بارانِ اسیدیِ فروردین، مثل تکههای ریز شیشه روی سقف کافه میبارید و بوی خاک نمخورده و بنزینِ سوخته خیابان سپهبد قرنی را غلیظتر میکرد. از روزی که اولین جنگندههای اف-۳۵ افقِ غرب تهران را شکافتند و آن صدای کرکننده، شیشههای خانهی پدری را به پودر تبدیل کرد، یاد گرفته بودم که جهان را تنها از پشت فنجانهای لبپریدهی چینی و دودِ سیگار بهمن کوچک تماشا کنم. دستهایم، همان دستهایی که روزی منتقدان ادبی مجلهی «کارنامه» آنها را «قلمی توانا در بازنمایی ملال شهری» میخواندند، حالا موقع برداشتن فنجان دوم قهوه چنان میلرزیدند که انگار در حال نواختن یک سوناتِ هولناک از راخمانینف برای ارکسترِ پدافند هوایی بودم. روانکاوم قبل از اینکه با اولین پرواز به پاریس فرار کند، گفت: «تو واقعیت را به تعویق میاندازی تا مجبور به تدفینش نشوی»؛ اما من فقط میخواستم بدانم چرا در ساختار هستی، ترکشهای موشک باید دقیقاً روی دیوانِ تصحیحنشدهی نیما سقوط کنند.
سحر پشت پیشخوان ایستاده بود و با یک دستمال کتان کدر، لیوانهای بلند را به نوبت خشک میکرد؛ حرکتی دوار و بیپایان که مرا یاد نظریهی بازگشت ابدی نیچه میانداخت، با این تفاوت که نیچه احتمالاً هرگز در معرض جیرهبندی آب و بوی باروتِ نمکآلود قرار نگرفته بود. موهای سیاه و موجدارش را با یک کش پلاستیکیِ سبز پشت سرش جمع کرده بود و تارهای رهاشده روی پیشانیاش، مثل خطوط جوهر روی یک پیشنویسِ مچاله، نامنظم و گیرا بودند. او از آن دست زنهایی بود که اگر در منهتن دهه هفتاد زندگی میکرد، قطعاً آلن گینزبرگ برایش مرثیه میسرود، اما در تهرانِ جنگزدهی سال ۱۴۰۵، او فقط دختری بود که با مهارت عجیبی لکههای خشک شده شیر را از روی پیشخوانِ چوبی پاک میکرد. هر بار که مچ دستش تکان میخورد، النگوی نقرهای باریکش به لبهی پیشخوان میخورد و صدایی تولید میکرد که برای من، پرمعناتر از تمام بیانیههای شورای امنیت بود.
«قهوهت سرد شد، استاد. باز داری تو سرت تشییع جنازه برگزار میکنی؟» صدایش بم بود، با یک جور خشِ پنهان که آدم را یاد صفحههای گرامافونِ قدیمیِ خشافتاده میانداخت. او مرا «استاد» صدا میزد، نه از روی احترام، بلکه با یک نوع رندی که مرز میان تمسخر و دلسوزی را محو میکرد.
من صندلی لهستانیام را چند سانتیمتر به جلو جابجا کردم، طوری که صدای ناهنجار پایهی چوبی روی موزاییکهای زرد کافه، سکوتِ بین دو انفجار دوردست را پر کند. گفتم: «سردی، ماهیتِ اصیلِ این روزهاست، سحر؛ نیچه معتقد بود...» و بعد حرفم را قورت دادم، چون بازتاب نگاهِ خسته و بیتفاوتش در آینهی چرکینِ پشت سرش نشان میداد که آخرین چیزی که یک دخترِ ساکنِ خیابان ایرانشهر با پدری مبتلا به بیماری تنفسی نیاز دارد، یک تحلیل فلسفی دربارهی برودتِ فنجان است.
سحر بدون اینکه دستمال کشیدن را متوقف کند، نیمنگاهی به پنجرهی بزرگ کافه انداخت که با نوارچسبهای زمختِ ضربدری مهار شده بود؛ طرحی هندسی که آسمانِ خاکستری و دودآلود میدان فردوسی را به چهار مثلثِ اضطراب تقسیم میکرد. گفت: «نیچه اگه جرات داشت میاومد صف گوشت یخزده وایمیستاد، اونوقت فلسفهش بوی دنبه میگرفت.» این جملهاش شاهکار بود؛ از آن دست جملاتی که دلم میخواست سریع در دفترچه جیبیام یادداشت کنم، اما انگشتانم به جدارِ گرم فنجان چسبیده بودند و ترسی غریب مانع از حرکت میشد، ترسی از اینکه اگر دستم را بردارم، تمام ساختارِ لرزانِ این کافه فرو بریزد.
من یک هیپوکندریای ادبی بودم که در میانهی یک فاجعهی ژئوپلیتیک گیر افتاده بود؛ کسی که بیشتر از اصابت موشک تاماهاوک به سقف خانهاش، نگرانِ اتمامِ موجودی قرصهای کلونازپامِ ساختِ داروسازی امین بود. هر شب، در تختخوابِ فلزیام، در حالی که آژیر قرمز مثل جیغ یک لکلکِ زخمی در فضای اتاق میپیچید، به این فکر میکردم که اگر یک ترکش دقیقاً به شریان کاروتیدم اصابت کند، آیا در آخرین لحظه به شاهکارِ ناتمامم فکر خواهم کرد یا به فرمِ چانهی سحر وقتی کفِ شیر را روی لته دور میداد؟ عشق در زمانِ جنگ، شبیه به خواندنِ کمدی الهیِ دانته در توالتِ عمومی بود؛ همانقدر مضحک، همانقدر حیاتی.
پیرمردی که کلاه شاپوی خاکستریاش را تا روی ابروهای پرپشتش پایین کشیده بود و در کنج کافه جدول حل میکرد، تکانی خورد و با صدای دورگهای گفت: «تهرانِ قدیم هم جنگ شد، اما اینطور بوی لجن نمیداد...» سحر به طرفش رفت، کتری استیلِ بزرگ را بلند کرد و بدون کلمهای، آب جوش را روی تیبگِ ارزانقیمتِ پیرمرد ریخت. حرکتش چنان آرام و باوقار بود که انگار داشت در یک مراسمِ چایِ ژاپنی در توکیوی قرن هفدهم شرکت میکرد، نه در کافهای که دیوارهایش از شدت لرزشِ ناشی از بمبارانِ خیابان سپهبد قرنی ترک خورده بودند.
من به خطوط موربِ باران روی شیشه نگاه کردم؛ بارانی که کثافتِ نشسته بر تنِ مجسمهی فردوسی را میشست و به جویهای خیابان سپهبد قرنی میریخت. به سحر نگاه کردم که حالا داشت با ناخن، تکهای شمعِ آبشده را از روی میز شماره چهار میتراشید؛ قامتش خمیده بود و نور زرد و ضعیفِ لامپِ الدیدیِ شارژی، پوست گندمیاش را به رنگِ پردههای قدیمی سینما درآورده بود. فکر کردم: «خدای من، چطور میشود عاشق زنی شد که حتی اسمت را درست صدا نمیزند، اما تعادلِ مسخرهی جهانِ تو به زاویهی ایستادنِ او بستگی دارد؟»
«میگن امشب غرب رو میزنند.» این را کامران گفت، شاگرد هفدهسالهی کافه که با پیشبندِ لکهدارِ شکلاتیاش همیشه بوی پیاز داغ و وایتکس میداد. او داشت صندلیها را روی میزها واژگون میکرد، حرکتی که معنای صریحش این بود: «کافه دارد تعطیل میشود، نویسندهی احمقِ آس و پاس، جایت را جمع کن و برو در دخمهات بمیر.»
سحر بدون اینکه سرش را بلند کند، گفت: «همه خیلی چیزها میگن، کامران. تو زیرزمین رو چک کن ببین گالونهای آب پر هستن یا نه.» صدایش هیچ ردی از هراس نداشت، یک جور بیتفاوتیِ حماسی که فقط در زنانی یافت میشد که بیست سال تمام در کورانِ تورم و اندوهِ موروثی بزرگ شده بودند. من در دلم به او افتخار کردم، هرچند که این افتخار مطلقاً هیچ ارزش مادی یا معنوی برای او نداشت و نمیتوانست قیمتِ یک کیلو گوشتِ یخی را در بازار سیاه پایین بیاورد.
بلند شدم، پالتوی بارانیِ کرمرنگم را که لبههایش از کهنگی ریشریش شده بود تن کردم و شالگردنِ پشمیِ زرشکیام را دور گردنم پیچیدم؛ شالی که مرا شبیه به روشنفکرانِ شکستخوردهی فرانسوی در فیلمهای موج نو میکرد که پناهگاهی جز کلمات ندارند. به سمت پیشخوان رفتم، جایی که سحر حالا داشت اسکناسهای مچاله و فرسودهی ده هزار تومانی را با دستهایش صاف میکرد و درون کشوی چوبی میگذاشت. دستم را در جیبم بردم و یک مشت اسکناسِ بیارزش بیرون آوردم، اسکناسهایی که تصویر روی آنها بیشتر شبیه به یادگاری از یک دورانِ ماقبل تاریخ بود تا پول رایج.
«حسابت میشه دویست و پنجاه تومن، استاد...» سحر این را گفت و برای اولین بار در آن عصرِ سهشنبه، مستقیم به چشمهایم نگاه کرد. چشمهایش قهوهای تیره بودند، از آن تیرگیهایی که آدم را یاد دریاچهی تاریکِ گهر در شبهای بیستاره میانداخت؛ نگاهی که در آن نه عشقی بود، نه امیدی و نه هیچگونه تمایلی برای شنیدن یک جملهی قصار از آلبر کامو.
من اسکناسها را روی چوبِ مرطوبِ پیشخوان گذاشتم و انگشتانم برای یک ثانیهی مضحک و بینهایت طولانی، با پوستِ زبر و سردِ انگشت شست او تماس پیدا کرد. یک تکانهی الکتریکیِ ضعیف، شبیه به برقگرفتگی با یک رادیوی ترانزیستوریِ خراب، در بدنم دوید. گفتم: «کتابِ جدیدم... دربارهی زنیه که در زمانِ محاصره، بوی قهوهاش مانع از سقوطِ یک شهر میشه.» این احمقانهترین و سانتیمانتالترین جملهای بود که در تمام عمرم ساخته بودم، جملهای که اگر در یک کارگاه داستاننویسی مطرح میشد، خودم نویسندهاش را بایکوت میکردم.
سحر لبخند کوتاهی زد، لبخندی که بیشتر شبیه به یک انقباضِ عضلانیِ ناشی از خستگی بود تا ابراز احساسات. کشو را با صدا بست و گفت: «اینجا هیچ شهری سقوط نمیکنه، استاد. فقط آدماشن که سقوط میکنن، اونم خیلی بیصدا. فردا هم اگه زنده بودیم، قهوه داریم.» بعد برگشت و پشتش را به من کرد تا کتری را روی شعلهی کمجانِ پیکنیکی بگذارد، چرا که گاز شهری از سه روز پیش قطع شده بود.
خارج شدن از کافه، شبیه به شیرجه زدن در استخری از جیوه و تنهایی بود. پیادهروهای خیابان سپهبد قرنی خالی بودند و تنها چند برگِ چنارِ سوخته در جوی آب دستوپا میزدند. چراغهای راهنمایی و رانندگی به رنگ زردِ چشمکزن رها شده بودند، گویی شهر در یک وضعیتِ سکتهی مغزیِ مداوم قرار داشت. قدمهایم را تند کردم و به سمت میدان فردوسی راه افتادم، در حالی که صدای کفشهایم روی آسفالتِ خیس، ریتمی شبیه به تپشهای قلب یک بیمارِ رو به مرگ ایجاد میکرد.
ناگهان آسمانِ شب با نوری زرد و مهیب منجنیق شد؛ صدایی شبیه به پاره شدن یک پارچهی کرباسیِ غولآسا در گوشهایم پیچید. موج انفجار، هرچند دور، مرا چند گام به جلو پرتاب کرد و بوی تندِ گوگرد هوا را پر کرد. من به دیواری پناه بردم، پشتم را به سیمانِ سرد چسباندم و دستهایم را روی گوشهایم گذاشتم. در آن لحظه، در میانهی وحشتِ خالصِ بیولوژیک، تنها چیزی که در ذهنم بازسازی شد، تصویر النگوی نقرهای سحر بود که به لبهی پیشخوان میخورد.
من به خانهام رسیدم؛ آپارتمانی چهلمتری در طبقهی چهارم یک ساختمانِ کلنگی در کوچهی شاهرخ. اتاق بوی ماندگی و کاغذِ کاهی میداد. بدون اینکه چراغ را روشن کنم، روی صندلیِ پشت میز تحریرم نشستم؛ میزی که رویش ماشینتحریرِ قدیمیِ «اولیور»ام مثل یک اسکلتِ فلزیِ باستانی جا خوش کرده بود. کاغذِ سفیدی را درون غلتک قرار دادم و با انگشتانی که دیگر نمیلرزیدند، شروع به تایپ کردم، نه به خاطر اینکه هنر بالاتر از جنگ است، بلکه به این دلیل ساده که کار دیگری بلد نبودم.
«ساعت از ده گذشته است و سحر احتمالاً اکنون در خانهشان، به صدای فرو ریختنِ آجرها گوش میدهد...» نوشتم و بعد کل سطر را با زدن ضربدرهای متوالی پاک کردم. این نوع نگاهِ رمانتیک به فاجعه، یک جور خیانتِ بورژوایی به حقیقت بود. حقیقت، آن لکه شیر خفهشده روی پیشخوان بود؛ حقیقت، قیمتِ سرسامآورِ قرصهای من بود؛ حقیقت، آن تنهاییِ مطلقی بود که در چشمهای قهوهای او موج میزد.
پنجرهی اتاق با انفجاری دیگر به لرزه درآمد و صدای ریزش چند تکه گچ از سقف، روی کاغذهایم آمد. نترسیدم؛ ترسم تبدیل به یک نوع بیحسیِ موضعی شده بود، همان حسی که یک بیمار قبل از بیهوشیِ کامل تجربه میکند. به این فکر کردم که آلن دژانرس یا هر کدام از آن کمدینهای نیویورکی اگر اینجا بودند، حتماً یک شوخیِ درجهیک دربارهی کیفیتِ پایینِ پدافندِ وطنی میساختند، اما من در تهران بودم، شهری که در آن کمدی به طرز بیرحمانهای به تراژدی جوش خورده بود.
فردا صبح، اگر خورشید از میانِ دودِ انبارهای نفتِ شمال غرب بالا میآمد، من دوباره پالتوی کرمم را میپوشیدم و از پلهها پایین میرفتم. دوباره از کنار مغازههای تعطیلِ عتیقهفروشی منوچهری عبور میکردم و خودم را به کافه میرساندم. روی همان صندلیِ لهستانی مینشستم و به سحر نگاه میکردم که با همان دستمال کتان، همان لیوانهای بلند را خشک میکند.
رابطهی ما هرگز به یک درامِ هالیوودی با بوسهای در زیر بارانِ بمب تبدیل نمیشد؛ ما دو بازماندهی موازی بودیم که خطوطمان تنها در هندسهی ناامیدکنندهی یک کافهی رو به ویرانی به هم میرسید. او به من قهوهی سرد میداد و من به او جملاتِ فلسفیِ بیپشتوانه تحویل میدادم و این معامله، عادلانهترین چیزی بود که در این گوشه از خاورمیانه جریان داشت.
دستم را روی کلیدهای ماشینتحریر گذاشتم و سطر جدیدی را آغاز کردم، سطری بدون استعاره، بدون تکلف، و بدون نیچه. باران بیرون از پنجره شدیدتر شده بود و تهران، مثل یک کشتیِ تایتانیکِ سفالی، به آرامی در قیرِ شب فرو میرفت. من نوشتم تا زنده بمانم، یا شاید نوشتم تا سحر فردا دلیلی برای شستنِ یک فنجانِ بیشتر داشته باشد.