
از دیشب نشستهام تا کامنتی بنویسم. برای یک نویسنده که دیروز داستان کوتاهی از ایشان خواندم.
حالا دو ساعتی میشود که کارم تمام شده است. از همان دیشب که خواب آلود، پیشنویس اول را نوشتم، همه آنچه میخواستم بگویم پیش چشمانم بود.
منتها خستهتر از آن بودم که بتوانم ایدهها را، آن چنان که شاید، زیبا و در ساختار، بچینم کنار هم.
امروز هم که کاملشان کردم، گمانم پنج شش باری متن را بازنویسی کردم.
بنویس و پاک کن. بنویس و خط بزن. حرفهایت را بِبُر کمیبالاتر الصاقش کن.
آنچه مانده را دوباره پاک کن.
از اول.
و دوباره از اول.
حس میکنم، همه لذت نوشتن در این بازنویسیهاست.
همین ور رفتنِ با بندها.
با جملهها.
با کلمات.
تا دلت رضا دهد آخر.
یا که خسته شوی و متن را 'رها' کنی.
چند روزی سعی کردم، هر روز یادداشتی منتشر کنم. سخت بود.
هم ایده یافتن. هم احساس اینکه، حرفت تکه پازلیست که جایش در یک کل منسجم است.
الان که بنویسی، حیف میشود.
و حرام.
از این هم که بگذری، با انتشار روزانه، صفای بازنویسی را آنطور که باید تجربه نمیکنی.
در چند ساعت یک نفس، از ایده تا انتشار را باید بروی. چون که مجبوری!
نسخه اول را مینویسی ولی زمانی نیست آنقدر که باید، دور شوی از آنچه نوشتی.
ناچار زود -خیلی زود- برمیگردی تا نوشتهات را بازنویسی کنی.
اما عموما آنقدر خسته شدی که دیگر نوشتهات آنطور که باید درنمیآید.
آنطور که میتوانست باشد.
و فردایش تو میمانی و نوشتهای که دیگر دوستش نداری.
لذت نوشتن به همین بازنویسی هاست؛ این لذت را از خود دریغ نکنیم.