امروز یکی از روزایی بود که بیش از حد به مرگ فکر کردم، نمیدونم ، اتفاقات اخیر اینکارو باهام کرده .. البته امشب کتاب هر دو در نهایت میمیرند را هم تمام کردم .. میتوانم بگم یه کتاب فوقالعاده بود :)
مدت زیادیه که از خوندن کتابهای عاشقانه زده شدم مثل غرور و تعصب جین آستین که خوندم و با خودم گفتم چیز زیادی برای یاد دادن به من نداشت ، یا بلندی های بادگیر که از خوندنش هیچ حس مثبتی نداشتم اونموقع که خوندمش ..
این کتاب خیلی واقعی لمسم کرد ؛ در زمانی که شاهد مرگ آدمهای اطرافم بودم که سالم بودند و جوان و من حتی یکبار هم احتمال مرگشان را نداده بودم ، کسانی که روزمره باهاشون در ارتباط بودم ، این چند سال اخیر این اتفاق زیاد برام افتاده بود و این کتاب رو برام قابل لمس کرده بود ..
من با اثرهای ادبیات مدرن خیلی بیشتر از ادبیات کلاسیک ارتباط برقرار میکنم هر چند این در مورد اثرهای داستایوفسکی احتمالا اینطور نیست و البته یکم ویکتور هوگو .. این امسال اخرین کتابی بود که خواندم چون وقت نیست جداً !
البته کتابهای شعر در هر جا و هر زمان دست در دست من خواهند بود :)
بعد از تموم شدن کتاب به خودم اومدم و دیدم دارم گریه میکنم؛ چیز عجیبی نبود .. در ۹۵ درصد اوقات من با موسیقی ، کتاب ، رمان، فیلم و انیمه گریه میکردم .. یکی از بیشترین گریه هایم در خواندن کتاب طاعون بود و آخرین انار دنیا .. خیلی غم انگیز بودن :)
کلا من آدمی ام که زود گریه ام بگیرد و نمیتواند هم جلویش را بگیرد ؛ یاد کلاس یازدهمم افتادم وقتی پشت جلد کتاب زیست مان از اهدای عضو نوشته بودند و من تاکید کردم که اینکار را حتما خواهم کرد، مونا هم تاییدم کرد ولی مهدیه گفت خوشش نمیاد چون حس بدی دارد! تعجب کردم و شروع کردم به چیدن هزار دلیل برای اهدای عضو که آخرسر مهدیه مجبور شد اتفاقی که برای عموی جوانش افتاده بود را توضیح دهد
؛ گفت که آنموقع که او مرگ مغزی شد عضوهاشو اهدا کردن و این خیلی حس بدی داشت وقتی تعریف کرد جریان را یکم چشماش تر شد به خودم اومدم و دیدم همه دوستام دورم جمع شدن، مهدیه خودش را جمع و جور کرد اومد جلو دستمو گرفت و التماس میکرد دیگه گریه نکنم ولی مگه دست خودم بود! واقعا نبود! حتی با تصور دخترعموی کوچکش هم قلبم آنقدر شکست که نتوانستم جلوی اشکهامو بگیرم، بعد دبیر زمین شناسی اومد و از دوستام عصبی شد که : کی کانی رو به گریه انداخته؟ 🙃🥲 ..
یا گریه کردن با تصور بی مادری پدرم از کودکی با حرفهای مادرم، هر چند که او هیچ وقت از آن حتی حرف هم نمیزند!
اونموقع بود که فهمیدم من نمیتونم روانشناس بشم با اینکه با عمق جونم اینکارو دوست داشتم ولی حتما افسرده میشدم ، من حتی تا جاییکه میتونم اخبار و اینجور چیزا نمیخوام بخونم مبادا سردردم تا اخر روز خوب نشه!



دیروز بلاخره بعد یک ماه به مونا زنگ زدم و ۴۰ دقیقه ای حرف زدیم با هم(چون وقت نبود وگرنه ما دوتا به زیر ۹۰ دیقه رضایت نمیدیم🥲)
تمام سعی ام این بود که مطمعن باشد حالم خوب است حتی اگر در تعریف کردن اتفاقات روزمره یکم زیاد خنده چاشنیِ لحنم کرده باشم .. مهم این بود بداند حالم خوب است و حال خودش خوب باشد و تمام!
این یک ماه را با هیچ کس ارتباط نداشتم، نمیدانم یهو اینطوری میشم و میزنم هر چی دوست اشناس رو ارتباطمو باهاش قطع میکنم حتی مونارو ، حتی با افراد خونوادمم حرف نمیزدم و این یه هفته ایناس که برگشتم انگار! (مونا داشت میگفت خوبه به من میگن مودی!)
با خودم فکر میکنم نکند من هم یک روز آخری باشم ؛ شاید این آخرین ساعتهای زندگیم، یا حتی آخرین دقیقه هایم باشد! راستی اگر بمیرم کی قراره به ویرگولیا یا بقیه دوستای مجازیم خبر بده که حداقل برایم فاتحه بخوانند؟ 🥲فک کنم باید اینکارو به مونا بسپارم اما میترسم با حرف زدن در موردش تیکه تیکه ام کند .. !
بعد از تمام کردن کتاب هر دو در نهایت میمرند این حسم بیشتر شده! اینکه هر لحظه ممکنه اخرین لحظه ام باشه و خب این یجورایی برای هممون حقیفته محضه!
بعدش پاشدم هدفونو زدم گوشم و زدم رو آهنگ بیکلام و چراغارو خاموش کردم باز مثل همیشه شروع کردم به دایره وار قدم زدن در اتاقم در تاریکی تا زمانی که دیگر نا در پاهایم نداشتم فکر کردم و تو سرم حرف زدم و نمیدونم چندین و چند بار اون آهنگو از اول گوشیدم! ؛ مثل همیشههه!
بخاطر همین قدم زدن و بیقراری پاهایم بود که وزنم ۶ سال بود هیچ تغییری نکرده بود ، یادمه تو امتحانات نهایی خرداد چون وقت فرجه امتحانات نبود مجبور بودم کل روز بشینم پشت میز و بخونم برای امتحانات تو یه ماه ۴ کیلو زیاد کردم! و بعدش البته دوباره همه شو سوزوندم و باز شدم ۵۲، ۵۳ کیلوعه ثابتِ خودم!
خیلی وقتا از اینکه نمیتونستم جلوی قدم زدنهایم را بگیرم کلافه میشدم! انرژی زیادی ازم میگرفت البته حس خوبی هم داشت! تقریبا ناخودآگاه از هر فرصتی استفاده میکنم که هر جا شد قدم بزنم!
راستش مدتیه مث قبل نمینویسم تو دفترم؛ حس نوشتنه هست ولی احساس خستگی دارم : انگار همش دارم حرفای تکراری به خودم میزنم ..
از نوشتن نوشتههای عاشقانه خستمه و کاش بتونم یه موضوع دیگه پیدا کنم برای خوب نوشتنش!
از فیلمها و اهنگهای عاشقانه هم مدت زیادیه زده شدم!
عاره خلاصه اینجوری!
ایشون هلو خانوم هستن! دوستداشتنی ترینِ اینرورای من؛

،
ایشون اینانا خانوم هستن که در همین حین به مردی که داشت تو خیابون میگذشت با صدای بلند گفت : سلام دیووونه!! و من با نهایت سرعت صداشو تو حلقش خفه کردم مبادا مردک دیوونه شه واقعا 😐😂 :



پ.ن۱: بر سر در بازارچهی عمر نوشته است :
اینجا خبری نیست .. اگر هست ؛ هیاهوست!
پ.ن۲: چه پست طولانی ای شد ..
خیلی وقته از احوالات نمینویسم
از شماها چخبر
۱۴۰۴/۱۰/۳
T: 01 : 47