این روزها هیچ چیز سر جای خودش نیست، من هم همینطور.
احساس هسته ای را دارم که از مدارش خارج شده باشد.
(فرض میکنم که قبلا روی مدار بوده ام.)

مدتی میشود که شب ها خوابم نمیبرد ،وقتی هم که بی خوابی را شکست میدهم، کلمات هجوم میاورند ، بعدش هم فکرها.
مامان می گفت اخیرا، گاهی اوقات در خواب حرف میزنم، انکار میکردم. حتی میخندیدم. اما اطرافیان مهر تایید را زدند.
اضطراب امانم را بریده، هر چند قبلش هم آدم مضطربی بودم.
منتظرم از آسمان چیزی نازل شود یا اینکه از خیابان صدایی را بشنوم. بهتر است به اضطراب، بی حوصلگی و خشم را هم اضافه کنم.
سازم ناکوک است، درس های عقب افتاده دارم و جزوه های نوشته نشده ، کلاس هایی که معلق مانده اند و آدم هایی که از آنها بی خبرم.( مورد آخر سخت ترینش است.)
در این لا به لا، معده درد هم گاهی حضورش را اعلام میکند و دوباره غیبش میزند، انگار در تلاش است تا یادآوری کند:" فکر نکنی رفتممم، هنوز هستم."
امیدوارم پراکنده نویسی مرا ببخشید، حالا بیایید کمی به عقب برگردیم، به روز هجومِ موشک ها.
قرار بود آن روز هم یک روز عادی باشد، ساعت ۶ و ۳۰ دقیقه صبح داشتم به دوست صمیمی ام میگفتم :"احتمالا عید میزنه." او هم با غر غر جواب داد:" آره فکر کنم ، چه بساطی داریما..."
میخواستم فضا از این بحث دور شود پس شروع کردم و درمورد چیز های دیگری گفتم.
سریال های بروز شده ای که دلم میخواهد ببینم اما وقتش را ندارم، ریزش موهایم که از اوایل امسال شروع شد و آهنگ هایی که مورد علاقه ی هر دوی ما است.
چند ساعتی به همین منوال گذشت، به اضافه ی مرور کردن های قبل از امتحان [ که همه اش به یکباره هدر رفت].
از طرفی بخاطر اتفاقاتی که بخاطر محدودیت ها به آن ها میگویم * اسمش را نبر* هم ناراحت بودم اما چه میشد کرد...
سرتان را درد نمی آورم، اولین امتحان به خیر و خوشی تمام شده بود و فقط دو امتحان دیگه تا پایان روز باقی مانده بود.
همه غرق در هیاهو بودیم و درمورد پاسخ ها بحث میکردیم
تا اینکه صدای اولین انفجار به گوش رسید، سپس دومین انفجار.
نزدیک بود، خیلی نزدیک.
شیشه ها میلرزید ، بعضی ها جیغ میکشیدند، بعضی گریه میکردند و بعضی ها هم خوشحالی!.
و اما من... من کاملا منجمد شده بودم ، مانند یک مجسمه.
از یاد بردم که کی هستم؟ ، چی هستم؟ اصلا چرا اینجا هستم؟
کتاب و جزوه و خودکارهایم به علاوه بطری آبم، همه پخش و پلا شده بودند.
دوستم صدایم زد نه یکبار، بلکه سه بار.!
اشاره کرد که وسایلم را جمع کنم، اما من همچنان کاری نمیکردم ، تا اینکه یک نفر دچار تشنج شد. لحظه ای به خودم آمدم ، خواستم برای کمک بروم . اما ازدحام اجازه نمیداد. دیگران زودتر از من به او رسیده بودند.
دوستم بازوی مرا گرفت، وسایلم را جمع کرد و مرا کشان کشان با خودش برد. خدا میداند اگر او نبود من الان در چه وضعیتی بودم.
با گوشی که متعلق به خودم نبود به مامان پیامک دادم تا نگران نشود، چند دقیقه بعد اینترنت قطع شد و تلفن ها از کار افتادند
قبل از آن، مامان گفت که تنها برنگردم.
دور خودم میچرخیدم و به اطراف نگاه میکردم، وحشت زده بودم ، اما این لبخند روی لبم چه میگفت؟ چه بلایی سرم آمده؟
خودم هم نمیدانم.
در همین حین کسی خطاب به من گفت:" لبخندت رو دوست دارم دختر، به منم آرامش میده."
میخواستم جوابی بدهم اما از سخن گفتن عاجز بودم، او نمی دانست که دلم مثل سیر و سرکه میجوشد و خودم هم نمیدانم که لبخندم این وسط چه میگوید.
یک ساعتی گذشت و من هنوز منتظر کسی از خانه مان بودم که به همراهش برگردم، دوستم خداحافظی کرد.
سالن تقریبا خالی بود. من بودم و چند نفر دیگر.
پس از چند لحظه به خودم آمدم و دیدم دارم اشک میریزم.
از آن لبخند مضحک به اشک رسیدم، بهتر است بگوییم فروپاشی روانی.
همه ی چشم ها به سمت من برگشت، دورم را آدم گرفته بود
خیلی هارا نمیشناختم اما فامیلی ام را صدا میزدند و دلیل گریه ام را میپرسیدند.
بالاخره به سمت خانه حرکت کردم، اما پیاده!. چاره ای نداشتم.
مسیر طولانی نبود ، تقریبا با خانه نیم ساعت فاصله داشتم
اما آن روز ،مسیر طوری بود که انگار کِش آمده.
با تمام توان دویدم، موهایم نامرتب تر از همیشه بود ، هر لحظه نزدیک بود که کیفم از دستم سر بخورد ، اما مگر اهمیتی داشت؟
به سختی نفس میکشیدم اما بالاخره رسیدم، چند ثانیه ای نگذشته بود که باز هم صدای انفجار آمد، دو تا پشت سرهم.
در را باز کردم ، مستقیم به سرویس بهداشتی رفتم و دست و رویم را شستم، اما سرگیجه و معده درد همه چیز را بدتر کرده بود.
آن روز گذشت و امروز که من در حال نوشتن در ویرگول هستم میگویند گوگل وصل شده است، برای من که فعلا اینطور نیست.
برای شما چطور؟
در روز های اول جنگ چشمم به نوشته هایی افتاد که در حال خاک خوردن اند. توی نوتِ گوشیم.
نوشتن را دوست داشتم و دارم ، دوست داشتم آنها را در جایی قرار بدهم اما آنقدر با فکر هایی از قبیل " هنوز خیلی خوب نیستن." تعلل کردم که تمام راه های ارتباطی بسته شد.
از جمله تلگرام و اینستا و....
اما با ویرگول آشنا شدم و الان اینجا هستم.
هر چند که بخش نظرات همچنان غیر فعال است و این مرا عذاب میدهد.
به همین دلیل به لینک ناشناس رجوع کردم، نمیدانم هنوز کار میکند یا نه ، اما میخواستم بگویم که شنوای نظراتتون هستم💗.
https://abzarek.ir/service-p/msg/3565926