حسام مقتدایی·۲ ماه پیششرح یک سقوط بدون تماشاچی- داستان کوتاه از حسام مقتداییروایتی بولانیویی از مردی سیساله، گرفتار بدنِ بیمار، بیکاریِ فرساینده و تنهاییای که آهسته اما بیوقفه او را میبلعد.
حسام مقتدایی·۲ ماه پیشبرف روی جمهوری - داستان کوتاه حسام مقتدایینویسندهای گوشهنشین در شب برفی دختری بیهوش را از خیابان جمهوری نجات میدهد؛ نجاتی که آرامآرام خودش را هم از انزوا بیرون میکشد.
حسام مقتدایی·۳ ماه پیشکمپین تبلیغاتی اشک ریختن در محیطی خشک! - داستان کوتاه از حسام مقتداییسربازی که هر روز بهجای جنگیدن گریه میکند؛ کپیرایتر سابقی که حالا در بهداری پادگان برای زنده ماندن خیالپردازی مینویسد.
حسام مقتدایی·۳ ماه پیشرهگذر | داستان کوتاه از حسام مقتدایینویسندهای منزوی پس از مرگ والدین و قطع رابطه با برادر، هر روز از پنجره دختری را تماشا میکند و آهسته توان نزدیکشدن را دوباره یاد میگیرد
حسام مقتدایی·۳ ماه پیشحمام | داستان کوتاه از حسام مقتداییمردی سه ماه است در وان حمام زندگی میکند. سیگار میکشد، مینویسد و کمکم در آب حل میشود. روایتی از سکوت، پوسیدگی و صدا.
حسام مقتدایی·۴ سال پیشمثل یک رویا، مثل آزادی - قسمت دومچطور هوای داخل یک پلاستیک را بیرون میکشند تا آن را وکیوم کنند؟ انگار همین اتفاق برای افکار رویا رخ داده بود.
حسام مقتدایی·۴ سال پیشمثل یک رویا، مثل آزادی - قسمت اولاین داستان طولانی است. حسابی طولانی. ممکن است وقتتان را بگیرد و حوصلهتان را سر ببرد. من جای شما باشم، آن را نمیخوانم.
حسام مقتدایی·۴ سال پیشوقتی از استخدام شدن حرف میزنم از چه حرف میزنم!نمیدانم چقدر تا به حال درگیر پروسه استخدام شدن، بودهاید، اما اینجا میخواهم خیالتان را از بابت خیلی چیزها راحت کنم.
حسام مقتدایی·۴ سال پیشبرای دوستی که حسابی وقتشناس بود!آدمی را میشناختم از وقتی به دنیا آمدیم به ما گفتند باید باهم دوست باشید. این اصرار از طرف مادرانمان بود.
حسام مقتداییدردال مثل داستان·۴ سال پیشآن لبهای شیرینمیانهتان با جوانی چطور است؟ من فکر میکنم همه آدمها فرقی نمیکند در چه سنی باشند، یک دورهای برای خودشان دارند که به آن جوانی میگویند.