و باز بهار آمد ؛
به مثال هر سال ..
گویا زندگی به بازی گرفتن مرگ و زیستنمان را بدجور دوست دارد ،
باز بهار آمد و وا داشت نفسهایم را به تکاپو ،
بهار بدجور به دل مینشیند ، زیادی قشنگ است برای مردن ، زیادی شاداب است برای دلمردگیهایم ..
+دوستش دارم میدانی!


اینروزها باز هوسِ زندگی کردن زده است به سرم، هوایی شده ام به بهانهی بهار ..
نسیم را بهانه میکنم برایِ سرخوشیام ،
سبز را بهانه میکنم برای شوقِ زیستنم ،
لمسِ خنک آب را بهانه میکنم برای آبی بودنِ حس و حالم
و کانی* بودن را بهانه میکنم برای جوش و خروشِ درونم ..


از اینها گذشته گویا زندگیِ من در کل دو فصل دارد : بهاری برای زیستن و سبز بودن و شادابیام ،
پاییزی برای دلمردگی و خاکستری بودن و افسردگیام ..
،
از بهار به پاییز و از پاییز بهار در سفرم .. ؛
از شوق به دلمردگی و از دلمردگی به شوق ..
از نفس به تقلا و از تقلا به نفسی عمیق ،
از نور به تاریکی
از امید به یاس
از مرگ به زندگی و از زندگی به مرگ در رفت و آمدم!









*کانی=چشمه
پ.ن: بهار شما چطور میگذره؟
پ.ن۲: در به در دنبال فرصتی برای کوه رفتنم ..
پ.ن۳: همینطور ناگهانی!
پ.ن۴ : این چه وضعه اپلودِ عکسه واقعااااا؟
14 اردیبهشتِ 1405 ,
Kanî🌱