
تو مرا نمیشناختی، اما من چرا.
میدانستم که بند بندِ وجودت روی صحنه جان میگیرد.
میدانستم که حضورت شبیه به چیزی مانند امید است.
و بهتر از همه میدانستم که بیقید و شرط عشق میورزی.
از دور تماشایت میکردم، تماشایی همراه با تحسین.
دوست داشتنت سخت نبود؛ نه دردی بود و نه غمی.
تمامش شادی بود.
نه فقط برای من، برای همه همینطور بود.
اولین دیدارمان را به خاطر دارم؛ دور و برت را آدم گرفته بود.
بچههای کوچک رهایت نمیکردند و تو هم با حوصلهای وصفنشدنی به تکتک آنها گوش میدادی.
آن روز نزدیک شدم.
تنها یک جمله گفتم.
اما تو تمامِ ماجرا را خواندی و بدونِ هیچ حرفی بغلم کردی.
آغوشت بوی امنیت میداد، بویی آشنا.
گویی همیشه کنارم بودهای
و من هرگز غریبه نبودهام.
خاطره ساختن را خوب بلدی؛ از آنهایی که تا ابد وسط قلبِ آدمی حک میشود.
در وقتِ تاریکی، خاطراتی را که هدیه کردی از درون صندوقچهی قلبم بیرون میآورم و آنها مانند نور عمل میکنند.
بگذار از دومین دیدارمان بگویم؛ قبل از نزدیک شدن، یک دل سیر نگاهت کردم، از دور.
اما تو باز هم از میان آن هیاهو پیدایم کردی، بغلم کردی؛ این بار محکمتر.
باز هم همان احساس را داشتم؛ نزدیکیِ توأم با آرامش.
از آن روز عکسی به یادگار دارم. دفعه اول نگاهش کردم تا طبق عادت خودم را نقد کنم، اما حضور تو و دستهایت که مرا محکم در آغوش گرفتهاند، این کار را غیرممکن میکند.
خندهام واقعی است، واقعیتر از همیشه.
به تو نگاه میکنم؛ لبخندت سر جایش است اما موهایت کمی سفید شدهاند؛ خستگیات درون لبخند محو شده، درون هنر.
راستش را بخواهی، بار اولی که بغلم کردی، بعدش ترسیدم.
از بزرگ شدن ترسیدم.
واضحتر بگویم، ترسیدم آنقدر بزرگ شوم و قد بکشم که دیگر در آغوشت جا نشوم.
اما بار دوم، معنای ترسم را گرفتی.
تقریباً همقدت بودم؛ باز هم بغلم کردی.
لبخند زدی و گذر زمان را به سخره گرفتی.
زورمان به زمان نمیرسد، اما حداقل میتوانیم خاطرهها را برای خودمان نگه داریم و باز هم خاطره بسازیم.
تو مرز بودی؛ بیشتر از دوستی، کمتر از عشق.
شبیه به خانواده.
این را بدان که جایگاهت درون قلبم تثبیت شده است.
همیشه خودت را هنرمند معرفی میکنی، اما من میگویم
تو خودِ هنر هستی.
احتمالاً هیچوقت این نوشته را نمیخوانی؛ اشکالی هم ندارد.
در هر حال، این واژهها برای توصیف تو ناچیزند.
.