
ساعت 5:55 دقیقه بیدار میشوم .باز هم توانستم شبانه روز دیگری را دوام بیاورم . کی برسد آن روزی که فرشته مرگ روحم را از تن بی جانم خارج کند .
امروز میخواهم در مورد روزمرگی ام با شما صحبت کنم .
پس از بیداری، به عنوان ناشتا ، وعده ای اظطراب میخورم . طعام مورد علاقه ام نیست اما از خوردن آن لذت میبرم . به عنوان نوشیدنی مقداری قهوه تلخ مینوشم ، نوشیدنی مورد علاقه ام است زیرا مانند زندگی ام سیاه و تلخ است .
پس از آن دوست دارم به ملاقات مسافر تاریکی ام بروم . ساعت ها میتوانم بدون وقفه با او معاشرت کنم ، او خود من است . در واقع یکی از چند من است .
پس از آن دوست دارم به عنوان ناهار ، مقدار توهم نوش جان کنم ، میتوان گفت مورد علاقه من است ، دنیای پوچ و خالی مرا به دنیایی پر از معنا و مفهوم تبدیل میکند .
دوست دارم بعد از ناهار چیز دیگری را وارد معده خود نکنم، اما چه باید کرد ، غم خودش را به زور وارد دهانم میکند و مرا مجبور به قورت دادنش میکند . غم محیط اطراف مرا تشکیل میدهد .
اگر شخصی اتاق حقیر مرا تماشا کند ، با خود فکر میکند که من دچار افسردگی و غم هستم . اما او نمیداند من خود غم و افسردگی هستم .
معمولا شبم را در کافه تریا کنار چند من دیگر سر میکنم . گاهی با هم آبجویی به تلخی زندگی مینوشیم و گاهی بر سر زندگی یکدیگر قمار میکنیم . همه آنها من هستند ، اما متعلق به آنها نیستم .
من متعلق به معشوقه ام هستم .
بعد از قمار و نوشیدن آبجو ، به اتاق حقیر خود برمیگردم. معشوقه ام از قبل آنجا منتظرم مانده است . دیگران اورا تاریکی صدا میزنند ، اما من اورا جذاب لعنتی صدا میزنم .
پس از آنکه وارد اتاق شدم اورا در آغوش میگیرم و بوسه ای بر لب هایش میزنم و من در او غرق میشوم . آنقدر غرق که تبدیل به او میشوم .
آری من خود تاریکی ام . همه آنان من هستند و من تاریکی.
تاریکی ....