ویرگول
ورودثبت نام
Kanî
Kanîخاموشیِ ویرانه‌ها زیباست ..
Kanî
Kanî
خواندن ۶ دقیقه·۱ ماه پیش

زندگیِ پس از خودکشی²

سلام ..

امیددارم در این روزهای بهاری حالِ دلتان آفتابی باشد ..

نوشتن پست قبلی اینجا کمی سرزنش ، کمی تعجب ، انبوهی غم و همدردی‌هایی در پی داشت برای من و کسانی که از من میخوانند ، اما پست قبلی بیشتر نوشته شد تا این پست نوشته شود و دلم میخواست به دوستان عزیز که همدردی میکنن بگم: واقعا حالم بد نیست الان، و شاید چندین ماه هست که من حالم رو بد نمیخوام و بد نمیبینم ،در واقع زندگی را دیگر آنقدر جدی نمیبینم که بخوام به خودم سخت بگیرم و حالِ بد رو برای خودم به کار ببرم! :)

اون پست خودکشی را در خود داشت و این پست یک چیز مهم تر را ؛ زندگیِ پس از آن را ..


در خیلی از موقعیتهای زندگی انسان توانِ شرحِ درست و دقیق احساسات و افکارش را ندارد ، گویا وقتی میخواهد درست هر آنچه را که حس میکند، فکر میکند و درونش دارد اتفاق می‌افتد را بگوید،هر تلاشی‌هم بکند باز هم در انتقال آنچه باید ناتوان است ..

من هم اینطور هستم، مخصوصا در بیان درک و احساسم از زندگی همیشه اینطور بوده ام ، هنگام بیانش به ناتوانی میفتم و میبینم که هر چه بگویم باز هم نتوانسته‌ام به قولی ؛ حقِ مطلب را ادا کرده باشم ،

راستش هر وقت چشمم به پستِ قبلی میخورد حسِ نسبتا بدی میگیرم، خوشم نمی‌آید انقدر ضعیف باشم(و شاید ؛ بوده باشم) .. اما باز هم باید آن پست در این صفحه بماند تا یادم بماند ، تا یادم نرود چرا آن شب زندگی‌ام را تمام نکردم، چرا ادامه دادن را ترجیح دادم و هزاران چرای دیگر ، یجورایی این جمله‌ها بیشتر برای خودم هستند تا اینکه بخواهم دیگری بخواند ، اما اینجا نوشته خواهند شد به بعضی از دلایل!

راستش آن شب تمام نشد، یعنی تمام نکردم ، نه بخاطر اینکه از مردن ترسیده باشم و نه بخاطر اینکه از پیامدهای اینکار فرار کنم ، و همچنین نه بخاطر اینکه نسبت به زندگی امیدی در دلم روشن شده باشد و یا اینکه این درد دست از سرم بر خواهد داشت .. بلکه جمعی از دلایل مبهمی در سرم ، مرا ‌که آرام آرام داشتم تمام راههای زندگی را میبریدم به این فکر فرو برد که : وقت زیادی برای مردن هست .. چرا الان ادامه ندم تا فردا رو ببینم؟ چرا به خودم فرصت ندم یکم به دل خودم زندگی کنم؟ بعدا هم میتوانی خودکشی کنی ، ولی بعدا نمیتوانی زندگی کنی! اگر دیدی نمیتوانی همانجا بشین و باز خودکشی کن! ولی یکم صبر کن! میخوام یه چیز جدید یاد بگیری؛ بیا ایندفعه بیخیال باشیم! اگر شد که چه بهتر و اگر نشد خودتو بکش کسی قرار نیست جلوتو بگیره! ، احتمالا مغزم داشت سرم کلاه میذاشت اما جواب داد ! ، گفتم بیا بیخیالی رو یکم امتحان کنیم، یعنی بگیم : گورِ بابای همه چی! ، البته که اینجوری قرار نیست درد و مشکلات و موانع غیب شن! ولی بیا همه اینارو خلاصه کنیم تو لحظه ای که هستن! یعنی دردتو اون لحظه که پیداش میشه بکش ولی بعدش به بقیه زندگی بپرداز ، در واقع باهاش کنار بیا ولی توش غرق نشو! و تمام زندگی رو تو اون درد و مشکلات خلاصه نکن! اونارو فقط بخشی از زندگی ببین!

و سعی کن روزمره همانطور که پیش میرود بدون فکر و دغدغه اضافه همراهِ روزهامون پیش بریم! امیدی به این مسخره بازی نداشتم و در واقع بخاطرِ اینکه احساس میکردم مرگ هم راه حل نیست خودمو اون لحظه نکشتم اما این هم بهانه خوبی بود، من در واقع احساس میکردم مابینِ یک زندگی اجباری و یک مرگ نافرجام گیر کردم! از همان اولش هم به مرگ امیدی نبود! اما اینکه فقط یک فرصت بهم داده شده و قراره اونو دردها به پایان برسونند، به غرورم برخورد :)

اینهمه تسلیم و ضعیف بودن را در خودم سراغ نداشتم و اون شب گویا همه‌ی دردهای زندگی داشتند مرا به زمین و زمان میکوبیدند و به خاک و خون میکشیدند تا دست از سر زندگی بردارم! همان زندگی‌ای که شوقش را داشتم! اگر چه کم! اگر چه بیشترش را باخته بودم ، اما صادقانه بود و عمیق، یعنی میتونم بگم : من شور زندگی‌ام گاهی کم‌حجمه، اما صادقانه و شاعرانه‌ست. ، تمام لحظه‌هایی که حس خوب دارم ، و تمام قدم زدنها و رقصیدنها، ذوق کردنها و لبخندها واقعیِ واقعی هستند ، تظاهر یا فریبِ ذهن نیستند ..

مواقعی که حسِ خوب دارم احساس میکنم بدنم سبکِ سبک شده و ذهنم خالی از همه چیز و حتی قلبم انگار سبک و تند میزنه ، نمیدونم همه موقع یه حس خ ب اینارو تجربه میکنن یا فقط من اینطوریم ، این حس خوب که ازش حرف میزنم یه حس خاص تو یه موقعیت خاص نیست! میتونه هر موقع از روز میان روزمرگی هام خودشو نشون بده تو اتفاقات روزمره، تو افتابی بودن آسمان، یا شکوفه های درختان تو خیابون، یا تو پارک قدم زدن یا دراز کشیدن زیر آسمونِ ابی .. تو دیدن یه گل و یا خواندن یک شعر .. همشون بهم حسِ زندگی میدن ؛

ولی اینجا واقعا یه تیکه از بهشت آرامش بود :)
ولی اینجا واقعا یه تیکه از بهشت آرامش بود :)
:)
:)

انگار که تو اون لحظه دارم با تمام وجودم زندگی رو لمس میکنم ، دنیارو و حس خوب و سبک شدن از تموم مشکلات و رنج هارو .. بی دغدغه ، بدون نگرانی برای یه ساعت بعد یا فردا و فرداها! بدون غصه و حسرت روزهایِ بدی که پشت سر گذاشتم ..

بدون اینکه به بن بست بودن بیشترِ راههایِ دلخواهم فکر کنم ..

و میخوام بگم این سخت نگرفتن و به هیچ جا نگرفتنِ دغدغه ها و دردها تو این ۶ ماه جواب داد برام! احساس میکنم تو این چند ماه حسی به نام نگرانی نداشتم! و ندارم، انگار که دیگ میدونی چیزی برای از دست دادن نیست و با تمام قدرت این لحظه‌رو میچسبی! میگی هر چی شد به دَرَک!

:)
:)
زیبایی🙃
زیبایی🙃

تو این چند ماه بازم اتفاقات زیادی افتاده، تقریبا بعد از دو ماه و نیم از اون شبِ کذایی اوضاع یکم به معمولی شدن برایم تن داد اپا سایه‌ی مشکلات رو زندگیم نمیتونن دیگه روی شونه‌های من سنگینی کنند انگار! انگار اونارو به باد سپردم، زندگی معموولیمو ادامه میدم با چاشنی همه چی فقط یه لحظه! درد میاد و مهم اینه تو اون درد رو بیش از حد بهش بها ندی،محل ندی و ادامه بدی .. دیگه سخت نمیگیرم به خودم، فقط دارم زندگی میکنم، کار میکنم، نفس میکشم، درس میخونم ، و درد و مشکلات هم هنوز پا بر جا هستند اما بهشون محل نمیدم :)

دلم میخواست تا ابد اونجا دراز بکشم و چشمامو ببندم
دلم میخواست تا ابد اونجا دراز بکشم و چشمامو ببندم

تقدیم به حضور پر مهر و دلهای سرشار از زندگی‌تون
تقدیم به حضور پر مهر و دلهای سرشار از زندگی‌تون

یاد آوری: هیچ اتفاقی واقعا آخر زندگی نیست! همه اتفاقات یه روزی تموم میشن چه خوب

و چه بد، شاید طول بکشه ، ولی میگذره و جدیداش میاد :) پس این وسط یادت نره نفس بکشی، بخندی و ذوق کنی! باشه؟! :)

_ من به زمان ایمان آوردم، و به زندگی و مرگ ..

پ.ن: حالتون چطوره:))؟!

پ.ن ۲ :

به رسم همیشگی :

گویند سرانجام ندارید شما ..

مائیم که بی هیچ سرانجام خوشیم! ؛)

،

1405,2,26 , شنبه

زندگیطبیعتخدادلنوشتهشعر
۵۷
۵۸
Kanî
Kanî
خاموشیِ ویرانه‌ها زیباست ..
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید