
_ صدای جیغ است ؟ از کجاست ؟ از کیست؟
+ نمیدانیم ، باید برویم و باخبر شویم .
دوان دوان به بیرون رفتند .
جیغ جیغ جیغ ، بلند تر و بلند تر شد . نعره ؟ جیغ ؟
_از خانه آقای بلکوود است ؟
+ گویی همینطور است .
در باز شد ، تاریک ، سرد ، خوفناک .
قدم اول ، صدای ترک ترک چوپ؟
جیغ بلند تر شد .
قدم دوم ، صدای زنجیر ؟
جیغ بلند و بلند تر شد .
جیغ کودک ؟ چه خبر است ؟
صدا از طبقه بالا بود .
_ فانوس را آتش کن.
صدای چکه چکه . صدای چیست ؟
+ هی هی ، میشنوی؟ صدای چیست ؟
_ چکه قطره آب؟
ای کاش چکه قطره آب بود
× پس چه بود ؟
خون خون خون . خون بود .
چکه شدن خون از پله ها .
خون جاری بود ، گویی تازه بود .
جیغ کشید
_ خون؟!اینجا چه خبر است ؟
+ بیا ، برویم بالا
خنجر در دستانش ، به بالا رفت .
گویی چیزی بر کف بود .
جنازه ؟ آری جنازه .
یکی ؟ نه ، دوتا .
چه کسی ؟
بلکوود و زنش .
اما صدای جیغ ؟ از چه کسی بود ؟
سایه کوچکی ظاهر بود .
چه کسی بود ؟
جلو تر رفت .
کودک بود .
غرق در خون ، رو به رویش دو جنازه ، پدر و مادرش.
کودک توانایی راه رفتن نداشت . دو سالش بود .
قاتل که بود ؟
جنازه ها روی زمین .
اما وحشتناک تر چه بود ؟
دو سر
دو سر آویزان ، بر دو نیزه .
×سر ؟ منظورت سر انسان؟ جمجمه ؟ کله ؟
آری ، سر انسان .
سر پدر و مادر کودک .
غرق تو تباهی معلق بی فردا
آلت قتاله ، شمشیر خونی ، رو به روی کودک افتاده بود .
_ هی هی ، نگاه نکن ، صحنه جالبی نیست . دیگران را خبر کن .
اما دو فرزند دیگر کجا بودند؟
خانواده بلک وود سه فرزند داشت . آن دو کجاستند ؟
نفس نفس زنان .
بالاخره بیدار شدم .
دوباره کابوس ، کابوسی که در کودکی ام اتفاق افتاد.
آری آن کابوس واقعیت بود .
وقت رفتن است .
ارابه ایستاد .
دوشیزه مرا در آغوش کشید.
خداحافظی تلخیست
سوار بر ارابه شدم . یتیم خانه را بدرود گفتم .
ثانیه پس از ثانیه گذشت .
گذشت و گذشت تا مهمان ناخوانده به نزدم آمد
-«نقل مکان ؟ اخیرا شجاعت بسیار خرج داده ای»
نادیده اش گرفتم .
-« آه تو نمیتوانی مرا نادیده گیری . من تو هستم »
+« ساکت شو ،ای ملعون ، دیگر کافیست »
مسیر هموار بود .
زیبا بود .
خورشید داغ شلاق میزد .
درختان و گل بوته ها سبز بودند .
جویبار ها جاری بودند.
رودخانه باکینگهام از همیشه زیبا تر بود.
انعکاس نور روی رود جلوه زیبایی بود .
پرندگان مهاجر تالاب ، در فراغ بودند.
غرق در فرط زیبایی آن بودم ،
چند لحظه ای آرامش خاصی داشتم .
گویی باعث میشد کابوسم را فراموش کنم
_ نمیتوانی فرار کنی ، آنقدر تورا خواهد خورد که دیگر چیزی باقی نمیماند.
در همین حین راوی راوی ها به سخن آمد
^^ آهای راوی ، با زندگی دیگران قمار مکن.
× خودت میدانی ، این جمله را باید به تو گویند .
^^ سر بر سر من نزار ، خودت میدانی عاقبتش چیست .
+ دیگر کافیست. بگذارید چند لحظه ای آسوده باشم .
چپق بر دهان ارابهچی بود .
گویی او هم غرق بود .
گفتم « آقا! چند ساعت فاصله داریم ؟»
گویی نشنید ، پس تکرار کردم
« چند ساعت فاصله داریم ؟»
اینبار به خود آمد و گفت « چیزی حدود نیم روز »
در پی آن مسیر ،چند باری سر صحبت را باز کردم.
اگویی ارابه چی مشتاق این کار نبود
چیک چیک چیک.
قطره قطره میزد .
آسمان شروع به گریستن کرد .
ابر ها می غریدند و آذرخش بر زمین میکوبید .
گویی آسمان خشمگین شد.
نم نم باران تبدیل به رگبار شد .
خاک خشک ، نم دار ، و سپس گِل شد .
شلاق بر تن اسب میزد « تند تر ، یالا حیوان »
محکم تر و محکم تر ، تند تر و تند تر .
مگر نباید آرام تر براند ؟
نمیدانم ، نمیدانی .
گذشت گذشت .
خیس خیس شدم .
ارابه چی پالتو اش را بر تنم کرد .
باران نمیخواهد بند بیاید ؟
بالاخره ، نزدیک بودیم
نمایی کلیفتون قابل مشاهده بود.
اسب ها نمیتوانستند جلو تر روند .
ایستاد .
-هی پسر ، دیگر نمیتوان جلو تر رفت ، باید کمی پیاده روی کنی،
+ ممنون آقا ،به امید دیدار !
سر تکان داد ، پیاده شدم .
به سوی کلیفتون راه افتادم .
آنقدر غرق در افکار بودم که فراموش کردم پالتویش را پس بدهم.
باران شدید تر شد ، آذرخش میزد و باد مینواخت .
تند تر ، تند تر دویدم .
امیدوارم اتفاقات خو.....
+ خوب ؟ سخن از اتفاق محال مگو . امیدوار؟ چرا جوک میگویی ؟
_ اورا نادیده بگیرید ، منتقد است و فریبنده .
پس از گذر چند صد متر بالاخره رسیدم.
ادامه در قسمت بعدی ....
