
نمیدونم تویی که داری این متن رو میخونی هم یک رویاپردازی، یا این کار رو احمقانه میدونی و گرایش شدیدی به واقعیت داری
ولی احتمالا رویا پرداز ها بیشتر بتونن حرفامو بفهمن
از وقتی که یادم میاد به رویاهام پناه برده بودم، دورترین خاطراتم از کودکیم وقتیه که همه می خوابیدن و تازه زندگی من شروع میشد.
شروع میکردم به نقش بازی کردن، چیزی شبیه یک تئاتر با چندین شخصیت های ناموجود در دنیای واقعی، و هرشب یک قسمتش رو بازی میکردم
گاهی موزیکال و با رقص همراه میشد، گاهی یک تراژدی کاملا سیاه و گاهی برخلاف چیزی که از روحیاتم معلومه اکشن!
حالا توسط رشته ام با فروید و ناخودآگاه و اینکه هر کدوم از نقش ها به کدوم بخش معیوب زندگی واقعیم برمیگشت آشنا شدم، و راستش دونستنش یکم واسم تلخ بود و البته به مکانیزم های دفاعی و ناخودآگاهم آفرین گفتم که چقدر خوب تونستن منو زنده نگه دارن!

باور دارم یک رویاپرداز تا اون وقتی شعله شمع رو درونش بیدار نگه داره میتونه با تخیلاتش گره بخوره
فقط کافیه یک لحظه حس حماقت کنه و دیگه بخواد انجامش نده، نسیمی سرد اون شمع سوزان رو برای همیشه خاموش میکنه.
و تخیلات و رویاهای ما فقط مختص کودکی و نوجوانی نیستن، چیزی به نام کودک درون همیشه تا وقتی زنده ایم درون ما بیداره، که یا داریم نادیده اش میگیریم و تنش کت و شلوار تنگ کردیم، یا رها و آزادش کردیم تا زندگی رنگیش رو ادامه بده
من هنوز هم با 21 سال سن یک رویاپردازم، هنوز هم سناریو های ذهنی و تخیلات سرکش خودم رو دارم و پشت هرچیز ساده ای جادو و احساس میبینم
درسته... مدتی پیش منم توی این دور افتاده بودم که پس کی میخوام بزرگ شم و دست بکشم ازین فکرا
و کارای بزرگانه انجام بدم و....
بعدش دیدم دارم از درون میپوسم... شبیه یک خونه متروکه میشم... پس اگه داری از رویاهات فاصله میگیری و همش میگی اونا مُردن بگم بهت که رفیق، این کارو با خودت نکن... یک نوع خودکشیه...

همه چیزهایی که نیستن و یا فدای تو شدن برای این در زندگیت بودن که به زیستن_نه زنده ماندن_تا آخرین نفس ادامه بدی...
شعله امید رو در دلت نگه دار و رویات هرچیز که هست_رسیدن به شغل یا فرد مورد علاقت یا داشتن یه خونه جنگلی_ادامه بده... این بهتر از مُردگی روح نیست؟
اینکه به عقب نگاه کنی و حسرت اینو نخوری که چی بودی و چی شدی...
پس زنده بمون... لطفا+
به حرفام فکر کن رویاپرداز!