viola·۱۵ روز پیشروحِ سنگیعجیب است ولی هرگاه خنجری از دست محبوبی به قلبم فرو برده میشود، دردش آن قدر عمیق و کشنده نیست که حس گناه بعد تلافی، روحم را ذره ذره خورده و…
viola·۱ ماه پیشچایِ سردقلم را بر کاغذ میرقصانی؛ نقطه ها را توخالی میگذاری. واژگان پژمرده اند. دستانت گز میکنند اما چاره را در همان نوشتن میبینی.تند تند مینوی…
viola·۱ ماه پیشصفحه اولکتابی دست دوم با جلدی نو، آنگونه که جای تا خوردن به چشم نمیخورد خریدم.نه آن رمان جذابش و نه آن ساختار جمله و واژگان متناسبش مرا تحت تاثیر…
viola·۱ ماه پیشقلبِ مفرط اندیشگاهی دلت تنگ میشود؛دل تنگ محبوبی که تا کنون بویش هم نکردهای...دل تنگ روزهایی که نزیستهای، کوچه پس کوچه هایی که قدم بر آن نزده ایو نمیدا…