ویرگول
ورودثبت نام
نآمیرا
نآمیرادورها آواییست که مرا میخوانند
نآمیرا
نآمیرا
خواندن ۲ دقیقه·۳ روز پیش

روحش به دیوار آجری تکیه زده!

نوای این پیانو که سبزینگی اون رو در آغوش گرفته چه خواهد بود؟ چشمانت را ببند و متصور شو..
نوای این پیانو که سبزینگی اون رو در آغوش گرفته چه خواهد بود؟ چشمانت را ببند و متصور شو..

می خواهم دست از سکوت بردارم و بنویسم، دیشب که پیشانی داغ خود را بر دیوار گذاشتم و سرمای آن را حس کردم جرقه ای از گذشته بر ذهنم خورد

یادم آمد از اتاق قبلی ام... که دیوارش را آبی کرده بودم و نقاشی شب پر ستاره را روی آن کشیده بودم و آن ایام هم عادتم بود پیشانی ام را به دیوار بچسپانم!

همیشه باور داشتم روحی مهربان در تمامی دیوار ها وجود دارد، خاطرات را ضبط می کند و تمامی اشک هایی که در خفا از چشم سر می خورد را می بیند... اما از آنجایی که مسئول است تا هنگامی که هست یک جا بایستد و فقط گذر ایام را نگاه کند هیچوقت نتوانسته ما را در آغوش بگیرد...

دیوار هایی که قاب عکس ها، تابلوهای نقاشی و آینه ای که هر روز خودمان را در آن می نگریم را بی هیچ منتی نگه می دارند(البته دیوار ها هم خسته می شوند و گاهی چیزهایی که با میخ به تنشان فرو کردیم را رها می کنند کف زمین!)

به یاد دارم هر گاه از شدت غم به نهایت می رسیدم و پیشانی ام به دیوار میچسپاندم انگار چیزی افکارم را برای ثانیه ای می بلعید و لحظه ای آرامم می کرد...

و افکارم پرید به جای دیگر و اتصالی میان دو مفهوم ایجاد کرد، اینکه چقدر همه چیز در حال تغییر است، چقدر تمام اتفاقات، چیز ها، انسان هایی که حکم همان دیوار را برایم دارند در حال چرخش و تبدیل به چیز دیگری هستند...

مابقی خلایق را نمی دانم، اما من... من هرچقدر روزها می گذرد و بزرگتر می شوم بیشتر می فهمم که اعتماد و پایداری جایی روی زمین ندارد...

تمام برنامه چیدن ها و رویاهایت ممکن است در ثانیه آخر مسیری دیگر در پیش بگیرد

بهار با کسی نامه مینویسید_برای بهار بعدی_که باهم میان شکوفه های نورسیده سیب بخوانید، بهار بعدی سر می رسد و نامه ای که روی کاغذ کاهی نوشتی روی دستت می ماند کنار درختی که دلش برای یکی از برگ هایی که در پاییز ترکش کرده سخت تنگ شده و تصمیم گرفته دیگر تا وجود دارد رخت سبز نپوشد...

هنر انسان وفق دادن خویش با این تغییرات است ولی خب ما تجربه قبلی این زندگی را نداشته ایم و گاهی در برهوت می مانیم که بارالها چه کنم...

و به راستی چه کنیم؟

احساسدیواردلنوشتهبزرگسالیحزن
۴
۰
نآمیرا
نآمیرا
دورها آواییست که مرا میخوانند
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید