_ غروبِ روز سومِ آذرِ ۱۴۰۴ :
روی کاشیهای سردِ حموم سُر میخورم و سرم تکیه میخورد بر دیوارِ سردترش . نگاهم را میدهم به دستهای بیجانم ، همانها که سرد و بیرنگن، مثل چشمهایم، مثل خون در رگهایم .. لبخند میزنم و باز اشکها راه خودشان را پیدا میکنند ؛ بیوقفه، بیتعهد، سرکش .. همیشه اینطور بودِ! اشکهای من اجازه گرفتن بلد نیستند! همیشه اینطور بودِ!
نمیدانم چطور بعد از آن همه گریهی بیوقفه چندین ساعت و یا شاید چندین روز باز هم چشمهی اشکم خشک نشده است ، این اشکها از کجا میآیند که تمام شدن بلد نیستند؟!
تکهی شیشه را آنقدر در مشتم فشار میدهم که کف دستم را میبُرد و خون روان میشود از میان انگشتانم ، لبخندِ ظریفِ روی لبهایم دستِ خودم نیست ..
چشم میبندم و دوباره ؛ گریه میکنم میان لبخند یا شاید لبخند میزنم میان گریه .. نمیدانم! لبخندم وسعش بیشتر است یا اشکهایم!
چشمهایم را محکم روی هم میفشارم ،گویا در سمتِ چپ سینهام چیزی فرو میرود و من از همان نقطه درد را عمیقِ عمیق در آغوش میگیرم ..
نمیدانم .. حس خاصی جز درد ندارم .. فقط یکم ، باور کن فقط یک ذره انگار حسرت دارم! ولی خیلی کمِ! حساب نیست اصلا! آنقدر کم که در میان اینهمه درد اصلا به چشم نمی آید! نمیدانم دردم بیش از حد زیاد شده یا حسرتم کم ..
چشمهایم را که باز میکنم و میدوزم به سرخیِ بیریخت کف دستم انگار به یکبارِ تمام زندگیام شروع میکند به جولان دادن در سرم.. همه چیز را حس میکنم، همه چیز را میبینم :
همه دردها را ؛ عذابهایی که کشیدم و دردهایی که نچشیدم، همانها که از کنارشان رد شدم .. دردهایی که دیده شدند اما نه آنطور که باید ، دردهایی که کسی ندید و دردهایی که اگر دیده هم میشدند چه فایده !
آدمها را، آنها که آمدند و رفتند و آنها که نیامده رفتند .. بعضیهایشان که قرار نیست بیایند و آنها که شاید روزی آمدند اما دیر بود ..
تلاشهایی که با دل و جان کردم و تلاشهایی که زور زدم اما کافی نبود و تلاشهایی که نکردم ..
خدا را دیدم، مامان را ، بابا را و بچگی هایم را ..
بعد بزرگتر شدم و نوجوانیام را دیدم ..
بعد .. خودم را دیدم در بیست سالگی .. بیست سال و بیست و شش روز زندگی کردهام تا این لحظه تا این غروب سرکش ، نه! درد کشیدهام! مرگ چشیدهام ؛ یک مرگِ تدریجی .. گاهی اما در این سالها در چند ساعتی و شاید چند دقیقه از بعضی از روزها نفسِ عمیقی کشیده ام و خندیدهام ،قدم زده ام و رقصیدهام .. بالا پایین پریده ام ، شعر خوانده ام .. اما باز هم بیش از هر چیزی درد چشیده ام .. یک دردِ وسیع و گریزناپذیر .. از همانها که در هیچ حلالی حل نمیشوند! از همانها که خیلیها نمیبینند ،اما تو هم نمیتوانی نشانشان بدهی،نشان دادنی نیست ،دیدنی نیست ،گفتنی هیچ نیست! فقط چشیدنی هست .. زندگی میکنی و میفهمیاش! همین.
پلک میزنم ، گریه هایم بلند میشوند ، اشکها وحشیتر
از دهنم میپرد : چرا آخه؟
دیروز روز بدی نبود نه؟ ولی دیشب ..
اخ! آخ که دیشب یتیم شدم، بی پناه شدم، مردم،کشته شدم! شکستم ، تیکه تیکه شدم!
آخ که چقدر زخمام سر باز کردن ..
این خودکشیِ لعنتی از کی شروع شده بود که اکنون اینجا داشت تمام میشد؟ از ۱۳ سالگی؟ از ۱۷ سالگی؟ از اواسطِ مردادِ ۱۹ سالگی؟ بس است! تکه شیشه را با تمام قدرت، بی هیچ تردیدی، بی حس ؛ میکشم روی رگم، میبُرم رگهای این زندگی را و آخ میگویم در جواب تمامِ چراهایِ خفه شده در دل و عقلم ..
آخ مامان!
آخ بابا!
آخ زندگی !
آخ خدااااااا !!!
کجایی؟
_ آخ !

1405,2,23