ویرگول
ورودثبت نام
حسام مقتدایی
حسام مقتدایینیمی از روز آجیل می‌فروشم (مدیر برند بارجیل) و باقی روز، داستان می‌نویسم. کمی هم می‌خوابم.
حسام مقتدایی
حسام مقتدایی
خواندن ۴ دقیقه·۲ ماه پیش

برف روی جمهوری - داستان کوتاه حسام مقتدایی

داستان کوتاه از حسام مقتدایی
داستان کوتاه از حسام مقتدایی

سال‌هاست چیزی منتشر نکرده‌ام. می‌نویسم، ورق می‌زنم، تا نیمه می‌روم، بعد همه را می‌چپانم توی کشوی پایین میز چوبی‌ام. آن کشو مثل قبرستانِ نسخه‌های ناقص من است. هر بار که بازش می‌کنم بوی کاغذ خیس خورده، دود سیگار و پشیمانی می‌زند بالا.

خانه‌ام یک اتاق‌کار-اتاق‌خواب است؛ هیچ مرزی بین کار و زندگی نیست. تخت کنار میز است و میز کنار تخت. شوفاژ گوشه اتاق غژغژ می‌کند و چراغ مطالعه‌ام آن‌قدر سوخته و روشن شده که نورش شبیه یک آدم خسته است. لپ‌تاپم همیشه باز است چون اگر ببندمش، شاید دیگر بازش نکنم.

گیاهی نگه نمی‌دارم. نه به این خاطر که بلد نیستم، به این خاطر که تنهایی‌ام را نمی‌خواهم با چیزی تقسیم کنم که رشد می‌کند. چیزی که جان دارد. ترجیح می‌دهم هیچ‌چیز به من وابسته نباشد.

خرج زندگی‌ام؟ از چاپ‌های قدیمی کتاب‌هایم. همان‌هایی که سال‌ها قبل نوشتم وقتی هنوز فکر می‌کردم ادبیات قرار است نجاتم دهد. الان فقط قرار است اجاره‌ام را بدهد و غذای بیرونم را تأمین کند.

هر شب، بدون استثنا، از پنجره بزرگ رو به جمهوری ترافیک را نگاه می‌کنم. چراغ‌قرمزها، آدم‌هایی که عجله دارند، موتوری‌هایی که همه چیز را مثل فیلم با فست‌فوروارد رد می‌کنند. من فقط نشسته‌ام و قهوه می‌خورم و نگاه می‌کنم که دنیا دارد خودش را می‌خورد.

آن شب، برف می‌بارید. نه آن‌طور که شبیه کارت‌پستال باشد؛ تلخ، کثیف، و بادزده. مثل این‌که از آسمان کسی دارد خاکستر می‌ریزد. داشتم یک داستان نیمه‌جان می‌نوشتم که چشمم افتاد به پایین.

یک دختر، جوان، تنها، کفِ پیاده‌رو نشسته بود. وسط برف. یک دستش روی صورتش بود و می‌لرزید. حتی از این بالا هم معلوم بود گریه می‌کند. از همان گریه‌هایی که گردن آدم را خم می‌کند، نه تنها چشم را.

چند دقیقه فقط نگاهش کردم. آدم‌ها رد می‌شدند، تند، آن‌قدر که انگار می‌ترسیدند به بدبختیِ واقعی نزدیک شوند. کسی نمی‌ایستاد. جمهوری همیشه عجله دارد. حتی برای مرگ هم توقف نمی‌کند.

به خودم گفتم: «به من چه.»
چند بار. مثل ورد. اما چشمم مدام برمی‌گشت. برف روی شانه‌هایش می‌نشست. موهایش خیس شده بود. هر از چند دقیقه سرفه می‌کرد و جمع‌تر می‌شد توی کاپشنش.

ساعت از یک گذشته بود. خیابان تقریباً خالی. او هنوز همان‌جا بود. بار سوم که نگاه کردم دیدم دیگر تکان نمی‌خورد. انگار بخشی از پیاده‌رو شده بود. آن‌جا بود که فهمیدم یا باید بی‌تفاوت بمانم، یا یک روزنامه‌نگار بیاید و بنویسد «دختر جوان بر اثر سرما در خیابان جمهوری جان داد.»

کفش پوشیدم، کاپشنم را انداختم روی شانه‌ام و رفتم پایین. برف بلافاصله خورد توی صورتم. سردی‌اش مثل مشت بود. نزدیک که شدم دیدم چشم‌هایش بسته و دستش بی‌حرکت روی زمین. صدایش زدم. هیچ. گونه‌اش یخ کرده بود.

جا خوردم اما بلندش کردم. سبک بود، آن‌قدر سبک که انگار فقط ناراحتی مانده بود و بقیه‌اش رفته. کشان‌کشان از پله‌ها بالا بردمش. چند بار نزدیک بود لیز بخورم.

داخل که آمدم، گذاشتمش کنار شوفاژ. دست‌هایش سرد بود، عجیب سرد. پیراهنم را پرت کردم کنار و رفتم آشپزخانه. هیچ‌وقت آشپزی نمی‌کنم، اما یک چیز را بلد بودم: سوپ مرغ به سبک نجف دریابندری.

کتابش سال‌هاست کنار سماور خاک می‌خورد. بازش کردم—صفحه‌ای که با ماژیک خط کشیده بودم:
«سوپ مرغ با رشته—مناسب برای زمستان و آدم‌هایی که احتمالاً دارند از پا می‌افتند.»
مرغ نداشتم. باقیمانده حریره جو ریختم توی قابلمه. فلفل زیاد. کره کم. کمی زردچوبه. و آن‌قدر هم زدم که حس کردم این سوپ دارد تبدیل می‌شود به یک خواهش.

وقتی برگشتم سمتش، پلک‌هایش تکان خورد. نه به‌قدر بیدار شدن؛ به اندازه این‌که بفهمم هنوز هست. یک پتو رویش انداختم. موهایش به‌هم چسبیده بود و از نوک‌شان قطره‌ی آب می‌چکید روی کف‌پوش.

بعد از نیم ساعت چشم باز کرد. پرسید: «اینجا کجاست؟»
گفتم: «یه اتاق کثیف با یه نویسنده خسته.»
چند ثانیه نگاهم کرد، انگار داشت ارزیابی می‌کرد خطرم چقدره. بعد گفت: «سردم بود.»
گفتم: «نه عزیزم، داشتی می‌مردی.»

نشست کنار شوفاژ. گفتم سوپ دارم. با شک نگاه کرد. بو کرد. گفت: «بهش اعتماد ندارم.»
گفتم: «به سوپ؟ یا به من؟»
گفت: «هردو.»
بعد قاشق اول را خورد و زیر لب گفت: «بد نیست.»

اسمش را نگفت. سنش را نگفت. هیچ‌چیز نگفت. فقط با دو دست لیوان سوپ را نگه داشت و به شوفاژ زل زد. پرسیدم چرا توی برف نشسته بودی. گفت: «جایی نداشتم برم.» و بعد سکوت.

ساعت نزدیک سه بود. گفت سردمه. گفتم تخت اون‌جاست. رفت نشست روی لبه‌اش، مثل کسی که نمی‌داند کجاست. پتوی دوم را دادم دستش. پرسیدم: «می‌خوای کسی رو خبر کنم؟»
گفت: «نه. هیچ‌کس منتظر من نیست.»

خودش را جمع کرد زیر پتو. آرام شد. خوابش برد. من نشستم کنار میز و نگاهش کردم. شبیه نسخه‌ی اصلاح‌نشده یک قصه بود؛ خام، زخمی، نامفهوم، اما واقعی‌تر از هرچیزی که ماه‌ها نوشته بودم.

چراغ مطالعه را روشن گذاشتم و کشوی میز را باز کردم. همه داستان‌های ناتمامم آن‌جا بود. کاغذها تاخورده، بعضی‌شان خیس، بعضی‌شان به‌هم پیچیده. یکی را درآوردم. خواندم. بعد پاره‌اش کردم.

نمی‌دانم چرا اما حس کردم برای اولین‌بار بعد از سال‌ها باید چیزی را کامل بنویسم. نه برای ناشر. نه برای مردم. نه برای خودم. برای دختری که یک‌شبِ برفی در خیابان جمهوری شبیه یک سایه افتاده بود.

لپ‌تاپ را روشن کردم. صفحه سفید بود. انگشتانم سرد بود اما مغزم داغ. نوشتم:
«برف، گاهی آدم را انتخاب می‌کند؛ نه برای کشتن، برای نجات دادن.»

صدای نفس‌های آرامش اتاق را پر کرده بود. بیرون هنوز برف می‌بارید. اما برای اولین بار بعد از یک عمر، حس کردم چیزی از بیرون دارد مرا صدا می‌زند. چیزی غیر از ترافیک، غیر از مردم، غیر از خودم.

داستان را شروع کردم، بدون این‌که نگران انتشارش باشم. و برای اولین بار فکر کردم شاید این یکی برود روی میز، نه توی کشو.

داستان کوتاهنویسنده
۵۷
۱۹
حسام مقتدایی
حسام مقتدایی
نیمی از روز آجیل می‌فروشم (مدیر برند بارجیل) و باقی روز، داستان می‌نویسم. کمی هم می‌خوابم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید