پشت کوهها دهی بود که ارزش آدمها به تعداد و جذابیت قصههایشان بود. در آن ده، پهلوان کسی نبود که زور بازویش از همه بیشتر باشد؛ پهلوان کسی بود که بیشترین و بهترین قصهها را دیده بود، شنیده بود و زندگی کرده بود. قصه، هم اعتبار بود، هم سرمایه، هم راه بقا.
هر سال در روزی مشخص که روز مسابقه هم بود، اهالی ده دور هم جمع میشدند. میدان پر میشد از آدمها و قصهها. هرکس روی سنگ بزرگی میایستاد و آنچه از زندگی با خود حمل کرده بود، میگفت. هر کسی در هر سنی میتوانست قصه بگوید. کافی بود که بتواند حرف بزند. هیچکس حق نداشت وسط قصهی کسی بپرد. قصهها با دست زدن یا فریاد داوری نمیشدند؛ قصهای که در ذهنها زنده میماند، برنده میشد.
سالها پهلوانها عوض شده بودند، اما قاعده نه. تا آن سال. در آخرین مسابقه، کودکی دهساله پهلوان روستا شد. وقتی نوبت او رسید، کسی انتظار نداشت. دهسالهها معمولاً قصههای قرضی میگفتند؛ تکههایی از قصهی بزرگترها. اما او جلو نیامد. همانجا که نشسته بود، روی لبهی سنگ، پاهایش را تاب داد و گفت: «من یه قصه دارم، ولی مال من نیست.»
همهمهای کوتاه در میدان روستا افتاد. کودک ادامه داد، آرام، بیعجله: «پارسال، شبی که بارون شدید میاومد، پدرم برای شکار و تهیهی آذوقه برای ما به کوه رفت و برنگشت. صبحش همه گفتن: قصهاش خوبه؛ مردانه و مثل یک قهرمان مُرد. ولی من قبل از رفتنش دیدم که دستان پدرم میلرزید.»
مکث کرد؛ نه برای قصه، برای نفس کشیدن. و ادامه داد: «هیچکس اینو نگفت. چون تو قصهها، پهلوونا و قهرمانا نمیلرزن. منم نگفتم… تا امروز.» بادی که در حال وزیدن بود انگار لحظهای ایستاد. «بعد از مرگ پدرم، مادرم قصهی صبرش رو گفت. همسایهها قصهی غیرت پدرم رو. کدخدا قصهی تقدیر رو. ولی هیچکس قصهی ترس پدرم رو نگفت. من اون قصه رو برداشتم و نگه داشتم، چون اگه کسی نگه نمیداشت، گم میشد.»
کودک سرش را بالا آورد و گفت: «من قصهی خودم رو نگفتم. قصهای رو گفتم که خیلیها میدونستن، ولی نمیخواستن بگن.»
میدان سنگین شد؛ نه از اندوه، از شناخت. پیرمردی که صد قصه گفته بود، سرش را پایین انداخت. زنی که هر سال با قصهی فقدان فرزندانش توجهها را برمیانگیخت، دستش را روی سینه گذاشت.
پهلوان سال پیش آهی کشید و گفت: «این بچه قصه نساخته… قصهای رو نجات داده؛ قصهای که همهی ما تا امروز ناقص گفته و شنیده بودیم.»
آنجا بود که اهالی فهمیدند چرا قصهی کودک بر همهی قصهها پیروز است. نه چون طولانیتر بود، نه چون تلختر، بلکه چون بخشی حذفشده از قصههای دیگران را به آنها برگرداند.
از آن سال به بعد، مسابقه همان بود، میدان همان؛ اما آدمها پیش از گفتن قصه مکث میکردند. چون میدانستند پهلوان واقعی کسی است که جرئت کند قصهای را بگوید که اگر گفته نشود، خیلی از قصهها ناقص یا دروغ میشوند.

یادداشت پیشین:
حُسن ختام: به تقل از کتاب "قصهگویی به عنوان برونریزی افکار و اندیشهها"
قصهگویی نوعی بحث و برون ریزی افکار و اندیشهها میباشد و همچنان که در این پژوهش و پژوهشهای گذشته خاطر نشان شده است از راه گفتن کلید واژههایی برای قصهگویی و یا تمام کردن یک قصه ناتمام دانش آموزان به کنکاش ذهنی میپرداختند و هر دانشآموز رویاها و اندیشههای خود را به صورت عملیاتی در آورده و بازخورد میگرفتند و علاوه بر آن هر دانشآموز با شنیدن داستانها و قصههای ساخته شده توسط همکلاسیهای خود شیوههای تفکر بدیع و خلاقتر از تفکر خود را میآموزد به علاوه با ساخته شدن داستان و قصه و بیان آن بازخوردهای راهبردی و هموار کننده مسیر تفکر از طرف پژوهشگر به آنها داده میشد. (گرین، ۲۰۱۱). شماری از نمونههای کهن قصهها یا قطعههای داستانی در متون، مصری، چینی، سومری باستان و سانسکریت یافت میشود هر چند در بسیاری از آنها هیچ اشارهای به این نکته نشده است که قصهها را چه کسی برای چه کسانی یا چگونه و چرا میگفته است.
