سالها پیش
در ظهرِ یک روز تابستانی
نوار کاستِ دوستداشتنیام را
روی داشبوردِ ماشین
جا گذاشتم.
وقتی سراغش رفتم
از شدت گرما
در هم پیچیده بود.
آن روز
هرگز تصوّر نمیکردم
روزی سرطان
بلایی شبیه همان
که آفتاب بر سرِ نوار کاستم آورد،
بر سرِ مادرِ دوستداشتنیام بیاورد.
از آن نوار کاست
دیگر هیچ آوازِ دلنشینی
برنخاست.
اما مادرم
هنوز
با خندههای کمصدایش،
بر لبهایی که
دیگر رونقِ گذشته را ندارند،
دلنشینترین
و امیدوارکنندهترین
آوازِ زندگیام را
سر میدهد.
مادر!
سرطان
بسیاری چیزها را
از تو گرفته است؛
اما نگذار
امید
و خندههایت را
از تو
و از ما
بگیرد.
و من
از زندگی
آموختم که
هیچ سرطانی
خطرناکتر از
سرطانی نیست که
به جان امید بیفتد!
