در چشم هایش دنبال کمی عشق بود، شاید هم محبت، اما آنقدر خسته بود که نای نگاه کردن راهم نداشت...
چه میشه کرد، من بودم و دل پر از سنگینی، چرا که چند وقتی بود که دلم تنگ شده بود برایش و فقط گاهی اوقات میتوانستم ببینمش و از حالش باخبر شوم..حال که بعد چندین روز دیده بودماش، چشمهایش جزء خستگی چیزی نداشت، دلتنگاش بودم خب چهکار میکردم، جز ریختن درون خودم
مشخص بود دنبال یک آرامش است، که به خودش و مغزش بدهد و اندکی آرام بگیرد...
پس با سکوت این آرامش را به او دادم و کنجکاوی هارا در درون خود دفن کردم، زیرا که نمیخواهم ذرهای باعث بشوم ذهناش خسته تر بشود...
موقع خداحافظی انگار که لال شده باشم فقط به او نگاه کردم، دست خودم نبود، با کمی کلنجار رفتن با خودم توانستم خداحافظی کنم و بروم...
وقتی به خیابان رفتم، انگار که آسمان هم آن بغض در گلوی من را حس کرده بود، زیرا که دنیای همیشه آبی و زیبایش، تیره شده بود و ابرها منتظر یک تلنگر بودند تا خودشان را خالی کنند، از چه ناراحت بودند را نمیدانم؛ اما هرچه که بود، باعث شد دلم ذرهای آرام بگیرد...زیرا که کسی بود که از حال دلم باخبر باشد و همراه با من اشک بگیرد...
با اولین قطرهاش دل من هم بارانی شد و بغض داخل حفرهٔ گردنم بزرگتر...
اونجا بود که یاد یک حرف از قیصر امینپور افتادم که میگه: «دارم هوای گریه، خدایا بهانهای...»
دیگر دست خودم نبود و این اشکها بودن که همراه با باران به پایین سقوط میکردن.. خوشحال بودم که با وجود عینک دیگر کسی با ناراحتی به من نگاه نمیکند، چون بخارها و باران جلوی چشمانم را گرفته بودند..
بر روی خیابان که به تازگی سطحاش خیس شده بود، راه میرفتم و به آیندهٔ نامعلوم خود میاندیشیدم و همچنان راه میرفتم...
۰۴/۰۵/۲۷ م...
برگرفته از ذهنی بیانتها، اما خاموش..☁
