مدرسه زُدایی!

بسم‌الله الرحمن الرحیم

«یک معلم،حضور ده تا کره‌خر را در کلاس درس،به یک دانش‌آموز با نبوغ ترجیح می‌دهد.در واقع حق با اوست چون وظیفه او پرورش روح استعداد و نبوغ نیست،بلکه باید حساب‌دان،لاتین‌شناس و... تحویل دهد.»(سرلوحه ی ورودی موزه و آرشیو هرمان هسه در کالو)
  • این یادداشت به هیچ وجه نمی خواهد بگوید که:

باید همه ی مدرسه ها را تخریب شوند:بلکه می خواهد بگوید آن فکرها و روش های قدیمی نخ نما شده که از صدر تا ذیلِ نظام آموزشیِ این کشور به کار گرفته می شوند و تا به امروز هیچ ثمری نداشته اند،بایستی تخریب شوند.

از فردا هیچ کس نباید به مدرسه برود:بلکه می خواهد به آن دانش آموزی که به مدرسه می رود بگوید که به مدرسه برو و برای یادگیری،تمام تلاش خود را بکن،ولی تمام عمر خود را صرف مدرسه نکن.در کنار مدرسه رفتن به فکر یادگیری یک یا چند مهارت و همچنین مطالعه ی آزاد در زمینه های مورد علاقه ات باش.وگرنه روزی خواهد آمد که برای عمری که در مدرسه هدر داده ای افسوس خواهی خورد.افسوسی که جز افسردگی و ملولی نتیجه ای در بر ندارد.

کار معلّمان هیچ ارزشی ندارد:بلکه می خواد بگوید معلّم عزیز با دانش آموزان خود رفیق باش و دست از روشهایِ خشک و بی روحِ تدریس بردار و برای آنهایی که وقتشان را می گیری،موثرتر از یک معلّم باش تا کاری که انجام می دهی ارزشمندتر گردد.برای آنها،یک رهرو و راهبرِ واقعی باش برای دستیابی به زندگی بهتر.پس زينهار که طرحی نو دراندازی.

  • در قسمت هفتم از سریالِ تک فصلیِ Freaks and Geeks:«روسو»،مشاورِ مدرسه،«لینزی» را که جزو محصل های خوب مدرسه است را صدا می کند تا او را نصیحت کند که با خلاف های مدرسه حشر و نشر نداشته باشد و خود را برای رفتن به دانشگاه آماده کند.امّا لینزی جواب جالبی به او می دهد:
لینزی:می دونی،همه تو این دنیا مجبور نیستند برن دانشگاه.می دونید کی دانشگاه نرفت؟انیشتین،توماس ادیسون.
معلّم:فرانک!
لینزی:فرانک کیه؟
معلّم:همونی که لوله کشی گازم رو درست می کنه!

اما متاسفانه،لینزی پس از جمله ی پایانی مشاور مدرسه،هیچ جوابی به او نمی دهد در حالی که اگر به جای او بودم می گفتم:«اگر فرانک،لوله کشی گاز من و شما رو نمی کرد،چه جوری خونه مون رو گرم می کردیم،چه جوری به این راحتی پخت و پز می کردیم یا چه جوری دوش آب گرم می گرفتیم؟!»،یک کشور همان قدر به فرانک ها نیاز دارد که به انیشتین و ادیسون.

  • هرمان هسه کتابی دارد که در ایران با نامهای«اعجوبه»و«تیزهوش»،از سوی«محمد بقایی»و«مینا بیگلری»،ترجمه شده است.خواندن این کتاب را به والدینی که فرزند تیزهوش دارند و به هر معلّمی و به هر کسی که اهل مطالعه و تفکر است،سفارش می کنم.

این کتاب در سال ۱۹۰۶ میلادی نوشته و منتشر شده است ولی موضوع آن همچنان نو و عبرت آموز است.در این رمان داستان پسربچه ی باهوشی را می خوانیم که اینقدر توسط مربیان،معلمان و پدرش،تحت فشار قرار می گیرد که دست آخر کارش به افسردگی شدید کشیده می شود.کتاب،اثری است انتقادی با زبان داستانی، نسبت به شیوه‌های تربیتی و تعلیمی در مدارس و خانواده‌ها.این کتاب 240 صفحه ای را به علت شباهت‌های شخصیت داستان با زندگی خودِ هسه در کودکی،نوعی«زندگی‌نامه ی خودنوشت»نیز دانسته‌اند.

 صد رحمت به طرح جلدهای قدیمی
صد رحمت به طرح جلدهای قدیمی


چند پاراگراف قابل تامل از این کتاب:

بخشی از مقدمه ی خواندنی مترجم کتاب(آقای محمد بقائی):

این رمان،آشکارا انتقادی تند از معلّمانی است که خود را بیش از یک«کارمند»که وظیفه ای به عهده ی او نهاده شده به شمار نمی آورند.نه کسب معرفت و فضیلت می کنند تا بر آگاهیشان بیفزایند و نه انعطافی دارند که با زوایای روح کودکان و نوجوانان مانوس شوند.نتیجه آن می شود که نوجوان در چنبره ی یاس محصور می شود. نتیجه آن می شود که استعدادها،خلاقیّت ها و ابتکارات به بیراهه کشانده می شود،نتیجه آن می شود که علمِ مُرده ریگ،حاکمیت پیدا می کند و معرفت و فضیلتِ راستی از جامعه رخت بر می بندد؛ارزشهای کاذب،جای ارزشهای واقعی را می گیرند؛و این،همه با معلّم است که هیچ حرفه ای هم سنگ حرفه ی او نیست زیرا آنچه که اون عرضه می کند،انسان است و اگر او بلغزد،جامعه به سراشیبِ سقوط می افتد.

بخش هایی از متن کتاب:

وعده ی پدر به پسر و پسر در آرزوی بازیابی تفریح از دست رفته اش:

(پدر)با خوش خُلقی گفت:«اگر قبول شده باشی،چیزی را که دوست داری برایت می خرم.درباره اش فکر کن!»
پسرک با حسرت گفت:«نه،نه،کاملاً مطمئنم که رد شده ام.»
«احمق نادان،چه ات شده؟پیش از آنکه نظرم برگردد،بگو که چه چیزی دوست داری؟»
«دوست دارم در روزهای تعطیل باز هم به ماهیگیری بروم.آیا می توانم؟»
«بسیار خوب،می توانی.به شرط آکه در امتحان قبول شده باشی.»

شرح بخشی از فشارهای وارده بر هانس(دانش آموز نابغه ی داستان):

سه سال می گذشت که همه شان چشم به او دوخته بودند،از معلّمان گرفته تا کشیش،پدرش و مدیر مدرسه همگی او را در فشار قرار داده،لحظه ای آسوده اش نمی گذاشتند.در همه ی این مدت،از کلاسی به کلاسی دیگر می رفت،و در هر کلاس بی چون و چرا شاگرد اول می شد.اکنون دیگر در صدر ماند برایش مساله ای شده بود که به آبرویش بستگی داشت و نمی توانست هیچ رقیبی را تحمّل کند.

وظیفه ی مدرسه از زبان هرمان هسه در میان داستان:

آدمی آنچنانکه طبیعت او را آفریده،مخلوقی است مرموز،غیر قابل تشخیص و خطرناک چشمه ایست که از کوهی ناشناخته می جوشد،جنگلی قدیمی است که در آن معبر و مکانِ همواری نیست.چنین جنگلی نیاز به پاکیزه شدن و آراستگی دارد و فضای آن باید کاملاً پیراسته شود؛این وظیفه ی مدرسه است که انسانی معمولی و طبیعی را بر اساس اصول اخلاقی معتبر،رام و مطیع و کاملاً پیراسته ساخته،او را برای جامعه فردی مفید بار آورده، استعدادهایش را بیدار سازد.

کتابها و تکالیفی که هرگز ما را به بالای کوه نمی رسانند:

مطالعه کتابها و انجام تکالیف درسی مثل راه رفتن در جاده ای عریض و کوهستانی،بود؛هر روز به جلو می رفتی و آنچه را که روز قبل از آن بی خبر بودی در می یافتی ولی هرگز به بالای کوه که به ناگاه مناظری وسیع را در برابرت ببینی نمی رسیدی.

حرفهای هیلنر،همکلاسی هانس(شخصیت اصلی داستان)که بر عکس همه ی دانش آموزان فکر می کند و دست آخر هم چون خلافِ آب شنا می کند از مدرسه اخراجش می کنند(حرفهایی بر ضد دروسی که در مدرسه،به آنها یاد می دهند):

هیلنر به حرفهایش ادامه داد:«...اینجا کسی این چیزها را چه می فهمد؟همه شان آدمهای کسالت آور و حقیری هستند!کار می کنند و جان می کنند و اوج آگاهیشان اینست که الفبای عِبری می دانند.تو هم فرقی با آنها نداری.» هانس حرفی نمی زد.این هیلنر شخص عجیبی به نظر می آمد.شاعر و شوریده حال بود.پیش از این نیز کارهایی از او سر زده بود که باعث تعجبش می شد.هیلنر در امتحان،کار کوچک ارزشمندی انجام داده بود که با آن معروف شده بود ولی اطلاعات چندانی نداشت و با آنکه درسهای مدرسه را تحقیر می کرد اما به پرسشهایی که از او می شد ،پاسخهای خوبی می داد.با لحنی تحقیرآمیز و خشک دنباله ی حرفش را گرفت و گفت:«در اینجا هومر می خوانیم ،طوری که انگار ادیسه یک کتاب آشپزی است.ساعتی یک بیت؛و باز همه ی آنها دوباره برای امتحان نشخوار می شود تا آنجا که به صورتی نفرت آمیز در می آید.همه ی درسها هم اینطوری تمام می شود که:«ببینید شاعر چه خوب از عهده ی بیان مطلب برآمده است.شما در اینجا فقط نگاهی گذرا به رمز و راز این اثر شاعرانه می اندازید!» آنقدر به این قرص تلخِ دستور زبان یونانی شکر می زنند تا می توانیم بی آنکه خفه شویم آنرا قورت دهیم.تو می توانی همه ی هومر را به همین قیمت از ذهنم بیرون کنی.خودمانیم،این یونانی عهدِ بوق و پوسیده چه ربطی به ما دارد؟اگر هر کدام از ما بخواهد مطابق شیوه ی یونانیان زندگی کند و آنرا بیازماید فردا هیچکس تحویلش نمی گیرد. لابد به همین سبب است که اسم گروه و کلاسی را که به ما اختصاص یافته هِلاس(نام دیگر کشور یونان) گذاشته اند!چه توهینی.چرا اسمش را نگذاشتند:«سبد کاغذهای باطله»،«قفس بردگان»یا«اتاق شکنجه؟»تمام این کارهای کلاسیک،خر رنگ کردن است.تُف.»

شخصیت هیلنر در روبرو شدن با درس ها(از زبان نویسنده و در میان داستان):

برای هیلنر هیچ چیز،انتزاعی و ذهنی نبود؛هیچ چیزی وجود نداشت که او شخصاً نتوانسته باشد به قدرت تخیل خویش آنرا تجسم یا تصویر کرده باشد.هر درسی که به طبع او سازگار نمی آمد با تنفر و بی میلی رها می کرد. ریاضیات برایش کانه مجسمه ی ابوالهول بود،انباشته از مسائل مشکل و بی اساس،که قربانیانش را با نگاهی سرد و شرارت بار افسون می کرد،او جای وسیعی را به این هیولا اختصاص داده بود.

هیلنر به علاقه ی هانس به درس حمله می کند:

«این صرفاً یک انجام وظیفه است؛درست است که همه ی کارهایت را آزادنه و به میل خودت انجام می دهی ولی اساساً ناشی از ترسی است که تو از معلّمین یا از پدرت داری.فرض که نفر اول یا دوم شدی،چه چیزی این وسط گیرت می آید؟من نفر بیستم هستم ولی از شما نمره پرستها نادان تر نیستم.»

چرا یک معلّم ترجیح می دهد یک کلاس پر از شاگردان کودن داشته باشد،ولی به یک شاگرد نابغه درس ندهد؟

یک معلم ترجیح می هد کلاسی پر از شاگردان کودن داشته باشد ولی به یک شاگر نابغه درس ندهد،راستش را بخواهیم حق با اوست،چون وظیفه اش آموزش و پرورش بچه های نابغه نیست،او کار تولید ادیب متبحر در لاتین، ریاضی دان ارزنده،و آدمهای ساده لوحِ شریف و خوب است.کدامیک از این دو برای هم رنج آورتر است،معلم برای شاگرد یا شاگرد برای معلّم؟کدامیک ستمگرتر یا عذاب دهنده تر است و کدامیک از آن دو،زندگی و روح دیگری را ویران می سازد و تباه می کند؟اگر داوری در این امر،بر پایه ی خشم یا حجب و حیا باشد،بی آنکه خواسته باشیم دوره ی جوانی آن شخص را در نظر آوریم ،غیر ممکن است.

شرایط،کارِ هانس(دانش آموز نابغه)را به افسردگی می کشانند.تا آنجا که او به خودکشی فکر می کند:

در حالیکه ناامید و مستاصل بود اندیشه ی دیگری در او جان گرفت که تسلّایی کاذب به او می داد،اندیشه ای که رفته رفته بدان خو گرفت و آن فکرِ مردن بود.فراهم کردن سلاحی گرم یا آویختن حلقه ی طنابی در نقطه ای از جنگل کار بسیار ساده ای بود.تقریباً هر روز به هنگام پیاده روی چنین افکاری از ذهنش می گذشت و در جستجوی نقطه ای دنج و آرام بر می آمد،سرانجام محلّی را یافت که جان می داد برای مردن؛با قاطعیت بر آن شد تا کار خود را همانجا تمام کند.بارها از آن محل دیدن کرد،در آنجا می نشست و از این فکر که بزودی جسم بی جانش را در اینجا خواهند یافت،لذتی عجیب می برد.شاخه ای را که می بایست طناب به آن آویزان شود، انتخاب و استحکام آنرا آزمایش کرده بود،دیگر مشکلی سر راهش قرار نداشت.رفته رفته و در فواصل طولانی، نامه ای مختصر به پدرش،و یک نامه ی بسیار مفصل به هرمان هیلنر نوشت تا بعد همراه با جسدش به دست آیند.این تدارکات و احساس اطمینانی که از تصمیمش داشت تاثیر نیکویی بر خلق و خویش گذاشته بود.ساعتها زیر شاخه آن درخت تقدیر می نشست و افسردگی اش بدل به شادمانی می شد.راستی چرا خیلی پیش تر از این خود را از آن شاخه آویز نکرده بود.تصمیمش را گرفت،تکلیف مرگش روشن شد،گاهی احساس می کرد حالش کاملاً خوب است،این اواخر هم بدش نمی آمد که از آفتابِ دلپذیر لذت ببرد یا همچون کسی که پیش از سفری طولانی به آن می اندیشد،به یاد سفر دراز خود باشد.هر روزی که می خواست می توانست سفرش را آغاز کند.همه چیز مرتب بود،اما مدتی را در محیط قدیمی درنگ کردن و چهره ی مردمی را نگریستن که از تصمیم خطرناکش هیچ خبر نداشتند، نوعی لذّت آمیخته به غم به همراه داشت.هر وقت که پزشک را می دید بی اختیار با خود می گفت:«باش تا ببینی.»اجل مهلتش داد تا با افکار یاس آمیزش سرخوش باشد و می دیدش که چگونه قطراتی از جام مرگ را با لذت و ولع به کام خود می ریزد.شاید اجل به واقع نسبت به این زندگی نوشکفته و از جوشش ایستاده بی تفاوت بود ولی باید می گذاشت سیرِ خود را کامل کند و اندکی مجال دهد که عرصه ی زندگی را تا آن زمان که شیرینی حیات کاملاً بر او تلخ نشده،ترک نگوید.

شاعرانه ترین پاراگراف کتاب از زبان هرمان هسه،در وصف زندگی شخصیت داستان که کودکی اش را بر باد دادند تا دکتر و مهندسش کنند:

وقتی درختی را هرس می کنند،از محل قطع شده جوانه هایی تازه سر بر می آورند،به همین ترتیب روح کسی هم که در غنچه پژمرده می شود همیشه میل به ایام طراوت و شادابی خویش را دارد و می خواهد به روزگار کودکی بازگردد،شاید در آنجا امیدهای تازه ای بیابد و بار دیگر رشته های گسسته زندگی را بهم پیوند زند.چنین درختی با ریشه های سرشار از نیروی حیات به سرعت رشد می کند،ولی رشد آن ظاهری است و هرگز درختی سالم نخواهد شد.
  • آهنگ شاهکاری از گروه پینک فلوید با نام another brick in the wall در نقد نظام آموزشی و مدرسه که در زمان خود بسیار تاثیرگذار بوده است را گوش کنید.(این قسمت پس از انتشار مطلب و خواندن نظرهای آقایان هادیان و دادخواه عزیز به مطلب اضافه شد.با تشکر فراوان از این دوستان):
https://www.aparat.com/v/2lDdb
  • در سریال ریک اند مورتی از همان دقایل اولیه ی قسمت اول از فصل اول،شاهد حرفهای حکیمانه ی پدربزرگ دائم الخمرِ سریال،در مورد مدرسه هستیم:
«ولی بهت میگم چه حسی نسبت به مدرسه دارم،جری.مدرسه جای یه مشت آدم علّافه که وقتشون رو تلف می کنند و راه میرن و می خورن به همدیگه.منظورم اینه مدرسه جای آدمای باهوش نیست،جری.و می دونم نظر محبوبی نیست.ولی نظر من اینه.»

و این حرفها،در دقایق پایانیِ همان قسمت اول از فصل اول،خطاب به پدر و مادر مورتی و خود مورتی،ادامه می یابد:

«به هر دوتون گفتم که مدرسه جای به درد نخوریه...اونجا چیزی یاد نمیگیری...مورتی بچه با استعدادیه،مغزش استثنائیه...برای مدرسه رفتن زیادی باهوشه!»

در خیلی از جاهای دیگر نیز می توان جملات به یادماندنی در مورد مدرسه و خواندن و نوشتن یافت:

می دانی که من خواندن و نوشتن نمی دانم،مادرت هم بلد نیست.تو اولین دختری هستی که از قبلیه ی ما مدرسه رفته است،آن هم نه هر مدرسه ای،مدرسه ی مسیحی ها.اما مادرت خالی نیست،من هم نیستم.ما چیزهای دیگری می دانیم،چیزهایی که در آن مدرسه ها یاد نمی دهند.دست های ما از ذهن مان بیشتر کار کرده،پاهایمان جاهایی را می شناسد که در هیچ کتابی درباره اش ننوشته اند،پوست ما باران و آفتاب زیادی دیده است،حس مان قوی است که نو را از کهنه تشخیص می دهد.مدرسه ی ما طبیعت است.آن چه اجدادمان دست به دست به ما رسانده اند.(به نقل از کتاب«با چشمان شرمگین» نوشته ی طاهربن جلوّن)*

*در مورد این کتاب اگر عمری باشد،بیشتر خواهم نوشت.

  • اگر فکر می کنید اصطلاح«مدرسه زُدایی»یک اصطلاح جدید و من درآوردی است،سخت در اشتباه هستید. یکی از مهجورترین و بهترین کتابهایی که امسال توفیق خواندن آن را پیدا کردم،کتابی بود تحت عنوان«در ستایش ناستودنی ها»نوشته ی دكتر عبدالعظيم كريمی.

در بخشی از این کتاب(از صفحه ۱۲۲ تا ۱۲۵)درباره ی این اصطلاح و طرفداران آن چنین آمده است:

«از سال۱۹۷۱،که اصطلاح((مدرسه زدایی))بین کارشناسانِ آموزش و پرورشِ جهان رواج یافت،طرفداران این نهضت ،جامعه ی تعلیم و تربیت معاصر را به باد انتقاد گرفتند.به نظر رهروان این مکتب،در آینده،نظام آموزش و پرورش _با تعبیری که اکنون از آن به منزله ی نهادهای تخصصی آموزش و پرورش یاد می شود_از بنیاد دگرگون می شود به گونه ای که دیگر آموزش و پرورش در دیگر بخش های جامعه ادغام می شود و در درون آنها گسترش می یابد.((ایوان ایلیچ)) و ((اورت رایمر)) را می توان نمایندگان اصلی این دیدگاه دانست.

چکیده ای از افکار بانیان نظریه ی مدرسه زُدایی:

۱- صعود از نردبان آموزش و پرورش رسمی،برابری و فضیلت به ارمغان نمی آورد؛بلکه در نهایت به نفع کسانی تمام می شود که از آمادگی های اقتصادی و اجتماعی بیشتری برخوردار باشند و در نهایت شکاف طبقاتی به سبک جدید را پدید می آورد.
۲- آموزش و پرورش اجباری،اراده ی((یادگیری مستقل))را در افراد تضعیف می کند.به این معنا که وقتی ((معرفت))شکل((معلومات))به خود گرفت و به صورت بسته های آماده حمل شد،دانش آموزان به((ماشین های یاد گیرنده)) و معلمان به((ماشین های انتقال دهنده))تبدیل می شوند،و هر دو در این دامِ علمی گرفتار می شوند.
۳- در آموزش و پرورش رسمی،موفقیت هر فردی در جامعه بسته به این است که چه قدر((دانش مصرف کرده است))و یادگیری((درباره ی جهان))ارزش بسیار((بیشتری))از یادگیری((از جهان))دارد.بر این اساس است که ایوان ایلیچ اعلام می کند:((هنگامی که در مدارس گشوده می گردد،درِ آموزش و پرورش بسته می شود!)) و هنگامی که ((آموزش)) آغاز می شود،کشف و شهود تعطیل می شود.
۴- در آموزش و پرورش مدرسه ای،از طریق برنامه ی تحصیلی پنهان،یادگیری را که نوعی((فضیلت))است به ((کالا))تبدیل می کند،کالایی که بازار آن در اختیار اعضای معرفی کننده ی آن است.
۵- در این نوع آموزش و پرورش،انسان نسبت به آن چه یاد می گیرد،بیگانه می شود.زیرا یادگیری،دیگر چیزی جز مصرف فرآورده های یک حرفه ی خدماتی نیست.برنامه ی تحصیلی پنهان مدارس،ساخت طبقاتی جامعه را به شکلی تازه در می آورد که در آن توزیعِ مشاغل و درآمد ها بر اساس ذخیره ی اطلاعاتی افراد انجام می شود.
۶- از منظر آموزش و پرورش مدرسه ای،تعلیم و تربیت نوعی کیمیاگری است که در قرون وسطی ریشه دارد. کیمیاگران عقیده داشتند یک ((فلز)) برای آن که به ((طلا)) تبدیل شود،باید از ((دوازده)) مرحله بگذرد.همین باور در مورد انسان تحصیل کرده نیز وجود دارد.و از این رو،هر دانش آموزی باید از مراحل آموزشی مورد نظر بگذرد تا تحصیل و آدمیت او رسمیت یابد.
۷- آموزش و پرورش رسمی دارای خصلتی به اصطلاح((سودجویانه))است و کسی که آن را بیشتر متراکم کرده باشد ،بهره ی بیشتری می برد.به همین میزان چیزهایی باید یاد گرفت که از نظر سودآوری و منفعت جویی مفید به حال فرد و جامعه باشد.
۸- آموزش و پرورش رسمی خصلتی((دیوان سالاری))دارد؛یعنی در نهایت،به خدمت دستگاهی در می آید که در اصل آن دستگاه را برای خدمت به خود ساخته است.
۹- آموزش و پرورش_که مقصود از آن در اصل پر و بال دادن به استعداد و قریحه ی انسان است_امروزه مغلوبِ خصایل فردی خود،یعنی بالا رفتن از پایگاه اجتماعی،و مدارج اجتماعیِ مشاغل شده است و همین مدارجِ اکتسابی ،مراحل اکتشافی آدمی را ساقط می کنند.
۱۰- مدرسه این توهّم را به وجود می آورد که یادگیری تنها محصول تدریس رسمی و کلاسیک است و این مسأله موجب می شود ما از اهمیت یادگیری((ضمنی))،((اتفاقی))و((غیر رسمی))(که شاید اثرش بیش از مدرسه باشد) غافل بمانیم و باور کنیم که یادگیری صرفاً آموزش دیدن است.حال آنکه بخش عمده ای از شخصیت و رفتار دانش آموزان نه در مدرسه و آموزه های رسمی،بلکه در فضایی عاری از اجبار و رسمیت شکل می گیرد.
۱۱- در واقع مدرسه زاینده ی این توهّم است که تنها راه پیشرفت،آموزش مدرسه ای است.یعنی آموزش را تنها کسانی که واجدِ شرایط آموزگاری هستند،می توانند انجام دهند.
مجموعه ی این نظریات،در بردارنده ی عمده ترین شاخص های دیدگاه نهضت مدرسه زُدایی است که((ایوان ایلیچ))در نگارشِ کتابِ((جامعه ی بدون مدرسه)) (۱۹۷۱) از آن یاد کرده است.((اورت-رایمر)) نیز در کتابِ((مدرسه مرده است))در همان سال مباحثی بسیار نزدیک به دیدگاه ایوان ایلیچ مطرح کرد.
اما قبل از این دو نویسنده،فرد دیگری به نام((پل گودمن))در کتاب خود با عنوان((بدآموزی اجباری))در سال ۱۹۶۲ تقریبا همه ی نظریات و پیشنهادهایی را که بعدها نویسندگانِ رادیکال دیگر بسط دادند،پیش بینی کرده بود.((جان هولت))نیز ابتدا در یکی از این دو اردوگاه بود.سپس موضع خود را تغییر داد و نخستین کتاب او با عنوان((چگونگی شکست کودکان))در سال۱۹۶۴،خلاصه ی جامعی از آرای رهروان این مکتب را بیان کرد و آخرین کتاب او به نام ((آزادی و ماورای آن))در سال ۱۹۷۲،به خوبی تأثیر نحوه ی تفکر طرفداران مکتب مدرسه زُدایی را بر نظریات او نشان می دهد.
اما آنچه که موضوع اصلی این گفتار را شکل می دهد طرفداری از نهضت افراطی((مدرسه زدایی))نیست؛بلکه پرداختن به موضوع جدیدی است که با اندکی تعدیل و تلطیف در یکی دو دهه ی اخیر،خواهان تحوّلی نو و انقلابی مجدد در اهداف،ساختار و روش های آموزش و پرورش جامعه ی معاصر است.براساس آخرین نظریه های روان شناختی،به ویژه نظریه ی ژان پیاژه و چامسکی و هوارد گاردنر پیامدهای پنهان آموزش و پرورش رسمی بیش از پیش،نگران کننده می باشد.»

این تیتراژ جالب و به یاد ماندنی از سریال کمدی درام نوجوانانه ی محبوبم،«فریکس اند گیکس»که داستان هایش بیشتر در مدرسه می گذرد،را ببینید.بلکه کمی از سنگینی بخش قبلی کاسته شود:

https://www.aparat.com/v/gxa6I
  • حافظ علیه الرحمه می فرماید:«خوش بود گر محک تجربه آید به میان/تا سیه روی شود هر که در او غش باشد.»،در همین راستا یادداشت تامل برانگیزِ آقای«حسن خسروی»را به عنوان کسی که سالها تجربه ی تدریس دارد تحت عنوان«آیا مدرسه مرده است؟!»،برای شما نقل می کنم(به نقل از پایگاه خبری صمت):
«جالب است که دیدم در مدرسه تا زنگ آخر را می‌زنند،دانش‌آموزان به سمت در خروج می‌دوند.تو گویی که باری از دوش‌شان برداشته شده باشد و چونان زندانیِ آزاد شده از زندان فرار را بر قرار ترجیح می‌دهند.واقعا آیا بهتر از مدرسه جایی هست؟به‌طور قطع پاسخ «خیر» است.اما چرا این‌گونه است؟آیا مدرسه مرده است؟آیا مدرسه زنده هم داریم؟بنده بعد از حدود ۲۵ سال تدریس در دانشگاه‌ها و سازمان‌ها و اداره‌ها و براساس یافته‌ها و بافته‌های خویش معتقدم فرق مدرسه مرده با مدرسه زنده به این قرار است:
۱- در مدرسه زنده،بهترین معلمان و دبیران از لحاظ جسمی و روحی با بهترین امکانات و حقوق و مزایا مشغول کار هستند چون قرار است «انسان» تربیت کنند.در مدرسه مرده،معلم و دبیر از نظر جسمی،هزار درد بی‌درمان دارد که فرصت نمی‌کند به آنها بپردازد و از نظر روحی نیز خسته و ملول و بی‌انگیزه و از نظر مالی هم که نگو و نپرس.
۲- در مدرسه زنده،دانش‌آموز انسان است و با کرامت و محترم امّا در مدرسه مرده،دانش‌آموز برده‌ای است گوش به فرمان و زندانی و نباید حرف اضافی بزند.
۳- در مدرسه زنده،والدین دانش‌آموز،فرهیخته و مسئولیت‌پذیر هستند اما در مدرسه مرده،والدین،بچه را به مدرسه می‌سپرند و انتظار دارند بعد مدرسه،پروفسور بیرون بیاید.
۴- در مدرسه زنده، معلم و دبیر، نقش پدر و مادر را دارد؛دلسوز است،مشاوری امین است،حلّال مشکلات است، رفیق شفیق دانش آموز است اما در مدرسه مرده، معلم و دبیر، جلّادی است انتقامجو، طلبکار، بهانه‌گیر و کسی که در ظاهر می‌خواهد دانش‌آموز را آدم کند و به دانش‌آموز می‌گوید: آهای یابو،میمون،آشغال، بی‌بته، از گل و...
۵- در مدرسه زنده، محیط مدرسه شاداب و پر از رنگ‌های قشنگ و شوق‌انگیز است و کلاس‌ها و سرویس‌ها و امکانات مناسب بهداشتی و... وجود دارد اما در مدرسه مرده، یک روز آب ِگرم قطع است، یک روز شوفاژها و کولرها خراب است،یک روز چاه توالت‌ها پر و شیر آبخوری‌ها خراب شده و در و دیوار سیاه و کثیف و همه چیز آشفته است.
۶- در مدرسه زنده،به دانش‌آموزان،مدیتیشن،یوگا،خودیابی و خودشناسی،تربیت جنسی،کسب‌وکار و بیزینس، روابط عمومی و ارتباطات موثر و... آموزش داده می‌شود امّا در مدرسه مرده، والدین به دانش‌آموز می‌گویند: هر کسی تو مدرسه بهت زور گفت بزن توی گوشش و دانش‌آموز، یجانی و عصبی‌مزاج،گردن‌کلفت،پرخاشگر،بی‌انگیزه و بی‌حال بار می‌آید.
۷- در مدرسه زنده، قوانین و مقرّرات در جهت تسهیل علم‌آموزی و کسب معرفت و رشد و توسعه همه‌جانبه هستند امّا در مدرسه مرده، مدیران مدرسه‌ها، انسان‌های بسیار محدود و ضعیفی هستند که حتی آب هم می‌خواهند بخورند باید از منطقه اجازه بگیرند.
۸- در مدرسه زنده، محور و ملاک همه کارها رضایت و خشنودی خدا و توجه به معنویات و ایمان و بندگی خداست اما در مدرسه مرده،همه چیز پول است و پول و پول.
خلاصه؛ مدرسه زنده،از مدرسه،سوئیس درست می‌کند و مدرسه مرده،از مدرسه،اینجا و آنجا را درست می‌کند.
و صد البته مدرسه زنده،مدرسه‌ای است که در آن،قوه مجریه،خادم باشد،قوه مقننه، عاقل باشد و قوه قضاییه، عادل باشد و مردم نیز «دانا» باشند.
پایان فیلم را باز می‌گذارم تا خودتان با تفکر و تدبیر و تعقل، قضاوت کنید و ببینید که چه باید کرد؟!»

درد دل های پایانی:

از مدرسه ای که جسمِ معلّم و دانش آموز،بیشتر از روحِ آنها در کلاس حضور دارد و جسمِ دروس اهمیت بیشتری از جانِ دروس دارند،حکیم و اندیشمند و متفکر،بیرون نمی آید.

معلّم وقتی از شعری می گوید،تاریخ تولد و وفات شاعر آن اهمیت دارد و همچنین وزن مزخرفِ آن شعر که مثلاً«رمل مثمن مخبون محذوف» است یا«هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف»؟! و نه چیزی که لازم است از آن سخن به میان بیاید و هرگز نمی آید:«جان زیبا،روح لطیف و ظرافت های معرفتی و اخلاقی آن شعر»و همین گونه است وقتی معلّمی از ریاضی می گوید.چیزی که در ریاضی اهمیت دارد صرفا فرمولهای خشک و نفرت انگیز هستند و از خلاقیّتی که این درس را کمی شیرین و جذّاب کند،هیچ خبری نیست.حتی معلّم نمی گوید اگر فلان مبحث را بدانیم در زندگی روزمره ی ما چه تاثیری دارد و یادگیری صحیح آن،چه کشف ها و لذّت هایی را به دنبال خواهد داشت.

باید درس را کمی از مدرسه بیرون آورد و یا باید کمی از بیرون را به داخل مدرسه بُرد تا دانش آموزان کمی بیشتر به دروس خود علاقه مند شوند و از آنها لذّت ببرند.علاقه که مطرح شود،تازه یادگیری ثمربخش می شود.

باید فکری به حال کتابهای بی فایده و تدریس های بی ثمر کرد.باید فکری به حال معلّمین کاسب مسلک و سوداگر کرد.نباید هر کسی را به عنوان معلّم،در مدرسه ها به کار گرفت.معلّمی کارِ عشق است و کارِ عشق، فقط از عهده ی عاشق بر می آید.

چرا هنوز محیط خیلی از مدارس به قدری ملال آورند که به محض خوردن زنگ آخر،دانش آموزان برای خروج از مدرسه خود را مصدوم می کنند؟!

و بگذریم از اینکه دیگر از دستمان در رفته است که چند نوع مدرسه و دانشگاه داریم.بگذریم از فاصله های طبقاتی عمیق در نظامِ آموزشی کشور.بگذریم از اینکه کم و بیش همه ی ما اصل سی ام قانون اساسی را فراموش کرده ایم:

دولت موظف است وسایل آموزش و پروش رایگان را برای همه ملت تا پایان دوره متوسطه فراهم آورد و وسایل تحصیلات عالی را تا سرحد خود کفایی کشور به طور رایگان گسترش دهد.

مطالبی که هفته گذشته منتشر کردم:

https://virgool.io/@Jalal-Mohseni-Sh/%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%86-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%86%D9%88%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%AF%D8%B2%D8%AF-%D9%85%D8%AD%D9%84%D9%91%D9%87-%D8%AA%D9%88%D9%86%D9%85-%D8%B1%D9%81%DB%8C%D9%82-%D8%A8%D8%A7%D8%B4-jgyxsaqmkvrq
https://virgool.io/@Jalal-Mohseni-Sh/%DA%AF%D9%81%D8%AA-%D9%88-%DA%AF%D9%88%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%D8%A7%DA%A9%D9%86%D8%AF%D9%87%D9%87%D9%81%D8%AA-gg0rs5d3xr1y
https://virgool.io/@Jalal-Mohseni-Sh/%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%B4%DB%8C-%D8%AE%D8%B1%DA%AF%D9%88%D8%B4%DA%A9-%D9%87%D8%A7-u82urd7sx88g

حُسن ختام:پیامبر اسلام(صلی الله علیه وآله):

فَإِذَا اِلْتَبَسَتْ عَلَيْكُمُ اَلْفِتَنُ كَقِطَعِ اَللَّيْلِ اَلْمُظْلِمِ فَعَلَيْكُمْ بِالْقُرْآنِ:«آنگاه که انواع بلا و شدت مانند پاره های شب تاریک درهم آمیخت و شما را فرو پوشید به قرآن بچسبید و به آن پناه برید که قرآن راهنماست و به بهترین راه دلالت و هدایت می کند.»

والسلام.