
چشمهایش به صفحه گوشی خیره مانده. معمولاً جلسات را با احوالپرسیهای همیشگیاش آغاز میکرد، اما امروز اتاق درمان حال و هوای دیگری دارد؛ کمی گرفته و غمگین، انگار که چیزی او را آزار میدهد.
لبخند کمرنگی میزند. برعکس همیشه، بیمقدمه سراغ تمرین میرود: «هستی، یه پا جلو، یکی عقب.» اضافه میکند: «همینطوری بمون.» گوش میدهم. در این حین، نگاهی گذرا به او میاندازم.
این بار چشمهایش به نقطهای محو خیره ماندهاند.
صدای پیامکهای گوشیاش اتاق را پر کرده.
هر چند ثانیه یکبار آنها را چک میکند.
چهرهاش بیشتر درهم میرود و کمتر صحبت میکند.
دیگر حین تمرین، درباره کلاس سنتورم یا اینکه چه آهنگهای جدیدی یاد گرفتهام، سوالی نمیپرسد. سکوت میکند و غرق میشود؛ غرقِ افکارش..
حالا که دقت میکنم، نوک بینیاش قرمز شده. عینکش را روی چشمانش تنظیم میکند و به ساعتش نگاهی میاندازد: «هستی، میری روی نردبون حرکت کششی انجام بدی؟» به نشانه تأیید سری تکان میدهم.
چیزی که «نردبان» خطاب میشد، شباهت کمی به آن داشت. تنها میلههای طرحِ چوبی بودند که با میخ به دیوار متصل شدهاند. پاهایم روی میله دوم و دستهایم روی میله سوم قرار گرفت. خودم را به عقب کشیدم؛ فشار زیادی روی انگشتانم احساس میکردم.
حالا چشمانش به زمین خیره مانده.
مرا نمیبیند.
و من هم او را.
امروز مثل خودش نیست.
کمکم با خود فکر میکنم نکند اتفاق ناگواری برایش پیش آمده؟ سپس ذهنم خودبهخود سناریو میسازد، یکی از دیگری بدتر. در همین حین، خودم را تسلی میدهم: «چیزیش نیست، بزرگش نکن.»
عادت بدی دارم؛ معمولاً تغییرات درونی و بیرونی آدمهای محبوبم را بیشتر از آنچه هست میبینم و در آن گم میشوم.
نفس عمیقی میکشد. استپها را از گوشه اتاق برمیدارد و به حالت پل میچیند. بعد میگوید: «خوبه شادی...» بلافاصله با دستپاچگی خودش را اصلاح میکند: «هستی بیا، چرا گفتم شادی...» انگار تیر خلاص را زده باشد. یادم نمیآید در این پنج سال، اسمم را فراموش کرده باشد. نگران میشوم، بیشتر از قبل.
«این دفعه پشت سر هم از روشون رد شو، بدون مکث. تا حالا اینطوری انجام ندادی، نه؟»
میگویم: «نه.»
در حالی که صدای غیرمعمول شکستن قولنج انگشتانش سکوت اتاق را پر کرده، اضافه میکند:
«مواظب باش، باشه؟»
سری تکان میدهم و شروع میکنم. استپها شیب زیادی دارند و باعث میشوند تعادلم راحتتر از حد معمول به هم بخورد. خودم را حفظ کردهام، اما فعلاً.
قدم اول، دوم، سوم خوب پیش رفتهاند، اما در قدم چهارم پایم پیچ میخورد. میخواهم خودم را نگه دارم، اما موفق نمیشوم و با صدای بلندی زمین میخورم.
او طبق معمول هول میشود: «هستی یوااااش! مواظب باش!»
میخواهم بگویم برای «مواظب بودن» دیر است، اما بیموقع خندهام میگیرد و میگویم: «چشم، چیزیم نشد.»
به لطف کفپوشهای اتاق درمان، کم پیش میآید کسی آسیب ببیند.
پس از چند ثانیه، او هم متقابلاً میخندد؛ این بار واقعی: «خیلی صدا داد» در حالی که استپها را کمی جابهجا میکند، میگوید: «الان شیبش رو کم کردم، دوباره برو.»
-«بله، چشم.»
از اول شروع میکنم و این بار تمرین بدون خطا به پایان میرسد.
میخواهد چیزی بگوید، اما صدای پیامکها توجهش را جلب میکند. اثری از لبخند نیست.
در حالی که عینکش را درمیآورد، با صدایی آرامتر از حد معمول میگوید: «زانوت رو بگیر بالا، هستی.»
این کنجکاوی لعنتی، یا همان فضولی خودمان، کاسه صبرم را لبریز میکند. پس با کمی تردید میپرسم: «ناراحتین... یا خسته؟»
رشته افکارش پاره میشود و نگاهی نهچندان مطمئن میاندازد: «کی؟ منو میگی؟»
برای لبخند زدن تقلا میکنم: «فقط فکر کردم چیزی شده...»
تکخندهای میکند، اما چشمهایش حرفهای دیگری برای گفتن دارند: «نه من... من فقط تو فکرم، همین.»
صدایی که در سرم میپیچد، مرا از حرف زدن بازمیدارد:
«به تو ربطی نداره، ادامه نده.»
به چهرهی پرتناقضش نگاه میکنم:
لبها میخندند.
چشمها غمگیناند.
و دستها... احتمالا سرد.
این بار اوست که سکوت اتاق را میشکند:
«مگه... قیافهام خیلی داغونه؟»
جا میخورم، اما کلمات بیاراده و به سرعت از دهانم خارج میشوند: «نه نه، شما که هیچوقت داغون نیستین، من فقط نگران شدم.»
از جواب خودم پشیمان میشوم. فکرها رهایم نمیکنند:
«این چه جوابی بود!»
«فقط میگفتی نه.»
«زیادهروی نکردی؟»
اما خندهی او صداها را ساکت میکند:
«آهان... نه، چیزی نیست. تو فکر بودم.»
ادامه نمیدهم، چون میدانم چیزی هست، اما به من مربوط نیست.
اما مگر فکرها امان میدهند؟ اول به شکست عشقی فکر میکنم، اما بعد یادم میآید که اخیراً گفته بود کسی را ندارد.
احتمال دوم، شکست مالی است که منطقیتر به نظر میرسد؛ چون ماه پیش به همکارش میگفت: «دیگه پنجشنبهجمعه هم کار میکنم.»
اما پس پیامکهای رگباری این وسط چه میشوند؟
یا چشمهایش که در چند قدمی فرو ریختن بودند؟
قسط پرداختنشده دارد؟ یا موضوع دعوای خانوادگی است؟
دیگر عقلم به جایی قد نمیدهد تا اینکه با صدای او به خودم میآیم.
«خسته نباشی، عزیزم.»
بلافاصله میگویم: «شما هم خسته نباشین، ممنون.»
در همین حین، بیمار بعدی وارد میشود. امید کوچولو که معمولاً بعد از من میآید، به سرعت خودش را به او میرساند و بغلش میکند.
او هم متقابلاً بغلش میکند و با انرژی بیسابقهای میگوید: «خوبی جوجه؟» سپس سرش را میبوسد: «دلم برات خیلی تنگ شده بود!»
در عرضِ چند ثانیه، همانی شد که قبلا میشناختم .
حداقل تا قبل از امروز فکر میکردم که میشناسمش.
پسرک چیزی نمیگوید و با خندهی بانمکش به من نگاه میکند. برایش دست تکان میدهم.
میگوید: «خسته نباشی، برو!»
از حرفش خندهام میگیرد: «باشه، الان میرم.»
در حالی که کیفم را برمیدارم، او میگوید: «بگو خسته نباشی، هستیخانوم.»
با صدای بچگانهاش جملهها را تکرار میکند. من هم خداحافظی میکنم.
جلسه تمام شد، اما فکرهایم نه.