ویرگول
ورودثبت نام
مآئده؛
مآئده؛یه مآئده، با کلی حرف...
مآئده؛
مآئده؛
خواندن ۱ دقیقه·۹ روز پیش

چطوری فراموشت کنم وقتی سر هر کوچه سطل آشغال میبینم؟

می‌گویند فراموشی، یک فرآیندِ بیولوژیک است؛ اینکه سلول‌های خاکستری مغز، تصمیم می‌گیرند خاطرات را در آرشیوهای دوردست بایگانی کنند. اما هیچ‌کس به من نگفت که حافظه، لزوما در سر اتفاق نمی‌افتد، حافظه گاهی در پیاده‌روهاست، در نبشِ کوچه‌ها، در همان حفره‌های فلزیِ دهان‌گشوده‌ای که شهر را می‌جوند.

تو تبدیل به یک نشانه شده‌ای، نه در آلبوم‌های عکس یا لابه‌لای پیام‌های قدیمی، که در هر سطلِ آشغالی که سرِ هر کوچه دهان باز کرده است.

این عجیب‌ترین و بی‌رحمانه‌ترین نوعِ حضور است. وقتی از کنارشان رد می‌شوم، دیگر فقط آهنِ زنگ‌زده و پسماندِ شهر نیستند؛ تویی که آن‌جایی، تو که تمامِ آن چیزهایی هستی که دور ریختیم. تمامِ حرف‌هایی که نگفتیم و در نطفه خفه کردیم، تمامِ وعده‌هایی که تاریخ انقضایشان گذشت، تمامِ آن مایی که نهایتا به زباله‌دانِ فراموشی سپرده شد. من برای فراموش کردنِ تو، باید کلِ این شهر را عوض کنم. باید نقشه‌ای جدید بکشم که در آن هیچ کوچه‌ای به بن‌بست نرسد و هیچ سطلِ آشغالی در امتدادِ مسیرِ من نباشد. چون هر بار که نگاهم به یکی از آن‌ها می‌افتد، دوباره آن لحظه‌ی سقوط را تجربه می‌کنم؛ لحظه‌ای که فهمیدم عشق، مثلِ زباله‌های شهری، تاریخِ مصرف دارد و بعد از آن تنها کاری که می‌توان کرد، دور ریختنِ آن چیزی است که روزگاری برایمان حیاتی بود. عجیب است؛ تو در ذهنِ من نیستی، تو در چیدمانِ این شهرِ لعنتی تنیده شده‌ای. من چطور باید شهری را که با خاطراتِ تو مهندسی شده ترک کنم؟

شاید فراموشی، نه از یاد بردنِ چهره‌ی تو، که از یاد بردنِ معنایِ آن فلزهای دهان‌گشوده باشد. شاید روزی بیاید که از کنارِ این سطل‌ها رد شوم و فقط زباله ببینم، نه ما را. اما تا آن روز هر کوچه برای من یک اعتراف‌نامه است و هر سطل، یک قبرِ کوچک برای تمامِ حرف‌هایی که قرار بود زندگیِ ما را بسازند.

#مائده.ر

شهرفراموشی
۱
۰
مآئده؛
مآئده؛
یه مآئده، با کلی حرف...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید