ویرگول
ورودثبت نام
کیمیا
کیمیابرآنم که آرام نگیرم...
کیمیا
کیمیا
خواندن ۴ دقیقه·۹ ساعت پیش

امروز هم زنده‌ام

امروز را کجا بودی؟ منظورم جسمت نیست. روح و ذهنت کجا بود؟

حال؟ آینده؟ گذشته؟ هیچکدام؟


ساعت ۸ صبح :

با نوای پیانو از خواب بیدار شدم. انگار کنترل بدنم در دست خودم نبود. باید برای رسیدن به قرارم ساعت ۹ از خونه راه میافتادم. برای همین ذهنم بلافاصله دستور برخاستن را داد. خدا را شکر که همچنان یک چیزی برایم آنقدر ارزشمند هست که من را از تخت بلند کند.

در کمال ناباوری خودم در جایم نشستم و با در و دیوار صحبت می‌کردم. از چی می گفتم؟ نمی دانم. پرت و پلا. از هر آنچه که قلبم را مچاله کرده بود. صدای باد اوج می گرفت. به یاد هوهو‌خان باد مهربان افتادم. چقدر در دنیای بچگی خودم دوستش داشتم. فکر می‌کنم او هم کلافه بود.

ساعت ۹:۱۰ :

در بی‌تفاوت ترین حالت ممکن ، مثل انجام یک عادت ناخودآگاه آماده شدم و صبحانه خورده و نخورده راهی جاده شدم. مسیری تکراری. جاده را می دیدم ولی گویی نمی ‌بینم. موسیقی را بلند کرده بودم ولی انگار نمی‌شنیدم.

البته گاوهای کنار جاده در حال چرا را دیدم. ماشینی که سبقت گرفت و یک دفعه ای جلوم سرعتش را کم کرد را دیدم. و محسن چاوشی را می شنیدم که می خواند: یک شب مثل موج به دریا زدی ، می گفتی میام، عجب اومدی...

اما گویی ذهنم جای دیگری بود. ای وای که اینجایِ کار کلمه ای برای توصیف حالم پیدا نمی‌کنم. به ساعت نگاه کردم. ۹:۴۰ بود. حدود ده تا یکربعی دیر می‌رسیدم ولی انگار به خودم حق می‌دادم. گویی امروز تاخیر برایم آنقدر را هم اهمیت نداشت. من که به خیلی چیزها با تاخیر رسیده و نرسیده بودم. این هم روش!

دلم گرفته بود. داشتم در دلم به خدا گله می‌کردم. همون لحظه هم محسن جان نه گذاشت نه برداشت و خوند: تنم سرده و دلم سوخته... پریدم ولی پرم خونیه.

خدا جون همون روزی که آدم کل بهشت رو به یک سیب فروخت باید متوجه می‌شدی طمعش سیری نداره. این همه از خارج اذیت کردند و دوام آوردیم. از داخل خوردند و بردند و دوام آوردیم. الان دیگه خیلی فشار روانی زیادی رومه. غمگینم و سنگینی این حال اجازه نمی‌ده حتی برای روزم برنامه ریزی کنم. کلی از مفاهیم و معانی در ذهنم بی‌فایده شده اند. و من تنها تو رو دارم.

دلم به وجود خودت گرمه و این رو حتی نمی دونم چطور برای خودم توضیح بدم.

تقریباً دو دقیقه مونده بود برسم به مقصد که چندین ماشین ردیفی با پرچم ایران و اسپیکر به سمت مرکز شهر راهی بودند. حتی گوشم نمی‌شنید اینقدر که صدایِ افکارم بلند بود. پرچم ایران را که دیدم بغضم ترکید. دیگه دست خودم نبود. عمری خوندم : چو عضوی به درد آورد روزگار دگر عضو ها را نماند قرار و این روزها با تمام وجود حسش کردم.

و ای‌کاش این سوگ تمامی داشت. امروز تازه یادم اومد چرا گاهی خودم را به ندیدن و نشنیدن می زدم. چون انگار تحمل احساس کردن حس ها را ندارم. روزم شب می شود بدون اینکه بدانم چطور گذشت. و من امروز نه در زمان حال بودم ،‌نه آینده و نه گذشته. من در افکارم بودم. غرق و به دنبال ناجی.

ساعت ۱۲:

کنار ساحل در حال نوشتن بودم. ذهنم را تخلیه می‌کردم. حالا کمی آرام‌تر شده بودم. بچه ها را می دیدم که با یک ترکه بر روی شن ها نقاشی می‌کشند و چند خانواده که خوراکی می خورند و چای می‌نوشند. به دریا خیره شده بودم و باز این فکر از ذهنم عبور کرد : هر تغییری نیاز به قدرت ذهن داره. اگر خودت را به غصه ببازی در واقع اینجاست که سوگ اصلی شروع می‌شود . سوگ برای خودت وقتی هنوز نفس می‌کشی و فرصت زندگی را داری. تو حق نداری زندگی ات را بیهوده بگذرانی چون نابودی واقعی تو آن موقع است.

نفس عمیقی کشیدم اما همچنان لب هایم توانی برای لبخند زدن نداشتند.

ساعت ۱۷:

دوستم که حال بهتری از من نداشت از خواب بیدارم کرد. از آمدنش خوشحال شدم. شاید امروز او ناجی من بود. همنشینی و گفت و گو با او حالم را بهتر کرد. وقتی به چشم هایش نگاه می‌کردم با خودم می‌گفتم برای این عزیزانی که در زندگی ات هستند باید قوی بمانی. حال خوشی نداشتم ولی همه را در گوشه ای گذاشتم تا بعد از مدت ها با هم تعامل کنیم و بالاخره به زمان حال برگشتم. زمانی که زندگی کردن در آن را دوست داشتم.

و در نهایت توانستم یک روز دیگر هم از افکارم فرار کنم.

۰۴/۱۱/۱۲

کیمیا

فشار روانیروانشناسیروزمرهزندگیامید
۱۴
۱۳
کیمیا
کیمیا
برآنم که آرام نگیرم...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید