ویرگول
ورودثبت نام
Jooje_tighi
Jooje_tighi«روباه چیزهای زیادی می‌داند، جوجه تیغی اما فقط یک چیز می‌داند، یک چیز خیلی مهم!» (آرکیلوکوس)
Jooje_tighi
Jooje_tighi
خواندن ۷ دقیقه·۱ سال پیش

«ایهاالناس! شاخه‌های این مرتیکه نمی‌ذارن خورشید به سیسی‌ِ من بتابه!»

ازدحام بی سابقه ای در بوستان "آخرین کپسول" حکم فرماست؛ هرکس به شیوه ای ساز خودش را میزند و نگهبان های گماشته شده دیگر نمیتوانند افسار کار را در دست بگیرند، ماجرا انگار با دفعات پیشین فرق دارد، جمعیتِ نالانِ موجود در صحنه به هیچ صراطی مستقیم نیستند!

بار آخر را درست یادم است، آن مردک معتاد، ریموتِ مکانیابِ بابا ننه اش را در ازای چند گرم موادمخدر به پول تبدیل کرده و کار که از کار گذشته بود، در نشئگی و چُرت قِیلوله اش، روح پدر و مادر فقیدش را در خواب دیده بود که با ناله و نفرین، او را به خاطر گم کردن نشانی کپسولشان به فحش و دشنام بسته بودند.

بعد هم دست از پا درازتر و بدون اطلاع از مفاد آیین نامه پُر بند و تبصره ی کپسولستان(!) آمده بود مدیریت با کولی بازی ریموت جدید بگیرد، زهی خیال باطل!

الحق و الانصاف اعتیاد عجب بلای خانمانسوزیست...

والدینی روشنفکر با آن دَک و پُز، آخر کِی به ذهنشان خطور میکرد که دستِ آخر تورم موجود در قیمت کالاهای اساسی(همان چارمثقال مواد را عرض میکنم!) موجب خُماری تکفرزندشان شده و گورِشان گم شود؟!

دیگر فقط خدا میداند لابه لای کدام ریشه از کدام درختند! البته مدیریت هم میداند، منتها راستش را بخواهید سفارش ریموتِ جدید و واگذاری اش به یک مُفنگی معلوم الحال که معلوم نیست دوباره قرار است چه دست گُل جدیدی به آب دهد، انصافاً صرفه اقتصادی ندارد!

کاش آن دو عزیزِ خُلدآشیانِ کپسول مکان در زمان حیات، به جای برنامه ریزی های خاص برای جاویدشدنشان در طبیعت و تماشای کلیپ هایی با این مضامین(که خوراکِ اکسپلور افراد عشقِ روشنفکری است!) کمی وقت هم برای تربیت یگانه کودکشان میگذاشتند.
توجه: تماشای این ویدئوی کوتاه برای درک مطلب ضروری و لازمالاجرا میباشد.(به طوری که اگر نبینید پست را متوجه نخواهید شد!)
https://www.aparat.com/v/dgqt3z9

اگر موفق به مشاهده ویدیو داخل آپارات نشدید، از لینک زیر تماشا بفرمایید🙏

https://uupload.ir/view/vid_44531004_225842_823_avgy.mp4/
از زمانی که این بوستان لعنتی تاسیس شده، سَکَنه منازل اطراف از این دست اتفاقات کم ندیدند!

یکی از همسایه ها که ازقضا با آبدارچی مدیریت بوستان هم رفیق است برایم تعریف کرد روزی از روزهای تابستان، نوجوانی هفده هجده ساله رفته بوده یواشکی پای پدربزرگش نفت بریزد که نگهبانان با هوشیاری مُچَش را گرفته و مانعش شدند.

مثل اینکه مرحومِ پدربزرگ که کُمپِلِت اَجمَعین(!) دو پسر داشته، تمامی مال و اموال را به نامِ فرزند کوچکتر زده و پسر دیگر(که پدرِ این پسرک باشد) را هم به دلایلی از ارث محروم کرده، حالا نوجوان مذکور که دیده پدرش آه در بساط ندارد و باعث و بانی اش هم کسی نیست جز پدربزرگِ فقید، تصمیم گرفته ریشه پدربزرگش را با یک پیتِ نفت بِخُشکاند!

همسایه مان به نقل از آبدارچی مدیریت بوستان میگفت تنها ساعاتی بعد از آن سوءقصد و در کمال تعجب همگان، به یکباره همه برگهای پدربزرگ ریخته و حالا گروه مدیریتی درحال تحقیق هستند که این برگریزان علتِ زیست شناختی داشته یا صرفا از سرِ حیرت و سرگشتگی آن مرحوم به وقوع پیوسته است!

تصویر لورفته از پدربزرگِ مذکور| ساعاتی پس از مشاهدهی سوءقصد نفتی!
تصویر لورفته از پدربزرگِ مذکور| ساعاتی پس از مشاهدهی سوءقصد نفتی!


حالا که چانه ام گرم شده بگذارید بگویم:

حدودا بیست روز قبل هم حراست مرد میانسالی را در وضعیتی عجیب و غیرقابل پخش دستگیر کرد، او را درحالی گرفتند که داشت پای شریکِ کاریِ از دار دنیا رفته اش اجابت مزاج میکرد! در اعترافاتش به پلیس گفته بود که بخاطر ارادت ویژه ای که به مرحوم داشته، میخواسته با کودِ انسانی خدمتی به او و محصول سال بعدش کرده باشد، ماجرا اما آنطور که من شنیدم به کلاهی که چندسال قبل آن مرحوم سر این بنده ی خدا گذاشته بی ارتباط نبود، بله! باز هم یک انتقامِ تراژیکِ دیگر...!

تصاویر ضبط شده دوربین های کنترل نامحسوس| قبل، حین و بعد از دستگیری متهم!
تصاویر ضبط شده دوربین های کنترل نامحسوس| قبل، حین و بعد از دستگیری متهم!


شکار لحظه ها| تصویری کمیاب از شریکِ فقید حین تماشای عملیات موسوم به
شکار لحظه ها| تصویری کمیاب از شریکِ فقید حین تماشای عملیات موسوم به


شلوغیِ این دفعه هم انگار از قاعده حواشی پیشین مستثنا نیست:

فک و فامیل و تعدادی چند از فالوئرهای یکی از این شاخ های مجازی، با یورش به بوستان قصد دارند با ارّه موتوری بزرگی که در دست یکی از افرادشان است، دَخل درخت نسبتا کهنسالی که به عقیده شان اجازه نمیدهد نور خورشید به بلاگرِ فقید برسد را بیاورند.

از من نشنیده بگیرید، آن درخت کهنسالِ پرشاخ و برگ بخشدار سابق است که به جهتِ بُنیه ی قوی، استخوانبندی درشت و هیکل پروار و گوشتالویش، ماشاءالله شاخه هایش یک سر و گردن از همه اموات کوچک و بزرگ بوستان بلندتر شده و آنطور که متوجه شدم الحمدُلِاالله محصول امسالِ بخشدار هم آورده ی خوبی برای صندوق مدیریت داشته است، برخلاف بازدهی شغلی شخص خود بخشدار در زمان حیات! (شاید بتوان از همین امر نتیجه گرفت که یک مسئولِ مُرده در اکثر مواقع مفیدتر از یک مسئول زنده خواهد بود!)

از بحث دور نشویم...خواهر مرحومه یکسره جیغ میزند که «ایهاالناس! شاخه های این مرتیکه نمی ذارن خورشید به سیسیِ من بتابه!»

یک پسر جوان هم که انگار از دنبال کننده های سینه چاکِ(بخوانید هَوَل!) آن درگذشته است طوری یقه میدرانَد که گویی خواهر مادرش زیر خاک خفتهاند!

مدیریت خَدوم بوستان به اقوام بخشدار خبر دادهاند که احتمالا خودشان را رسانده و شخصاً به خدمت بازماندگانِ بلاگر رسیده و کار را فیصله بدهند.

دستِ آخر، با درایت مامورین و ریش سفیدی بزرگترها و وعده و وعیدِ مدیریت، قرار بر این شد که بخشدار هفته آتی هرس شده تا غائله بدون خون و خونریزی ختم به خیر شود.

روحانیِ بخش عقیدتی مدیریت هم به خویشاوندان بخشدار اذعان کرد قطع به یقین اصلاح شاخ و برگهای اضافی آن مرحوم موجب آرامش خاطر ریشه های او گشته و اینکه بخشدار یک سری سبُک کند برای خودش هم بهتر است و ...!

تصویر یکی از نیروهای خدماتی زحمتکش که نمیدانم دقیقا درگیر کجای بخشدار است!
تصویر یکی از نیروهای خدماتی زحمتکش که نمیدانم دقیقا درگیر کجای بخشدار است!


اغلب اوقات اتفاقات خوب و دلنشینِ بوستان به سرعت زیر سایه ی چالش های عجیب و منزجرکننده گم میشوند:

مثلا اوایل بهار همین امسال بود، طبق معمول ساعت شلوغی بوستان و سر زدنِ بازماندگان به اموات و به نوعی دید و بازدید عید!

دختربچه ای با شوق و ذوق فراوان به سوی یکی از درگذشتگان دوید و با خوشحالی توام با شگفتزدگی رو به مادرش کرد و گفت:«مامااان! مامااان! عزیزجون شکوفه دادهههه!»

تا فضا آمد رنگ و بوی دراماتیک به خودش بگیرد، کمی آنطرفتر دختربچه ای دیگر که شاهد ماجرا بود رو به پدرش کرد و گفت:«بابایییی! پس چرا مامان جون هنوز شکوفه نداده؟!»

مادر دخترک هم که از شواهد پیدا بود دل خوشی از مادرشوهر مرحومش ندارد، با لحنی که انگار تمام عمرش منتظر این لحظه بوده گفت:«به ذات برمیگرده دخترم، به ذات!»

هیچی دیگر! طولی نکشید که نزاع پر سر و صدای زن و شوهر کامِ همه ی حاضرین و ناظرین را زهرمار کرد!

هرچقدر هم اطرافیان با بیان جملاتی از قبیلِ «منظورش ذات درخت بود!»، «ذات مواد آلی خاک رو گفت بنده خدا!» و ... سعی در آرام کردن مرد داشتند، خانم_که مثل اکثر خانم های امروزی با دو عنصر متانت و وقار بیگانه بود_ داد و فریاد میکرد که «چرا چرت و پرت میگید؟! ذات خودِ عجوزه ش رو گفتم، چطور مامان من پارسال هشتاد و پنج کیلو انجیر داد؟! مامان این چی؟ چارتا شکوفه نداده دل بچه م خوش باشه!»

عزیزجون شکوفه داده! کاش بودی و میدیدی!
عزیزجون شکوفه داده! کاش بودی و میدیدی!


واقعا مارکوس گاروی زیبا گفته بود که «مردم بدون شناخت فرهنگ، اصلیت و تاریخ گذشته خود مثل درخت بدون ریشه هستند!»

هنوز که هنوز است، اکثریت قریب به اتفاقمان معتقدیم دلنشین ترین اقدامی که در این بوستان انجام شد همان پیوند سالهای نخستین تاسیس بود.

دختر و پسر جوانی که قبل از رفتن سر خانه و زندگیشان براثر تصادف فوت کرده و ناکام از دنیا رفته بودند، درنتیجه ی طبع ظریفِ اتاق فکر مدیریت و به همتِ بخش خدمات، به شکل خلاقانه ای به یکدیگر پیوند خورده و رشد کردند.

گرچه همین اقدام هم با اعتراض برخی مقامات و گلایه ی روحانیت محترم بوستان همراه بود، چراکه باغبانان سهواً گیلاسهای بانو را با آلبالوهای آقا پیوند زده بودند که در نوع خودش چالش برانگیز بود و حواشی کوچک و بزرگی را به دنبال داشت!
و تمام:
حال خوبتو با من تقسیم کنطنززندگیداستانخودشناسی
۵۳
۴۸
Jooje_tighi
Jooje_tighi
«روباه چیزهای زیادی می‌داند، جوجه تیغی اما فقط یک چیز می‌داند، یک چیز خیلی مهم!» (آرکیلوکوس)
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید