ویرگول
ورودثبت نام
Hooman.Mazin
Hooman.Mazinمهندس برق - دکترای سیستم های قدرت - تکنیکال لیدر - در سالهای پایانی دهه ۳۰ زندگی. راجع به دغدغه های روزمره ام می نویسم. https://zil.ink/mymazinlife
Hooman.Mazin
Hooman.Mazin
خواندن ۶ دقیقه·۷ سال پیش

داستان حسن آقا لنسر - بخش دوم

فردا سرشبی در زدند. باز کردم. علی پشت در بود. سرش را انداخته بود پایین.

- هومن جان خوبی؟ به درس و مشقهات می رسی؟

- آره علی آقا.

- خواهرهات خوبند؟

- آره علی آقا.

- بابا خونه است؟

- آره. الان صداش می کنم.

بابا از تو خونه صدا زد علی بیا تو.

- مزاحم نمیشم.

- مزاحم نیستی. ‌

- نه الان بد موقع است خانم بچه ها اذیت میشند. حالا یه روز دیگه مزاحم میشم. یه کار کوچک داشتم.

بابا اومد دم در. تو حیاط خودم را مشغول کردم.

- علی! خونه این پسره کامران چرا میری؟ این آخه آدم حسابیه؟ بیا لج بازی نکن با بابات آشتی کن برگرد خونه تون.

علی سرش پایین بود.

بابام گفت : با این رفیقم که صوتی تصویری داره صحبت کنم بری مغازه اش ور دستش وایستی؟

- دست شما درد نکنه یه کار پیدا کردم بازاریاب می خواهند. یک کارگاه کوچک دارند. می خوام برم اونجا.

- بیام با بابات صحبت کنم آشتی کنید؟

- ممنونت میشم آقا محسن. به خدا اصلا ...

- ولش کن. نگران نباش.

خداحافظی کرد و رفت. یهو بابام تا در را بست یادش افتاد. برگشت صدا زد.

- علی علی! این فامیلتون حسن چطور آدمیه؟

- بچه بدی نیست آقا محسن. فقط بدشانسه.

- معتاد پعتاد که نیست؟

- فکر نکنم. ولی سیگار می کشه.

- سیگار مهم نیست.

- بهش بگو اوایل هفته دیگه یه ساعتی که خودم هستم بیاد.


حسن را مدتها بعد دیدم. بچه پرکاری بود. روزی دو سه شیفت تو آژانس کار می کرد. همونجا تو ماشینش استراحت می کرد و خونه نمی رفت که بیشتر تریپ (مسیر) بره. آژانس شیفت شب به اون معنی نداشت، کلا دو سه تا راننده بودند و یک رزوشن (رسپشن) که بیشتر شب را می تونست بخوابه. مسافر ساعت دو سه شب کمتر زنگ می زد. مگر برای فرودگاه یا مواقع اضطراری. حسن بعد از یک مدتی شیفت شب هم کار می کرد. همونجا پشت آژانس یک جایی برای راننده ها بود همونجا روی صندلیها می خوابید که شاید نصفه شب یکی دو تا مسافر بهش بخوره.

یه روز جمعه ای که بابام شیفت بود مادرم بهش گفت این پسرت را هم با خودت ببر.

- کجا ببرمش؟

- همونجایی که داری میری ببر دیگه.

- من دارم میرم سرکار این رو کجا ببرم؟ بمونه خونه درسش را بخونه.

- نه من دیگه اعصاب ندارم با این دختره هی می افتند به هم مثل سگ و گربه دعوا می کنند. ببرش.

اینجوری شد که کتاب دفتر زدم زیر بغل با بابام رفتم آژانس. کلاس چهارم دبستان بودم. کتاب درسی داشتیم به نام تاریخ و جغرافیا و مدنی و احساس می کردم عجب بزرگ شدم و چه درس خفنی داریم. مدنی! مشقام را همونجا روی میز کنار دست بابام که به تلفن ها جواب می داد نوشتم. و توی شلوغی و مسخره بازی راننده ها مثلا درس خوندم برای امتحان فردا.

حسن را اولین بار اونجا دیدم. یک پسرک سیاه خیلی لاغری بود. رگهای تنش و استخوانهاش بیرون زده بود. بهش مسافر خورده بود اومد قبضش را برداشت تشکر کرد و رفت.

بابام گفت شناختیش؟

- نه کی بود؟ - حسن دیگه. پسر خاله بهرام اینا.

- اوه. حسن پس اینه. ندیده بودمش.

- دیدی، حواست نیست.

حسن ماشینش را خیلی زود عوض کرد یه ماشین بهتر گرفت. اوضاع و احوالش یک کم که مرتب شد یهو هوس به سرش زد بره ژاپن. اون زمان بازار مسافرت به ژاپن خیلی داغ بود. بدون ویزا می رفتند ژاپن و همون فرودگاه بطور شانسی به یک سری ویزای کار می دادند و یک سری را دیپورت می کردند. حسن ماشین را فروخت گل و شیرینی خرید و اومد با همه خداحافظی کرد که دیگه بره ژاپن و معلوم نیست که حالا دیگه کی برگرده. بلیط هواپیما خرید و رفت.

همونجا تو فرودگاه دیپورت شد و برگشت. یه چند روزی افسرده بود و از خونه بیرون نمی اومد. سرمایه اش که ماشینیش بود از دستش رفته بود. هیچ کس هم انتظار نداشت حسن بعد از اون همه خداحافظی فردا صبح دوباره تو خیابون باشه. از اینجا رونده و از اونجا مونده شده بود.

به هیچ کس هم خبر نداده بود که دیپورت شده اصلا از خونه بیرون نمی اومد و پشت هم سیگار می کشید. بعد از یک مدت پسرخاله هاش رفتند سراغش که حالا دنیا به آخر نرسیده فدای سرت. اصلا شاید قسمت نبوده. می رفتی اونجا اتفاقی برات می افتاد. اصلا بهتر که دیپورت شدی همین مملکت خودت از همه جا بهتر با قرض و قوله یک ماشین قسطی گرفت و دوباره برگشت آژانس. و مشغول کار شد که قسط ماشینش را بده. دوباره مثل قدیم دو شیفت و سه شیفت کار می کرد. همه زندگیش شده بود کار. یکسالی طول کشید دوباره کم کم از زیر بدهکاری بیرون اومد و تونست کمی نفس بکشه.

مادرش از رشت پیغام و پسغام به خاله اش فرستاد که کم کم برای حسن دنبال دختر بگردید سر و سامان بگیره. بچه ام تو شهر غریب تنها است همدم نداره. خاله و عمه و فک و فامیل دنبال زن برای حسن می گشتند که حسن گفت زن نمی خوام. می خوام برم ژاپن. گفتند تو را یکبار دیپورت کردند شانست خیلی کمه. دیوانه ای مگه؟ اون همه پول را اون سری حروم کردی این همه خودت به سختی افتادی ولش کن. پاش را تو یک کفش کرد که نه من اصلا همه این سختی ها را کشیدم که پول جمع کنم برم ژاپن. این دفعه حتما کارم درست میشه. به دلم افتاده و مطمینم. مادرش از اون ور پیغام و پسغام که حسن شیرم را حلالت نمی کنم ما برات دختر دیدیم، رفتیم حرف زدیم! ژاپن چیه. غلط کردی. همین آژانس که کار می کنی مگه چشه؟ حسن پاش را کرد تو یک کفش و بلیط گرفت و رفت ژاپن.

دوباره دیپورت شد. اما اینبار وضعیت فرق می کرد. اگر بار قبلی همه براش دل می سوزندند و سعی می کردند کمکش کنند. این بار هر کس بهش می رسید بهش متلک می گفت و ملامتش می کرد که بهش یادآوری می کرد که مگه بهت نگفته بودم؟ حسن شرمنده و خجالت زده یک مدت رفت یک مکانیکی وردست کار کرد. ولی کار مکانیکی سنگین بود حسن هم لاغر و کم زور بود. دوباره از این ور و اون ور و آشنا و فامیل و مادر و خاله و هر کس که می شناخت قرض گرفت یک ماشین قراضه گرفت. اینبار آژانس قبول نکرد با اون ماشین برگرده سرکار. مسافرکش شد.

خودش هم ظاهرا چندان علاقه ای نداشت برگرده بین همکارهای سابقش. چون دستش می انداختند. اذیتش می کردند و سوژه شوخی و خوشمزگی شده بود. هر وقت که می خواستند کسی را منصرف کنند از اینکه بره ژاپن حسن را مثال می زدند. دیگه خودش شد و خودش و تنهایی تو خیابونها مسافرکشی می کرد. دیگه تا مدتها خیلی کسی ازش خبر نداشت. مادرش هم تا یک مدتی باهاش قهر بود. خاله اش هم سر اون خواستگاری نصفه و نیمه ای که رفته بودند و حسن زده بود زیرش باهاش سر سنگین بود. ما هم که با واسطه می شناختیمش. و گه گاهی از پسرخاله هاش خبری ازش می شنیدیم.

تا اینکه یک روز بدون اینکه به کسی بگه گذاشت و رفت. این دفعه به هیچ کس خبر نداد. تا اینکه یک روز به خونه همسایه مادرش در رشت زنگ زد که مادرش را اگر ممکنه صدا کنند بیاد پای تلفن. بعد به مادرش خبر داد که رفته ژاپن و الان چند هفته ای هست که ژاپن هست و کار می کنه و حالا فعلا می مونه تا جایی که بتونه پول جمع کنه. و دیدی که بالاخره رفتم ژاپن! اینقدر اینجا می مونم پول جمع می کنم که وقتی برگردم دیگه لازم نباشه تا آخر عمر کار کنم. توپ هم تکونم نمیده. چون هزینه تلفن زیاده دیگه نمی تونم بهت زنگ بزنم فقط بدون حالم خوبه. همین و خداحافظ.


بخش سوم

ژاپنخاطرهداستانکارآژانس
۲۱
۰
Hooman.Mazin
Hooman.Mazin
مهندس برق - دکترای سیستم های قدرت - تکنیکال لیدر - در سالهای پایانی دهه ۳۰ زندگی. راجع به دغدغه های روزمره ام می نویسم. https://zil.ink/mymazinlife
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید