اخیرا بیشتر از همیشه سکوت میکنم، در عوض گوش میدهم، درد میکشم و باز هم سکوت میکنم.
کلمات در گلویم خفه میشوند و جایشان را به بغض میدهند.
بغضم را قورت میدهم و میگویم:" الان وقتش نیست."
این روند روزها ادامه پیدا میکند. و بعد هم صدایی در ذهنم میگوید:" پس کی وقتشه؟" ، جوابی ندارم.
دورم را آدم گرفته است . رد میشوند و زخم میزند، با کلمات.
اما یکی از آنها می ایستد، ساکت نمیشود و شلیک میکند، با کلمات. دیگری به او خیره می ماند درحالی که میداند حق با من است. به چشم هایم زل میزند و درماندگی ام را انکار میکند، گمان میکند همیشه حق با اوست! .
پس حق من این وسط چه میشود؟ یادم آمد،من که حقی ندارم!. هیچوقت نداشتم.
تنها حق من سکوت است و بغض هایی که در گلو خفه میشوند.
مکالمه با او دست کمی از حضور در میدان نبرد ندارد، نبردی ناعادلانه.
اسلحه ی او زبانش است و کلمات.
و من؟ کاملا بی دفاع گوش میدهم، زخم میخورم و باز هم بغض میکنم.

کلمات ظالم اند، اما آدم ها ظالم تر.