرد ؛ مرد را نگاه کرده و سرش را به دو طرف به نشانه خیر تکان میداد و سرش را بر کفش های براق مرد قرار می‌داد .

مرد دست راستش را بلند کرد و درحالی که موهای افتاده بر صورت دختر را کنار میزد با لبخندی که دیگر کم کم محو میشد ناگهان موهای دختر را بر چنگ گرفت و با تمام زورش کشید ، طوری اینکار را وحشیانه انجام میداد به انگار که درد دختر باعث آرامش مرد میشد . درد دختر به نحوه ای بود که اشک از چشم چپش می‌چکید . مرد با چهره ای جدی و عاری از لبخند مصنوعی قبل به سمت دختر خم شد : واقعا فکر کردی نظر تو مهمه ؟!

موهای دختر را در حالی که محکم او را به سمتی پرت میکرد رها کرد .

کل سرش نبض میزد ، به انگار تک به تک موهایش را از جا کنده و یا به وسیله موهایش اورا آویزان کرده باشند ، دردش در سر و اندامش به قدری بود که نمی‌توانست ذره ای تکان بخورد .

مرد درحالی که موهای خود را چنگ زده و به عقب می راند به سمت دختر قدم برداشت و در عین قدم برداشتن او را سرزنش میکرد : بخاطر سگ پستی مثله تو ، من چند ساعت تمام توی این جنگل کوفتی دنبال تو بودم پس ازم نخواه آروم باشم ،بِِل.

بِل تنها اورا از زیر موهایش که صورتش را پوشانده بود نگاه میکرد .

مرد رو به روی دختر قرار داشت و او را با خشمی که در چشمانش موج میزد نگاه میکرد : بنظرت چطور باید تقاص کارت رو پس بدی ؟!.

کمی ایستاد و ناگهان قهقهه ای زد : ایده ای دارم، شاید با درد و لگد زدمت بشه به آرامش ذهنم برسم؟ .

پس از پایان جمله اش سریعا با پای راستش ضربه محکمی به شکم و دنده های دختر زد ، ضربه ای که بی گمان به راحتی دو یا چند دندهٔ او را با خاک یکسان میکرد .

دختر از شدت درد پیچیده در درونش تنها جیغ میزد ؛ نه در خواست کمک و نه درخواست بخشیده شدن ، تنها جیغ .

مرد ضربه پشت پشت ضربه به دختر لگد میزد ، مانند روانی ای که جیغ بقیه او را آرام میکرد ، بدون مکثی او را مهمان درد میکرد .

پس از مدتی کوتاه ، دختر از شدت درد چشمانش سیاهی را به آرامی می‌پذیرفت و پلک هایش سنگین میشد ، بی گمان مرگ او را صدا میزد ، دیگر چیزی به ذهنش خطور نمی‌کرد و تنها با چشمانی لبریز از اشک و در حالی که خون بالا میآورد ، درد را دیگر حس نمی‌کرد ، گوشش که به صدا در آمده بود نمی‌گذاشت صدای دیگری را بشنود . تصور میکرد این آخرین لحظات زندگی نفرت انگیزش است که با درد تمام میشود ، پس به آرامی آخرین نفسش را سرکشید و خود را درحالی که چشمانش دیگر بسته شده بودند به آغوش باد سپرد .

(سلام دوستای عزیز بابت اینکه رمان من رو میتونید تشکر میکنم و البته اگر حرفی با انتقادی دارید لطفاً با من در میان بزارید تا روی زمانم بهتر کار کنم. بازم مرسییی😁)

دخترمرد
۶
۰
Hadigheh
Hadigheh
شاید نوشتن...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید