امیدم پرندهای است که تیر خورده و در گوشهی تاریکی از جنگل افتاده و مار بزرگی که بوی باروت میدهد در حال نزدیک شدن به اوست.
شهوتم قوچ نری است که ۳۶۰ روز از سال اخته است و چند روز از سال، از شدت مستی، ادرار خود را همچون شراب چهلسالهای مینوشد و نامش را جشن میگذارد.
عصبانیم پیرمرد لنگانی است که مهرههای کمرش ساییده، بواسیرش به اندازهی گردو بیرون زده و هر بار که میخواهد فریاد بزند، صدایش در لابهلای صداهای بلندتر گم میشود.
حسادتم کودکی است داخل مهد که بستنیاش را نخورده تا دوستانش زودتر بخورند؛ بعد، وقتی سهمشان تمام شد، در حالیکه به آنها زباندراری میکند، تازه شروع به لیسزدن میکند؛ عدالت را اینگونه فهمیده است.
سکوتم کویر طوفانزدهای است که گردبادی مهیب ریگهایش را تا اوج آسمان به دوران درآورده، و از بارانی که آرامش و صفا به ارمغان بیاورد هیچ خبری نیست.
آرزوهایم گربههای بزدلی هستند که به نوک درختی بلند رفتهاند؛ پایین، سگهای تربیتشدهای پاس میدهند و جرأت پایین آمدن را از آنها گرفتهاند.
گمانهایم مهاجران غیرقانونیاند که بیشترشان پیش از رسیدن به مقصد، در دریایی که ساحلش خیال بوده است، غرق میشوند.
و من از همین نواقص و کمبودها ساخته شدهام و ساکن شهری هستم که ویرانههایش را زندگی صدا میزنند.

پ.ن:
نام آهنگ ابتدای متن "On the Nature of Daylight" است.