
قبل از شروع بگم که این داستان چند قسمتی هستش. کلی ضعف داره فقط حال نداشتم ویرایش کنم ، اگه بد و غیر قابل مفهوم بود ببخشید.
+« این یک رویاست ، یک توهم ، باید بیدار شوی ، آنها چشمان شیطان اند ، گولش را نخور »
-« نگاهش همچو جام شرابیست مست کننده .این چطور میتواند یک رویا باشد؟ »
+« بیدار شو ، بیدار شو ، این یک رویاست ،بیدار شو ! تو بیماری»
׫ خودتو بکش، خودتو بکش، خودتو بکش »
نه سال قبل :
من مینویسم ، راوی خلق میکند.
من مینویسم ،راوی مینوازد.
اما من کیستم؟ راوی کیست ؟
تو باید بیدار شوی ، بیدار شو !»
× « زندگی ات یک کابوس است »
-« خفه شو راوی ، تو دلیل این کابوسی ، این تاریکی ،
این اقیانوس بی پایان ، این بازی بی پایان ، همش زیر سر توست»
׫ من فقط تو را خلق کردم، این خود تو هستی که باعث مصیبت خودت میشوی»
ـ« من باعث مرگ آنها شدم ؟، دیگر از این بدتر نمیشود ׫کجاهایش را دیدی ، در ابتدای درد قرار داری ، آنقدر درد خواهی کشید تا آرزوی مرگ کنی »
-« از این کار ها ، چه چیزی بدست میآوری ؟ چه چیزی ارزش این همه درد و رنج را دارد ؟»
׫ صرفا این کار ها بخاطر لذت است ، قمار ، سرگرمی .
زندگی همین قدر بی رحم است ، من قمار میکنم و تاوان باخت هایم را تو میدهی»
راوی بر زندگی نویسنده چیره دست ، قمار میکند ، آن قدر این کار را ادامه داد که نویسنده بر زندگی خود پایان داد »
با نشانه دوشیزه اورتگا ، همکلاسی هایم شروع به تشویق کردند . آن داستان نامش ، «آوای مردگان» بود
صبح روز بعد :
چندین روز ، این کابوس ها ، خواب را از من دزدیده اند
دوشیزه اورتگا که متوجه بیدار بودنم شده بوده صدایم زد . به نزدش رفتم.
دوشیزه « نوشتهات توجه آقای ریچاردسون را جلب نمود ، از امروز دیگر باید به مدرسه شبانه روزی کلیفتون بروی »
نویسنده « پس این آخرین دیدار ماست ؟»
دوشیزه « امیدوارم همینطور باشد ، باید خداوند را شکرگزار باشید ، مدرسه کلیفتون افراد یتیم را قبول نمیکند ، اما در مورد تو این مورد را نادیده میگیرند. لباس هایت و هرچیزی که نیاز داری را آماده کردم ، به محل اینکه درشکه برسد از اینجا خواهی رفت»
به نشانه موافقت سر تکان دادم .
زندگی در یتیم خانه کابوسی تلخیست ، امیدوارم کودکی دچار آن نشود . باید برای ادامه تحصیل به کلیفتون بروم ، مدرسه ای که صاحب آن جز اشراف بریتانیاست.
پس از مرگ پدر و مادرم مرا به یتیم خانه آوردند،استعداد نویسندگی من توجه بزرگان بریتانیا را به خود جلب کرد . خواهرانم ، بث و اگنس که هردو از من بزرگتر هستند ، با مردانی از لندن ازدواج کردند .
پنج سالی میشود که در جزمینهال«نام یتیم خانه» زندگی میکنم.
شاید بدترین مکان دنیا باشد.
گاهی احساس روانی بودن میکنم
+« این موهبتی از طرف خالق توست »
- « نمیدانم روانی بودن چه جور موهبتیست»
+« این قلم ، این روحیه تاریک ، این تفاوت با دیگران »
ـ « من روانی نیستم ، روانی تویی ، اگر تو نباشی هیچ مشکلی ندارم »
میگویند مدرسه کلیفتون در شهر نورثلند قرار دارد . شهری در شمال بریتانیا. میگویند آنقدر سرسبز است که حتی زمستان هایش مانند بهار مناطق جنوبی است
ـ« نمیدانم چرا مانند دیگران زندگی خوبی ندارم »
× « لیاقتش را نداری، همین هم برایت زیادیست، بیمصرف هستی و احمق »
ـ « میتوانم این را قبول کنم ، اما من انتخابش نکردم ، خالق بی اخلاقم، آن را انتخاب کردهست ، یعنی تو »
× « قبلاً هم بهت گفتم، تاوان قمار هایم را تو میدهی»
ـ « تاوان قمار هایت رو خودت میدهی ، اما خشمت را بر روی من خالی میکنی »
روحی تاریک در جسمی بی جان .
آنقدر نوشته هام تاریک بودند که بچه های دیگر موقع خواندن آنها چندین ساعت گریه میکردند از ترس.
اولین رمانم توجه زیادی را جلب کرد ،« آوای مردگان».
بعد از اتمام رمان ، دوشیزه اورتگا رمان را برای همان موسسه ، ارسال کرد. شش ماه بعد نامه ای به دستمان رسید که در آن ، گفته بودند من را پذیرفته بودند .
پس از این نامه ، دوشیزه اورتگا نامه ای برای آنها پست کرد و شرایط زندگی من را توضیح داد . و میخواست بداند آنها مشکلی با این قضیه دارند یا خیر .
و شب قبل جواب نامه رسید و آنها هیچ مشکلی با این موضوع ندارند .
ـ«حداقل در ازای اینهمه درد ، استعدادی زیبایی دارم ، هرچند که از آن در راه تاریکی استفاده میکنم »
׫ این موهبت باعث مرگت میشود »
-« تو راوی بی اخلاق من هستی ، اما راوی زندگی تو هم رفتارش مانند توست، همین قدر بی ترحم ؟»
׫ راوی زندگی من ذره ای ترحم در وجودش ندارد، اما فرق بین من و او این است ، من با زندگی تو بازی میکنم و او با زندگی هزاران انسان »
راوی راوی ها گفت « همه شما جزیی از این بازی تلخ هستید ، میبینید ، میتوانم زندگی هایتان را در چشم بهم زدنی نابود کنم »
اما سوالی پیش میآید ، چه کسی بر روی زندگی راوی راوی ها قمار میکند ؟
درشکه رسید ، زمان رفتن فرا رسید . دوشیزه اورتگا برای بدرقه کردن من همراهم آمد .
ـ« دوشیزه ، اگر موفق شدم ، مطمئن باش هیچوقت تورا فراموش نخواهم کرد ، »
دوشیزه مرا در آغوش گرفت و برای همیشه خداحافظی کردیم
تقدیر و سرنوشت ،مرا با خودش به کلیفتون میبرد. باید دید که در آنجا چه اتفاقات تلخی برایم اتفاق میافتد.
× « تقدیر و سرنوشت ؟ خیر ، این خواسته من بود »
درشکه رسید و برای همیشه با یتیم خانه خداحافظی کردم .
ادامه در قسمت بعدی.