شب آرامی بود و باد ملایمی از میان کوچههای خاکی میگذشت. وانیا کنار پنجره نشسته بود و به چراغهای دوردست نگاه میکرد. چیزی در دلش سنگینی میکرد؛ انگار قرار بود همین امشب اتفاقی بیفتد که مسیر زندگیاش را عوض کند.

مادرش داخل آشپزخانه بود و صدای ظرفها مثل ضربان تند یک ساعت قدیمی در خانه میپیچید. وانیا جرئت نداشت حرف بزند. فقط نگاه میکرد و به تصمیمی فکر میکرد که مدتها در ذهنش چرخ میزد: رفتن.
ناگهان صدای زنگ در خانه بلند شد. هیچکس منتظر نبود. مادرش مکث کرد و وانیا از جایش بلند شد. قلبش تندتر زد. وقتی در را باز کرد، کسی نبود… فقط یک پاکت کوچک روی زمین افتاده بود.
آن را برداشت. اسم خودش روی آن نوشته شده بود: «وانیا».
دستهایش لرزید. پاکت را باز کرد. داخلش یک نقشه بود؛ نقشهی جادهای که به جایی ناشناخته ختم میشد، و یک جمله کوتاه:
«اگر دنبال حقیقتی، باید حرکت کنی.»
مادرش از پشت سر رسید و نقشه را دید. سکوت سنگینی بینشان افتاد. مادر آرام گفت: «بالاخره رسید…»
وانیا برگشت: «یعنی چی؟ این برای کیه؟»
مادر نفس عمیقی کشید، انگار سالها راز را نگه داشته بود. «برای تو. تو فقط فکر میکردی زندگی همینجاست… اما نیست.»
آن شب، وانیا خوابش نبرد. بیرون رفت، کنار خیابان ایستاد و به جاده نگاه کرد. جادهای که در تاریکی گم میشد.
صبح که شد، یک کولهپشتی روی دوشش بود. مادرش فقط گفت: «برگرد اگر خواستی… اما اگر نرفتی، همیشه حسرتش میمونه.»
وانیا یک قدم برداشت… بعد یکی دیگر… و جاده شروع شد.
و هیچکس نمیدانست پایانش کجاست.