بدون اینکه بدانید وقتی در جمعی از افراد قرار بگیرید که پیش از این آنها را نمیشناختید، در آن جمع آنکسی که تصوّر میکنید دارای تخصص خاصی است، شعور بیشتری دارد و میشود روی حرفهایش حساب ویژهای باز کرد، آن فرد شیکپوشی است که آخرین مدل آیفون را در دستش گرفته است! حتی اگر آن لباس و گوشی برای خودش نباشد و نیم ساعت پیش از کسی قرض گرفته باشد!
همکاری داشتم که در کنار کار اداریاش، در خانه کار برنامهنویسی میکرد. به خاطر ظاهر بسیار ساده و حرف زدن با تته پته و بدون اعتماد به نفسش کمتر کسی باور میکرد او بتواند کار برنامهنویسی انجام بدهد. وقتی برای کار برنامهنویسی نزد او میآمدند توقع داشتند که با قیمت خیلی کمتر نسبت به برنامهنویسهای دیگر کار را دربیاورد. وقتی هم کار را انجام میداد پولش را درست و درمان نمیدادند و اذیتش میکردند. یک روز به او گفتم میدانی ایراد کارت چیست که همچون توقعی از تو دارند؟ ایرادت این است که دک و پوز و ادا و اطوار یک برنامهنویس را نداری. خودش هم این حرف را قبول کرد و گفت تو نفر چندمی هستی که داری این حرف را به من میزنی.
برای کاری به دفتر ثبت اسناد رفته بودم. از دستگاه نوبت گرفته و نشسته بودم. دیدم خانم چیتان پیتانی از یکی از کارکنان آنجا سوالی میپرسد. سوالش دربارهی شهرداری بود. کاری که من پیش از این انجام داده بودم و جوابش را به طور کامل میدانستم. کسی که سوال را از او پرسید ابراز بیاطلاعی کرد و گفت باید بروید از شهرداری بپرسید. من گفتم کمکی کرده باشم. بلند شدم تا جواب آن خانم را بدهم. ولی آن خانم با لحنی توهینآمیز به من گفت شما خفهشو! چرا؟ چون من یک کلاه بافتنی بر فرق سرم داشتم و سر کچلم از کنارش پیدا بود. رخت و لباس معمولی به تن داشتم که کمی خاکآلود بود. جوراب پایم نبود. کتانی زهوار دررفتهای پایم بود که برای راحتی بیشتر پاشنهاش را خوابانده بودم. به عبارت دیگر هیچ به قیافهام نمیخورد که جواب سوال آن خانم را بدانم و او مکالمه با بنده را کسر شان خودش میدانست!
"تاد رز" در کتاب "توهمهای جمعی و پیروی از آنها؛ چرا تصمیمهای اشتباه میگیریم" داستان جالبی را تحت عنوان "طلای بدلی" تعریف میکند. میگوید زمانی که دانشجوی دکتری بوده در یک مهمانی دانشجویی شرکت میکند. آنجا همه مشغول خوردن و نوشیدن بودند که امبروز وحشتناک با آن لباسهای گرانقیمت و ادا و اطوار خاصش وارد محفل میشود و بعد از جلب توجه همه به سوی خودش میگوید که من یک نوشیدنی نادر آوردم که برای تاکستان دوست خانوادگی ما است.
او از همه میخواهد یک جام خالی بردارند تا مقداری از آن نوشیدنی را برای آنها بریزد. همه این کار را میکنند. امبروز میگوید: جام را ننوشید، آن را بگردانید و به رگههای باقیمانده نگاه کنید و آنرا بو بوشید. همه اطاعت میکنند. بعد امبروز میگوید: حالا جرعهیای بنوشید و قبل از این که قورت بدهید، توی دهانتان بچرخانید. یک نفر به چشمهای امبروز نگاه میکند و میگوید: بهبه، خوشمزه است! و بقیه نیز شروع به تایید میکنند. اما من فقط مزهی سرکه فهمیدم! و با خودم گفتم شاید سرمایی چیزی خوردهام و پرزهای چشاییام از بین رفته است.
"تاد رز" در ادامه میگوید همان موقع استاد آمارمان (دکتر اسمیت) که خیلی اهل نوشیدنی بود وارد مهمانی میشود. من خیلی دوست داشتم استادمان نوشیدنی را بخورد و نظرش را بگوید. از قضا امبروز از استاد میخواهد نزد او برود تا کمی از نوشیدنی خاصی که آورده بنوشد. استاد نوشیدنی را مزه کرده و بلافاصله توی جام تف میکند.
بقیهی اتفاقات را از برگههای زیر بخوانید:



خواهش میکنم کتاب "توهمهای جمعی و پیروی از آنها؛ چرا تصمیمهای اشتباه میگیریم" نوشتهی "تاد رز" را از دست ندهید. این کتاب میتواند ما را باشعورتر و خردمندتر از چیزی بکند که اکنون هستیم. این کتاب پر است از روایتهای واقعی از گوشه گوشهی دنیا که برق سه فاز را از کلّهی همهمان میپراند.

سه انتشارات این کتاب را منتشر کردهاند. پُشت جلد هر سه را میآورم. ولی کتاب نشر میلکان به نظرم مطمئنتر است.



یاددلشت پیشنهادی:
فرق عجیب بین کاربران آیفون و اندروید از نظر شخصیت شناسی که باور نمی کنید!