صندوقچهها را به دنبال کودکیهایم سر و ته میکنم و فرار میکنم از نفسِ گرد و غبار گرفتهی روزگارم ..
میبندم بیخیال چشمهایم را
به باد میسپارم دلآشوبههایم را ..
بادبادکم را میخواهم مادر ..
دستمال گم شدهام زیر درخت آلبالو را ..
بویِ فرار زنگِ آخر مدرسه در سرم میپیچد و چشمهایم سرگردانِ دستهای گرم پدرند ..
کوچههای شلوغِ زندگی را ،
نقاشیهایم را میخواهم ..
رویاهایم را ..
موهای رها شدهام در باد ،
قهقهههای گمشدهام میان دغدغهها را میخواهم ..
پرسه زدن میان گلها را ..
دویدن پی پروانهای را میخواهد پاهایم ،
قلبم تشنهی سبک بودن است ،
پر و بالم پرواز میخواهد ..
مدتیست حس پرواز را یادم رفته است ..
هیجان و ترسم را بالای شاخه زردآلوی کودکی جا گذاشته ام ..
دیوارها حرف نمیزنند مادر!
پنجرهام را بستند .. بالهایم را چیدند ، گوشهای افتادم ، گوشهها که حرف نمیزنند عزیز!
، خفه خون گرفتهایم اینجا
رنگین کمانم را دزدیدند!
خورشیدکم را ،
درختِ همسفرِ لحظههای خیالم را سر بریدند و حیاط خالی که حرف نمیزند!
ماهی قرمزهای حوض خیالم بینفس ماندهاند ،
قلمم را گرفتند ، ذهنم آزاد بود و بزرگ .. تا دوردستها پر میزدیم ،
میخواندیم و میرقصیدیم ..
دنیای آنها اما کوچکِ کوچک ، تحملِ وسعت رویاهایم را نداشت ، دریای آنها محدود و محصور ،به هیچ کجای حوض بیانتهایِ خیالاتم نمیرسید!
شور و حالم را دزدیدند عزیز!
رنگهایم را .. آبیِ چشمهایم را .. سبزِ نگاهم را میخواهم ،
سرخیِ خونم کجاست ؟!
دلتنگِ زردِ گندمزارهای خیالم ..
خاکستری که حرف نمیزند عزیز!
آه ترانههایم ، ترانه هایم را دزدیدند ..
شور ترانه ام کجاست ؟!
نگاهِ دیوانه ام کجاست؟
گرمای آغوشِ خانه ام کجاست ..
خانه ام را دزدیدهاند عزیز!
دیوارها که حرف نمیزنند ..
قلبها بد خفتهاند زیرِ اسارت ..
چشمها مدتیست دیدن را یادشان رفته اینجا ،
نبضها تکاپویشان بویِ اجبار میدهد هر روز ،
رود را دنبال میکنم اما جریانی نمیبینم ..
تکاپویم را دزدیدهاند!
مردابها که حرف نمیزنند عزیز!









پ.ن: حس قشنگی داره طبیعت ..
پ.ن۲: انگار خدا میدونسته تحمل آدما سخته که کوه و در و دشت افرید تا جبران کنه :)
1405,3,11
ساعت ۶ صبحه گویا :)