آرام ترین فریاد جهان،وقتی دل خسته تر از آن است که حرف بزند.

سکوت همیشه خالی از حرف نیست ، گاهی سکوت،انبوهی از ناگفته هاست که راهی برای بیان پیدا نکرده اند.گاهی پشت لبخندی آرام،سکوتی نهفته است که داستانی طولانی تر از هزاران جمله در دل خود دارد.
ما در عصری زندگی می کنیم که همه در حال حرف زدن هستند؟ اما کمتر کسی واقعا گوش می دهد.در میان این هیاهوی بی پایان، سکوت به پناهگاهی امن تبدیل شده است؛ جایی که می توان برای لحظه ای از شلوغی دنیا فاصله گرفت و صدای قلب خود را شنید.
سکوت قدرت عجیبی دارد.می تواند آرامش ببخشد،فکرها را منظم کند و زخم های را التیام دهد که هیچ کلمه ای قادر به درمانشان نیست.بسیاری از حقیقت های زندگی نه در میان حرفها،بلکه در میان مکث ها و سکوتها آشکار می شوند.

گاهی سکوت نشانه رضایت،گاهی اندوه و گاهی نیز نشانه بلوغ است.انسان وقتی می آموزد ،برای هر چیزی واکنشی نشان ندهد،ارزش سکوت را درک می کند.زیرا بعضی پاسخ ها آنقدر بی ارزش اند که حتی ارزش گفتن ندارند.
شاید سکوت،هنر شنیدن باشد؛ شنیدن خودمان،دیگران و حتی زندگی. هنری که هر روز کمتر از دیروز به آن توجه می کنیم،اما بیش از هر زمان دیگری به آن نیاز داریم،و چه زیباست که گاهی به جای گفتن،فقط سکوت کنیم؛ شاید در همان سکوت،حقیقتی نهفته باشد که هیچ واژه ای توان بیان آن را نداشته باشد.
بعضی سکوتها آرام نیستند؛ درد دارند.درد حرفهایی که هرگز گفته نشدند،احساساتی که نادیده گرفته شدند و اشک هایی که پشت لبخندی پنهان ماندند.
گاهی انسان آنقدر خسته می شود که دیگر توضیح دادن را کنار می گذارد، نه به این دلیل که حرفی برای گفتن ندارد،بلکه چون می داند بعضی آدمها هرگز نمی فهمند.در آن لحظه،سکوت را انتخاب می کند؛ سکوتی که از هزاران فریاد بلندتر است.

سکوت شبها معنای دیگری دارد.وقتی همه خوابیده آمد و دنیا آرام گرفته است،نا گفته ها بیدار می شوند.خاطره ها یکی یکی از راه می رسند و دل را به روزهایی می برند که دیگر باز نمیگردند.در آن لحظه،تنها چیزی که کنار آدم می ماند،سکوت است؛ سکوتی که گاهی همدم می شود و گاهی زخمها را عمیق تر می کند.
عجیب است؛ آدمها فکر میکنند کسی که ساکت است،آرام است.اما گاهی ساکت ترین آدمها ،شلوغ ترین قلب ها را دارند.قلبهایی در از حرف،پر از دلتنگی،پر از آرزوهایی که در میان هیاهوی زندگی کم شده اند.
بعضی از سکوتها از جنس دل شکستگی آمد.وقتی برای ماندن جنگیده ای،برای دوست داشتن تلاش کرده ای و برای حفظ یک رابطه از خود گذشته ای،اما در نهایت تنها مانده ای.آن وقت دیگر چیزی برای گفتن نمی ماند.نه از روی غرور،بلکه از روی خستگی.
و شاید غم انگیز ترین سکوت،سکوت کسی باشد که روزی پرحرف ترین آدم زندگی ات بود؛ کسی که حالا نبودنش از هر صدایی بلندتر به گوش می رسد.
سکوت گاهی پایان حرفها نیست،آغاز دلتنگی هایی است که هیچ واژه ای توان توصیفشان را ندارد.

نکته آخر: سکوت همیشه نشانه نداشتن حرف نیست؛ گاهی نشانه آن است که همه چیز گفته شده ،اما کسی برای شنیدن وجود ندارد.بعضی آدمها سکوت نمی کنند چون حرفی ندارند؛ سکوت می کنند چون حرفهایشان دیگر برای کسی مهم نیست.