شما هم جزو کساتی هستید که با اسم و رسم واقعیتان در ویرگول یادداشت مینویسید و جیک و پوک خودتان را در اختیار مخاطب قرار میدهید؟ در این قریب به یک دههای که در ویرگول مینویسم زندگی شخصی خودم را تا حد زیادی رو کردهام. به طوری که خیلی از مخاطبان قدیمی میدانند نام و نام خانوادگی واقعیام چیست. کجا زندگی میکنم. چند سال دارم. چند فرزند دارم. به چه چیزهایی علاقه دارم. حتی میدانند که مادرم سرطان مغز دارد. و خیلی چیزهای دیگر را نیز در موردم میدانند.
خانم شیما صداقت روزگاری از بهترین نویسندگان سایت ویرگول بودند و تا پنج سال پیش کم و بیش یادداشتهای خواندنی و جذابی مینوشتتد و آخرین یادداشتشان را نیز دو سال پیش نوشتند. زندگی متاهلی بر سر خیلی از خانمهای ویرگول این بلا را نازل کرد و نعمت وجود آنها در ویرگول را از ما گرفت. این هم از احساس مسئولیت بالای زن ایرانی و وفاداری بی قید و شرط او به زندگی مشترک است. به طوری که حاضر است روی خیلی از علائقاش پا بگذارد. البته خدا را شکر هنوز بنده از نعمت حضور و لایکهای ایشان در زیر پُستهایم برخوردارم. حتماً به پُستهای ایشان سر بزنید تا متوجه شوید که الکی از ایشان تعریف نکردم.
خانم صداقت هفت سال پیش دربارهی بنده یادداشتی تحت عنوان "چالش| راجع به من چی میدونی؟!" نوشتند و در این یادداشت اطلاعاتی که در یادداشتها و نظرهایی که در ویرگول راجع به خودم و زندگی خصوصیام نوشته بودم را افشا کردند. جالب اینکه این اطلاعات تا حد زیادی درست بودند.
الان که هفت سال از آن یادداشت و قریب به یک دهه از نوشتنم در سایت ویرگول میگذرد به این نتیجه رسیدهام که ما به عنوان نویسنده قبل از این که به سراغ صفحهکلید برویم باید یک دستکش بپوشیم. جنساش هم مهم نیست، همین که نگذارد اثر انگشتمان روی صفحهکلید بیفتد کافی است. همان دستکشهایی که موقع سرقت میپوشند، عالی است. اگر موقع نوشتن یک جوراب زنانه هم روی سرمان بکشیم که چهرهمان نیز لو نرود، چه بهتر!
اگر بخشی از خودم را افشا نکرده بودم. اگر مطمئن بودم آن یکی دو نفری که مرا از نزدیک میشناسند، گذرشان به ویرگول نمیافتاد و یادداشتهایم را هرگز نمیخوانند. جور دیگری مینوشتم. بهتر یا بدترش را نمیدانم ولی جور دیگری مینوشتم. جوری که به خود واقعیام نزدیکتر باشد. الان ترس از قضاوت شدن پدرم را درآورده و سایهاش روی قلمم سنگینی میکند. این ترس هم بیهوده نیست. بارها به دلیل اندک شناختی که از بنده داشتهاند، یادداشتهایم و مرا قضاوت کردهاند.
نکنید این کار را. هیچ حرفی از خودتان و زندگیتان نزنید. اگر میخواهید بزنید با اسم و رسم ساختگی اینکار را بکنید. مثلاً اسم پروفایلتان را بگذارید "گُلِ شلغم" و هر چقدر خواستید در مورد خودتان و خانوادهتان و زندگی خصوصیتان بنویسید. اینکه میگویند نویسنده باید با مخاطبش صادق باشد کلاهبرداری محض است. میخواهند بیشتر دربارهتان بدانند. این حرفها را درآوردهاند که حس فضولی خودشان را ارضا کنند. شما اگر با مخاطبتان صادق باشید، بعد از مدتی دیگر نمیتوانید با خودتان صادق باشید. کمی صبر کنید تا بگویم چرا.
من وقتی میخواهم یادداشتی بنویسم باید به جز ترسیدن از جیز شدن از سوی ویرگول و سایر ارگانهای مربوطه از این نیز بترسم که نکتد فلانی الان این یادداشت را بخواند و بهاش بربخورد. باید بترسم که شاید مخاطبی که در این چند سال به واسطهی حضور مستمر در ویرگول اطلاعاتی از من و زندگی خصوصیام به دست آورده، مرا با آن اطلاعات قضاوت کند که میکند. مثلاً مخاطبی نوشته بود که چون مادرت سرطان دارد وضع روحی خوبی نداری و برای همین این یادداشت را نوشتهای! در حالیکه نوشتن آن یادداشت هیچ ارتباطی به اندوه من از بابت بیماری مادرم نداشت و اگر مادرم هم بیمار نبود، آن یادداشت را مینوشتم. این نمونهی کوچکی از قضاوتهایی است که میتوان از آنها دم زد. نوشتن از قضاوتهای دیگر فقط حالم را خرابتر میکند.
القصه همراه عزیز سر من کلاه گشادی رفته است. پوشیدن دستکش و کشیدن جوراب روی سر دیگر هیچ دردی از من دوا نمیکند. منی که در این چند سال سعی کردهام با مخاطبم صادق باشم، دیگر نمیتوانم با خودم صادق باشم. من میخواهم چیزهایی بنویسم که به دلیل پارهای ملاحظات دیگر نمیتوانم بنویسم. میخواهم حرفهایی بزنم که مجمع تشخیص مصلحت ذهنم زدن آن حرفها را به صلاح نمیداند.
