.
شبنوشتهای من، «ت.ت»، یک تختِ تیمارستان! (۱)
شبنوشتهای من، «ت.ت»، یک تختِ تیمارستان! (۲)
آقای "م" اینروزها در ذوقزدگیِ مطلق به سر میبرد. مریدِ بیمار جدیدی شده که چندروز پیش به اینجا آوردهاند؛ مردی نسبتاً جوان با عینکی ذرهبینی که به او چهرهای اهل مطالعه میبخشد. چیزی از او نمیدانم. آقای "م" میگوید او یک اقتصاددانِ برجسته است که در همهچیز خیلی سرش میشود!
آقای "م" ساعتها مینشیند و مثلِ مولویای که شمسش را پیدا کرده، با جان و دل به تئوریهای جوانِ عینکی گوش میدهد؛ مثلاً امروز صبح با صدای آقای "م" که دربارهی چیزی به نامِ «پدیدهی هارپ» سوال میکرد، بیدار شدم. چیزی که مردِ جوان آن را یک «برنامهی پژوهشی یونوسفر فعال با فرکانس بالا» توصیف کرد.
با قطعیت میشود گفت سطح مباحث در این اتاق هرگز تا این اندازه بالا نبوده؛ برای همین است که گاهی، شنیدنِ بعضی از نظراتِ مرد جوان، برای من و آقای "ع" که ناچار به شنیدن هستیم هم جالب است. برای مثال او معتقد بود سازوکارِ دورهی ریاستجمهوریِ «محمد مخبر» باید در معتبرترین دانشکدههای اقتصادِ ایران و جهان تدریس شود. همچنین باور داشت که این دورهی طلاییِ پنجاه روزه را میتوان با دورانِ نخستوزیری «امیرعباس هویدا» قیاس کرد و ...
با وجود تردیدهای بسیاری که دربارهی این اقتصاددانِ دیوانه دارم، خوشحالم که آقای "م" او را دوست دارد؛ پیش از آمدنِ او، زمان زیادی صرفِ قد و وزن کردنِ چشمیِ اندامِ پزشکان و پرستاران میشد، اما حالا این زمان به مباحثِ تحلیلی اختصاص یافته است. دفترچهای که آقای "م" سایزهای تخمینیاش را در آن یادداشت میکرد نیز هماکنون محل نکتهبرداری شده است.
حوالی ظهر که آخرین کلمه از آخرین جملهی آخرین مبحث هم گفته شد، آقای "م" که ظروفِ علم و دانش خود را تا حدِ سرریز پر کرده بود، خودکار و دفترش را زیر بالشش گذاشت و مثل بُزغالهای که به دنبال پیشروی گله میرود، پشت سرِ استاد راه افتاد و به حیاط رفت.
آقای "ع" اما سر جایش ماند و جُم نخورد.
چشم ِانسانها زودتر از بقیهی جاهایشان غمگین میشود. میتوانستم غم را در چشمانِ آقای "ع" ببینم وقتی فهمید قرار است آقای "پ" به زودی و پس از دریافت تاییدیه نهایی سلامتِ روان از اینجا مرخص شود و به آغوشِ طبیعت بازگردد. روی تختش نشسته بود، زانوهایش را تا حدِ ممکن به سینهاش نزدیک کرده بود و دستانش را سفت و محکم دور آنها گره زده بود. فکر کنم آدمها وقتی کسی را ندارند که بغلشان کند، اینطور خودشان را در آغوش میگیرند.
آقای "پ"، کودکِ میانسالی که بهجهتِ بیدندانی و برای رفع نیازهای غذاییاش محتاجِ کمکهای جنونآمیز از طرف آقای "ع" بود، همین روزها به خانه میرود و احتمالاً به همت خانواده به دندانپزشک مراجعه میکند و پس از مدتِ مدیدی دستِدومخوری، لذت شیرینِ جوییدنِ یک غذای کارنکرده را تجربه میکند.
بله! آقای "پ"، یا بهتر بگویم، عروسکِ سبیلویِ آقای "ع"، دارد برای همیشه میرود و بساطِ خالهبازی زودتر از چیزی که به نظر میرسید جمع خواهد شد.
برای آقای "پ" خوشحال بودم. «خوشحالی» تنها احساسیست که میتوانم برای هرکس که از اینجا به خانه میرود داشته باشم.
نمیدانم آقای "پ" را به چه دلیلی به اینجا آورده بودند، اما از همان ابتدا هم میشد متوجه تفاوت او با سایر افرادِ اینجا شد. نه اینکه مثلاً عادیتر از دیگران رفتار کند یا خدایینکرده از بقیه کمتر دیوانه باشد، نه. تفاوتش این بود که از همان روز اول پذیرفته بود در جایی قرار گرفته که به آن تعلق دارد.
همیشه وقتی چندنفر را میدید که دورِ هم نشستهاند و همدیگر را بهخاطر این که هیچکدام قبول ندارند دیوانهاند تایید میکنند، با توپ و تشر به آنها میفهماند که اینجا بودنشان بهخاطر این است که باید اینجا باشند. برایشان مثال میزد که در همین لحظه که آنها اینجا حضور دارند، یک پزشک در مطبش نشسته و اسپرسویش را نوشِجان میکند، یک نقاش در اتاق کارش نشسته و اثر جدیدی را به زیباییِ هرچهتمامتر خلق میکند، یک برنامهنویس درحال کدنویسی برای یک شرکتِ غولآسا است، یک معلم مشغولِ آموزش و سر و کله زدن با دانشآموزان، و یک وکیل...!
و درآخر نتیجه میگرفت: «اینجاییم. چون لیاقت این رو نداشتیم که جای دیگهای باشیم...یا شاید هم شانسش رو!»
کسی چه میداند؟! شاید همین افکار او را دیوانه کرده بودند و همینها هم از او یک دیوانهی عاقل ساخته بودند.
خورشیدِ سرخِ غروب که پدیدار شد، آقای "م" بهعنوانِ کاپیتانِ خودخواندهی «زردِ قناریها»، جلسهای را با حضور اعضای تیم در حیاط برگزار کرد. موضوع جلسه «احتمال انحلالِ تیم ریشهدارِ تیمارستان در سایهی بیتوجهی مسئولینِ آسایشگاه» بود که آقای "م" در این جلسه به تشریح وظایف و مسئولیتهای اعضای تیم در راستای بهسلامت گذر کردن از این پیچِ تاریخی پرداخت و سخنانش را با بیتِ خودساختهی «الا یا ایها الساقی ادر کأسا و ناولها / که عشق آسان نمود اول ولی زردِ قناریها!» به پایان برد.
پس از بازگشت به اتاق، آقای "م" خَرذوق از اینکه جوانِ عینکی اجازه داده او را «آقای بافِت» صدا کند، به تنبکنوازی با شکمش پرداخت و همزمان آقای "ع" را تهدید کرد که اگر بار دیگر در جلساتِ تیم غیبت کند او را بدون هیچگونه مماشاتی اخراج میکند؛ کاری هم به این ندارد که خودِ آقای "ع" باعث و بانیِ ورودِ او به تیم بوده و اولینبار او را کشانکشان برده و به تیم معرفی کرده است.
آقای "ع" بیتوجه به تهدیداتِ آقای "م" زیر لب و با صدایی آرام گفت: «حالا چرا آقای بافِت؟»
آقای "م" جواب داد: «بافِت، وارِن بافِت، بزرگترین اقتصاددانِ جهان، موفقترین سرمایهگذار بازار سهام، یکی از ثروتمندترین...!»

آقای "ع" صدها سوالی که دربارهی علتِ این نامگذاری داشت را قورت داد و با سر گفتههای آقای "م" را تایید کرد.
چهرهی غمزدهاش دلِ نداشتهام را خون میکرد. همانقدر که از ترخیصِ قریبالوقوعِ آقای "پ" خوشحال بودم، غصهای که آقای "ع" مجبور بود تنهایی به دوش بکشد برایم آزاردهنده بود. هرچقدر از پایانِ بدونِ مرگ و میرِ آن رویهی چندشِ غذارسانی رضایت داشتم، از اینکه آقای "ع" حتی نمیتوانست به کسی بگوید که برای چه ناراحت است دلگیر بودم. ناراحت بودن یک درد است و بهتنهایی ناراحت بودن هزار درد!
در همین فکر و خیالات بودم که که آقای "ع" به یکباره و طوری که انگار در کسری از ثانیه برقِ ۲۲۰ وُلت از تمامی اعضا و جوارحش عبور کرده باشد از جا پرید و اتاق را ترک کرد. اولین پرستاری که دید، از او نشانی اتاق مدیریت را خواست و دوباره به دویدن ادامه داد.
آقای "م" سری با این مضمون که «گیرِ عجب دیوانهای افتادهایم» تکان داد و با ژستی روشنفکرانه، جزوهاش را برداشت تا سرفصلهای مباحثِ اقتصادی_سیاسی_اجتماعی_امنیتی_فرهنگیاش با "آقای بافِت" را مرور کند.
هروقت آقای "م" سرگرمِ یک مشغلهی کوچک میشود، میتوانم زندگی را در چشمانش ببینم که هنوز جریان دارد. آدمهای زیادی دیدهام، خیلی زیاد. و باور دارم آقای "م" فقط کمی عشق لازم دارد تا به آرامترین مردِ کرهی زمین تبدیل شود، یک مردِ سالم و معمولی، مثلِ خیلی از مردهای دیگر!
همسرِ آقای "م" چگونه توانسته به او خیانت کند؟! خیانت به امانت و تصاحبِ مال و اموال، خیانتِ عاطفی و دل دادن به دیگری آنهم در مدتی کمتر از مدت زمان لازم برای تعویضِ یک لباس، همهی اینها به کنار، چگونه توانسته به آقای "م" بگوید که هرگز او را دوست نداشته و هرچه گفته و کرده، فقط نوعی دروغِ سرگرمکننده بوده است؟ اصلاً چگونه توانسته روحِ سرزندهی آقای "م" را از تنش جدا کرده و به سرقت ببرد؟!
لابسترها با معدهشان غذا را جوییده، با پاهایشان مزه آن را میچشند و در زمان مناسب با صورتشان ادرار میکنند. انسانها هم بهتر نیستند. با چشمانِشان فریب میدهند، با قلبشان خیانت میکنند، با مغزشان دست به فساد زده و با زبان کوچکشان آدم میکُشند!
شب شده بود و شام را آورده بودند و آقای "ع" که بهخاطر یک پُرس غذای بیشتر آدم میکشد، هنوز نیامده بود شامش را بخورد. انگار کارش با مدیریت بیشتر از چیزی که پیشبینی میکرد طول کشیده بود.
آقای "م" و آقای بافِت دوساعتی را به تحلیل بازارهای مالی پرداختند، تاثیرِ نسبت پی بر ای (p/e) بر قیمتِ سهام و کاربرد آن در تفسیر وضعیت شرکتهای بورسی را بررسی کردند و درآخر از پیشنهاداتشان برای رونقِ بازار بورس و بازیابی اعتماد مردم به این بازارِ مکاره پردهبرداری کردند.
چیزی از رفتنِ آقای بافِت نگذشته بود که آقای "ع" مثل یک اسب آبیِ شاد وارد اتاق شد و چند لحظهای به هلهله پرداخت.
سیر تا پیازِ اعمال پنهانیِ این چندوقت و مراودات پنهانیاش با آقای "پ" را برای آقای "م" تعریف کرد و گفت که همهی اینها را برای مدیریت هم توضیح داده و آنها را متقاعد کرده که آقای "پ" هنوز سلامت روانِ کافی برای ترخیص از مجموعه را ندارد. اعضای مدیریت هم بعد از اینکه موفق شده بودند دهانشان را که از شدت تحیر و تعجب باز مانده بوده ببندند، متفقالقول تایید کردند کسی که حاضر بوده فقط و فقط بهخاطر نرفتن به دندانپزشکی، روزی سه وعده غذای نیمهجویده بخورد، به هیچ عنوان صلاحیتِ حضور در جامعه را ندارد.
آقای "م" که از شنیدنِ شرح ماجرا چشمانش داشت از حدقه بیرون میزد، بهگونهای که انگار تمامِ عمر لال بوده است، ساکت شد و آرامآرام دراز کشید.
چراغها که خاموش شد، جز صدای لرزان آقای "م" که ده دقیقه یکبار میپرسید: «درست فهمیدم؟ یعنی تو غذاشو میذاشتی دهنت، با دندونای خودت میجوییدی، میریختی تو قاشق و اینبار میذاشتی دهنِ اون؟ توروخدا بگو که درست نفهمیدم.» صدای دیگری نمیآمد و این چرخهی ده دقیقهای، پس از سه ساعت و بعد از اینکه آقای "م" اطمینان حاصل کرد این اتفاقات کاملاً واقعی بوده و آقای "ع" تمامِ این کارها را کرده، به سوختنِ واشر سرسیلندرِ او و سکوت کاملِ اتاق منجر شد.
«ت.ت»، یک تختِ تیمارستان.
شامگاهِ
۱۴۰۵/۲/۱۸