کتابی دست دوم با جلدی نو، آنگونه که جای تا خوردن به چشم نمیخورد خریدم.
نه آن رمان جذابش و نه آن ساختار جمله و واژگان متناسبش مرا تحت تاثیر قرار داد.
صفحه اول؛ همان صفحه اول کافی بود تا پایان روز مرا در خود غرق کند. نوشته ای یادگاری از شخصی خاص:
" تولدت مبارک عزیزم، بهترین ها را برایت آرزومندم! "
سوالی یا بهتر است بگویم سوالهایی به وسعت جنگل های بارانی، زمین های خشکیده ذهنم را پر کرد.
آدم ها. عشق و ارتباط. خاطرات. خنده ها و اشک ها. روزهایی به رنگ صورتی با بودنت و روزهایی به رنگ سیاه با دلتنگیات.
پس چه میشود همه اینها یکباره خاموش میشوند؟!
چه بر سر قلب تپنده از شوق و ذهن رویاپرداز به امید او ناگهان میمیرند...
انسان بسیار عجیب است، آنقدر که خودش نیز روزی باورش نمیشود کتابی از بهترین آدم های زندگیاش را به فروش بگذارد تا شاید فراموشش کند،
تا شاید دیگر انتظار نکشد.
ولی خوب میداند خاطرات مثل زخم های کودکی فقط با گذشت زمان دردش از بین میرود نه جایش.
