ویرگول
ورودثبت نام
viola
viola. ☕️•° _به چای دعوتت کنم یا به باقی عمرم؟
viola
viola
خواندن ۱ دقیقه·۱۶ روز پیش

روحِ سنگی

عجیب است ولی هرگاه خنجری از دست محبوبی به قلبم فرو برده می‌شود، دردش آن قدر عمیق و کشنده نیست که حس گناه بعد تلافی، روحم را ذره ذره خورده و قلبم را می‌گدازد.


او هم نیز این چنین است؟ یا من آن او را این چنین عزیز نموده‌ام که روزهای زیادی فکر اینکه هنوز هم ممکن است آن تلافی از روی خشم و درد او را رنجانده باشد، مشوش و بی‌قرارم می‌کند...


گاهی آن قدر این کلاف افکار بزرگ و بزرگ می‌شود که هر چه غرور و درد هست را می‌بلعد و تو زانو زده بر زمین، خود را مقابل آن محبوبِ خنجر به دست می‌یابی.
خودِ خوار را به خودِ گناهکار حتی اگر نباشی، ترجیح می‌دهی...


ولی زمان آن‌قدر مهربان نیست که به مشاهده بنشیند و جراحت قلب ها را نادیده بگیرد، در نهایت خنجرها را می‌شکند و آن روحِ سنگی با تراشه های خنجر جدید سخت و سخت‌تر می‌شود.
پس شاید این موهبتی است کمیاب؛ که هنوز روحت سنگی نشده.
هنوز هم آن قلب رئوف درونش عشق جاریست.


پس از گذر مدت های طولانی،آن گاه که دیگر زمان تو را نجات می‌‌دهد؛ آری نجاتت می‌دهد و آن خنجردار به سراغ قربانی دیگر می‌رود تا پوچی خودش را سیر کند. تو گمان می‌کنی رهایت کرده غافل از آنکه چه بهتر آن سنگدل بار و بندیل خود را بست و راهی مسیر پوچ و سرگردانش شد.


کمی دیر ولی در انتها پی می‌بری باید خودت را نیز ببخشی و بعد آن حادثه بیشتر دوستدار خودت باشی.
در نهایت خودت آن روح زخم خورده را مداوا می‌کنی و به عشق ورزیدن به آن محبوبان ماندگار، به آن غنچه های گلدان، گربه‌ی وفادار منتظر لب پنجره و در نهایت خودت ادامه می‌دهی.
تا آن لحظه که عشق می‌ورزی؛
زنده ای،
زنده می‌مانی و ادامه می‌دهی.

عشقنوشتننویسندگیزخم
۰
۰
viola
viola
. ☕️•° _به چای دعوتت کنم یا به باقی عمرم؟
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید