
دستگیره ی در را میچرخانم ، میخواهم وارد شوم؛ وارد خانهی مان.
اما منظره رو به چشمانم مرا وادار به توقف میکند.
او را میبینم که دیگر او نیست؛ موهای نامرتب،چشم های به خون نشسته و لب هایی سفید ، به مانند گچ دیوار.
قابلمه ای مسی در دستانش به چشم میخورد،آن را جوری نگه داشته که گویی با ارزش ترین شی در دنیاست.
قاشق به قابلمه نزدیک میشود، پر میشود و سپس...
لقمه در گلویش گیر میکند، بغض میشود .
اشک ها بر رخش میدوند و من...
من تماشا میکنم و سینه ام سنگین میشود.
میخواهم چیزی بگویم اما واژه ها خالی از هر تسکین اند.
پس به سکوت تن میدهم.
قاشق را کاملا پر نمیکند، میدانم که عمدی است.
نمیخواهد تمام شود.
با هر لقمه چشمانش را میبندد، احتمالا چهره او را میبیند.
دست های زحمتکشش و لبخند گرمش و ادویه های مخصوصش.
چشم هایش را باز میکند، حال تنها سهمش از او هجوم خاطرات است .
با هر قاشق بغضی که میخورد، سینه ام سنگین تر میشود و چشم هایم تار.
اشک هایم میریزند،نه فقط برای او،برای خودم.
حتی تصور از دست دادنش هم بند بند تنم را به لرزه می اندازد. این درحالیست که او از دست دادن را زندگی میکند.
لقمه ها کوچک تر میشود و قابلمه خالی تر.
اما چشم ها پر میشوند و بغض ها سنگین تر.
برای آخرین بار قاشق را پر میکند ، بغضی میخورد و به قابلمه ی خالی خیره میشود.
قابلمه خالی است. جای او نیز.
با صدای بی رمقی که در ته گلو حبس کرده میگوید:
"میگن تو رفتی مامان..."
قابلمه را در دستانش میفشرد:" نمیخوای دیگه برام غذا درست کنی؟ "
انگشتانش به آرامی روی قابلمه حرکت میکنند:
" من هنوز آشپزی یاد نگرفتم مامان، بلد نیستم..."
صدای گریه اش خانه را پر میکند ، خوب میدانم دردی که از آخرین غذای مادرش چشیده با هیچ مسکنی درمان نمیشود.
یادم می آید که مادرش میگفت:" دنیا اونقدر بی رحمه که میتونه چیزی رو که فکر میکنی تا ابد مال تو هستش رو تو یک ثانیه ازت بگیره..."