ویرگول
ورودثبت نام
Kanî
Kanîخاموشیِ ویرانه‌ها زیباست ..
Kanî
Kanî
خواندن ۴ دقیقه·۵ روز پیش

یه روز دیگه ؛



صبح با سر و صدای آماده شدن داداشم برای برگشتن به پادگان، لای چشمامو باز کردم و دوباره، بدون خداحافظی، چشمامو بستم و خوابیدم... و او رفت.

با بیدار کردنِ آبجی۲ ـ که خودش یه پروژه‌ی یک‌ساعته‌ست، پر از لگد و داد و بیداده ـ بالاخره حدودای ساعت ده بیدار شدم. شب قبلش تقریباً تا ساعت ۴ بیدار بودم، بی‌دلیل!
وقتی برگشتم خونه، ساعت یک‌ونیم ظهر بود. نامزدِ آبجی۱ اینجا بود و قرار بود همه برن بیرون. منم بعد از اعلام بی‌میلی، رفتم آشپزخونه، ظرفای نهار رو چیدم و ولو شدم روی مبل و چشمامو بستم. بین خواب و بیداری چندین بار گفتم نهار رو بعداً می‌خورم تا مامان قانع شه... بعدش دوباره خوابم برد.

باز هم بین خواب و بیداری، کسی بالای سرم داشت خودش رو جر می‌داد تا بیدار شم و بهم بگه همه دارن میرن و من تو خونه تنها می‌مونم؛ محل ندادم و به خوابم ادامه دادم، مثل همیشه!

رو مبل نشسته بودم و گوشی رو برداشتم و نگاه کردم. یهو از خواب پریدم، بالای سرمو نگاه کردم، گوشی اونجا نبود. داشتم دنبالش می‌گشتم که با صدای اذان چشمامو باز کردم... رو مبل خواب بودم، یه پتو روم بود، و مثل همیشه قبل از پاشدن، خواب دیده بودم که بیدار شدم؛ اونم نه یه بار، که سه بار!

اینجا هنوز هوا انقدر خنکه که می‌شه پتو انداخت. از نیمه‌ی خرداد گذشته، ولی بازم بعدازظهرها لباس گرم می‌طلبه. امسال انقدر هوا خوب بوده که حتی دریاچه‌ی ارومیه هم پر شده و قشنگ...
هر بعدازظهر هم به بارون و تگرگ عادت کرده.

صدای اذان توجهمو به بالای سرم جلب کرد. خواستم رو مبل بچرخم که با ضربه‌ی بدی افتادم زمین... فکر کنم زانوهام شکست! اومدم پاشم که پتو زیر پام گیر کرد و دوباره افتادم. یه «اوفی» کردم؛ گیجِ خواب بودم. چراغا خاموش بود و ساعت ۵ و نیم رو نشون می‌داد. گوشی رو برداشتم و دوباره نشستم روی مبل. نیم ساعت بعد بالاخره رضایت دادم پاشم.

رفتم سمت در و دستگیره رو گرفتم، اما قبل از اینکه بازش کنم، باز بدنم جلو رفت و خوردم به در. داشتم فکر می‌کردم بابا حق داره منو دختره‌ی گیج صدا کنه؛ تو سه روز گذشته، تو کافه، تو یه روز سه تا استکان از دستم افتاده و شکسته! و من جسدشونو گم‌وگور کردم تا مدرک جرم نمونه وسط مسطا!
فشارسنج بابا هم در اثر بی‌حواسی جلوی چشم‌های خودش از دستم سقوط کرده بود و با صدای ناهنجاری زمین رو بوسیده بود! یه چکاپ لازم داشتم تا مطمئن شم ضربه مغزی نشده باشم!

بدقولی کردم و نهار نخوردم، رو گوشی چرخیدم و شب شد... امروز روز خاصی نبود؛ نه درس خوندم، نه درست‌وحسابی غذا خوردم، نه بیرون رفتم، نه کارامو سر و سامون دادم. فقط مثل یه آدم افسرده خوابیدم و گوشی رو بی‌هدف با آدمای ناشناس سر کردم...
صبح هم چندتا آهنگ جدید دانلود کرده بودم که فقط موقع کار همونجا گوش داده بودم.

یه چیزایی مثل چایی، روزنه‌های نور و سبزیِ فضا ..
یه چیزایی مثل چایی، روزنه‌های نور و سبزیِ فضا ..



آدمی موجود عجیبیه! به خودت که میای می‌بینی کسی که بیشتر از همه برات عزیز بوده و دوستش داشتی، بیشتر از همه اذیتت کرده و الان حتی چشم دیدنش رو هم نداری. آدم‌ها یکباره از چشم نمی‌افتن؛ با هر رنجی که به وجودت می‌دن، ذره‌ذره از چشمات سُر می‌خورن. و روزی به خودت میای و می‌بینی پیش عزیزترینت دیگه نمی‌خندی، ذوقش رو نداری، و دیگه نمی‌خوای کنارش باشی؛ چون می‌دونی بودنش جز عذاب خودت نیست.
من از کودکی خوب یاد گرفته‌ام آدم‌های عزیز رو زمانی کنار بذارم که دیگر عزیز بودنشان جز رنج نمی‌دهد؛ از دخترعمه‌ی همبازیِ بچگی‌ات گرفته تا عضو مهمی از خانواده‌ات، یا رفیق شفیقت، یا عشق نامعلومت.

از اینها که بگذریم، می‌رسیم به خوشبختی!
خوشبختی خیلی نازکه... کوتاهه... زود می‌شکنه و می‌گذره.
تا میای حسش کنی، می‌پره!
آدمی بدبخته، باور کن!
زندگی بی‌رحمه!
یه دردها و مشکلاتی رو تو زندگیت می‌بینی که تو هیچ نقشی در به‌وجود اومدنشون نداشتی و البته هیچ قدرتی نداری برای از بین بردنشون؛ و بی‌هدف دست‌وپا می‌زنی بلکه بتونی کنارشون بزنی!
چه مظلوم...
چه منزجرکننده...

خوابم میاد...
سرم درد می‌کنه.

خرده نگیر .
خرده نگیر .



امروز هم گذشت؛ روزی که نه چیزی داد و نه چیزی برد. حسم خالیه... مثل گذشتن، یا رها کردن.
گاهی این‌طوری می‌شم، پس از بعضی اتفاقات یا احساسات، و تمام روز خودمو به حال خودم می‌ذارم تا به خودش بیاد.
دلم نمی‌خواد سخت بگیرم؛ داره می‌گذره... همان‌طور که همیشه بوده.
میدونی؟ ماها زمان لازم داریم تا با خیلی چیزا کنار بیایم، ولی زمان ما رو لازم نداره انگار.
بگذریم.



پ.ن: باز هم ساعت ۴ صبحه و باز هم بی‌خوابی... چرخه‌ی خوابم یه هفته‌ای هست به‌هم خورده. باید درستش کنم!
پ.ن۲: باید پاشم بعد از یک سال نماز صبح بخونم؟ 👩🏻‍🦯

پ.ن۳: از احوالات بی سر و ته .


چهارشنبه

1405,3,20





روزمره نویسیزندگیخوابنوشتناحوالات
۲
۰
Kanî
Kanî
خاموشیِ ویرانه‌ها زیباست ..
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید