قبل از شروع باید بگم ، اگه از لحاظ داستانی ، کلمات، جملات ، هر چیزی ، باهاش حال نکردید و خوب نبود ، میتونید توی کامنتا بگید ، میتونید هم نگید .
دهکده ای بود ، نامش بود آتشگاه
دختری بود ، قامتی کوته ، چشمانی سیاه ، گیسوانش خاکستر، صورتش مسخ کننده ، او دختر کوهستان بود . دختر یکی از اشراف آتشگاه.
مرد های دهکده ، اشراف ، اعیان ، بزرگان ، نجبا ، توانگران ، خواستگارش بودند .
آوازه زیبایی اش در دهکده های حوالی پیچیده بود.
مادرش برای او خواستگاری پیدا کرد .
بهرام ، قامتی استوار ، نجیب زاده مازندران ، تار هایش همچون زر ، آبا و اجدادش ثروتمند ، رخسارش بود خشک و بی روح ، در رخسارش ذره ای عاطفه نمیتوان دید .
آیا اندرون قلبش همان طور بود؟
روز دیدار فرا رسید . قرار آن دو در بلندی های کوهستان های آتشگاه بود .
بهرام همراه گروهی از محافظانش به مقر ملاقات رسید . کلبه ای چوبی در آن آنجا بود . دختری از آن بیرون زد . خودش بود . دختر کوهستان
-بهرام که مادرم میگفت ، آن مرد است ؟ به نظر بی عاطفه میرسد . آه ای کاش راه دیگری داشتم
ان دو نزدیک شدند . در یک قدمی ایستادند . دختر سرش را پایین انداخت ، شرم وجودش را فرا گرفت . بهرام در ظاهر عاشق شده بود ، برای اولین بار ، لبخندی بر لبانش نقش بست.
بهرام با نیشخند مضحکی گفت : دختر کوهستان که میگویند تویی ، ها ها ها ، لقبش برازنده توست ، حال ای دختر ، نمیخواهی نام خویش را بر زبان بیاوری ؟
دختر سکوت کرد ، او نمیتوانست عاشق بهرام شود ، اما چه باید میکرد ، چه کسی به دادش میرسید ؟ بهرام ، آرزو دختران دهکده بود ، چه کسی حاضر بود به او جواب رد دهد.
+ باشد ، حالا که نامت را نمیگویی لاقل بیا کمی قدم بزنیم .
شروع کردند به قدم زدن. کمی که دور شدند ، بهرام شروع کرد
+میدانی .. هنگامی که تورا دیدم ، عاشقت شدم ، در یک نگاه ، تو باید با من ازدواج کنی . آری تو باید با من ازدواج کنی .به زودی ترتیب مراسم باشکوهی را میدهم ،تمام ملاک و اشراف را دعوت خواهم کرد ، آنها باید رسیدن من به دختر کوهستان را مشاهده کنند .
دختر نامید شد. او نمیتوانست مخالفت کند ، باید چه میگفت .
ـ اما احساسات من چه میشود . من شما را دوست ندارم .
نمیتوانم با تو ازدواج کنم .
+ ای پست فطرت ، چطور میتوانی در برابر من مقاومت کنی ، احساسات تو برایم اهمیت ندارد . من هر آنچه که میخواهم ، باید داشته باشم ، حال به تو میگویم ، تنها دلیل ازدواج من و تو این است که من ثروت پدرت را صاحب شوم. کاری نمیتوانی برای مقابله با من انجام دهی.
دختر شروع کرد به گریستن . کاری نمیتوانست انجام دهد . کسی نمیتوانست حرفش را باور کند ، خانواده بهرام بسیار ثروتمند بودند ، چطور میتوانستند نسبت به اموال دختر طمع داشته باشند ؟
گذشت و گذشت ، بهرام برای حفظ ظاهر ، به قرار های خود با دختر ادامه میداد ، پس از چندین ماه روز موعود فرا رسید.
روز عروسی ، دختر باید چه کاری انجام دهد ؟ کسی نمیتواند به دادش برسد .
خواهرش در حال آماده کردن او برای مراسم بود .
دختر شروع کرد به گریستن.
+ خواهر جان ، چرا گریه میکنی ، تو باید شادمان باشی ، چه اتفاقی باعث اندوهگین بودنت شده ؟
ـ بهرام ، او میخواهد صاحب اموال پدر شود . تنها دلیل ازدواج او با من این است . کسی حرفم را نمیپذیرد . خواهر ، تو باید کاری انجام دهی، نباید بگذاری این ازدواج انجام شود .
+ صبر کن ،یعنی او عاشق تو نیست ؟یعنی آن همه تورا تمجید میکرد ، آن حرف های عاشقانه ، همه آنها پوچند؟
نگران نباش ، نمیگذارم دست آن رذل به تو برسد .
خواهر تصمیم گرفت دختر را فراری دهد . چند ساعت قبل از غروب آفتاب ، به خروجی مخفی دهکده رفتند . آنها یکدیگر را در آغوش گرفتند ، اما یکی از محافظان بهرام ، روبه رو آنها ایستاد .
+ کجا با این عجله ؟ فکر میکنید میتوانید از دید ارباب مخفی بمانید ؟ آه کور خواندید . بهتر است خودتان برگردید ، وگرنه مجبورم با شیوه دیگری عمل کنم .
آیا دختر تن به خواسته بهرام میدهد .
احتمالا ادامه در قسمت بعدی شایدم پایان .
