ویرگول
ورودثبت نام
کیمیا
کیمیادیگر نمی‌دانم، فقط می‌نویسم تا شاید روزی بدانم.…
کیمیا
کیمیا
خواندن ۵ دقیقه·۴ ساعت پیش

بوی عیدی.

الان که می‌نویسم تا تحویل سال ۳۵ روز و ۱۶ ساعت و ۱۷ دقیقه مانده است. روزهایی که برای عید لحظه شماری می‌کردم تقریباً از یادم رفته بود. همیشه حتی اگر سال سختی را پشت‌سر گذاشته بودم باز هم سال جدید برایم امید و اهدافی تازه میاورد.

آن سال ها صرفاً فکر می‌کردم برای تعطیلات و فرار از مدرسه است که برای عید لحظه‌شماری می‌کنم. نه تنها من بلکه ۸۰ درصد بچه‌های مدرسه اینطور بودند. اما آیا فقط همین حس عید را دوست‌داشتنی می‌کرد؟ فرار و گذر؟

زمان تحویل سال اشک هایی جاری می‌شدند که ترکیبی از احساسات را با خود پایین می‌کشیدند. لحظه ای که همدیگر را در آغوش می‌کشیدیم همزمان افکار متفاوتی از ذهنم رد می‌شدند. صحنه آهسته می‌شد و صدای قلبم را می‌شنیدم. ترس همراه با شوق زیاد. ترس و نگرانی از اینکه هیچکدام از این لبخندها،‌آغوش ها و محبت‌ها ابدی نیستند. آیا این ترس، تو را فلج می‌کند یا قدرشناس‌تر؟ و شوق زیاد برای تجربه هایی که تازه‌اند. برای یادگیری ،‌برای فرصت های تازه و برای رشد.

در بزرگسالی به تجربه ی این احساسات تضاد باید عادت کرد. عید شبیه به توهمی دوست داشتنی بود. تا چند روزی خانه شلوغ و گرم گفت و گو بودیم. تلفن بی‌وقفه در حال کار کردن بود. صحبت هایی که روی دور تکرار بودند و گاهاً شنیدن اخبار جدید از زندگی همدیگر ،که دوری‌ها را به دست باد می‌سپارد. انگار نه انگار این تماس ها سالی یکبار بودند.

برخی ها به گونه ای حال و احوال می‌کردند انگار که تو ،همانی هستی که بودی. اما اینطور تصور می‌کردی که اینطور نبود و تو پاسخ تعریف و صحبت‌های بی‌وقفه را به «ههه ای » کوتاه و تشکر می‌دادی. برای سال جدیدت هرکسی که سال به سال سراغت را نمی‌گرفت توصیه ای داشت و احتمالاً همان ها را برای نفر بعدی دوباره شرح می‌داد. گویی متنی را حفظ و بازگویی می‌کنند. اما آن شلوغی برایم حس و حالی دلگرم‌کننده داشت. ته قلبم زیبا بودند. هرچه نباشد من که می‌دانم زندگی همیشه روی خوش ندارد و هرکسی دغدغه ای برای سرکردن دارد. اصلاً توقع هم رنج است. همان سالی یکبار، همان جیغ‌جیغ های همراه با ذوق برای هم‌صحبتی با هم شاید کافی باشد.

بعد از کرونا و گرانی های سرسام‌آور دیگر مهمانی رفتن هم زیاد روی بورس نبود. وقتی مادری را دیدم که به پسر کوچکش می‌گفت :«مامانی زیاد آجیل نخوری ها ،‌هرچی بخوای خودم برات می‌خرم.» متوجه شدم که حتی این دورهمی ها هم از روی اجباره و دیگر صفایی ندارند. دیگر وقتی دور هم جمع بشویم حرفی جز گرانی و اقتصاد و جنگ نمی‌ماند. یواش یواش کم می‌شوند و انسان ها دوری گزین‌تر. شاید بهتر باشد ،‌اینطوری انتخابی و به دور از فرهنگ اصرافگرایانه دورهم جمع می‌شویم ، نه به ذوق عیدی مادربزرگ ها و آجیل عید و خنده های بی‌وقفه. بلکه برای با هم بودن با کسانی که در کنارشان واقعاً حالمان خوش است. اصلاً من از کجا بد و خوب ماجرا و حالی که در آن هستیم را بدانم. شما خودت فکر کن که چه احساساتی داری.

اما امسال بر خلاف تمام نگاهی که در دید و بازدید ها و لحظات شلوغ عید می دیدم، احساس کردم دلم همان گذشته را می‌خواهد. اینکه دغدغه ام این باشد که لباس نو برای عید بخرم. شیرینی زیاد نخورم تا قند بگیرم. چطور سر صحبت را باز کنم ، چطور با بزرگ‌تر ها مکالمات تکراری عید داشته باشم و وقتی خانه ی کسی مهمان بودیم اشتباهی در سلام و احوالپرسی اول من نگویم «خوش آمدید.». گویی هم اصالت می‌خواهم و هم تعلق.

امسال عید، برایم نه آن حال خوش را دارد و نه احساس فرار. پذیرفته ام که سال هر چقدر هم تازه ،فقط در ذهن من است. در واقع من همانی هستم که قبل از ۲۹ اسفند بوده ام . همانی که قبل از ثانیه ی آخر بودم. افکارم ، احساساتم و تجربیاتم همگی همراهم هستند و سال نو نوید از من تازه نمی‌دهد تا زمانی که خود نوید از منی تازه ندهم.اصلاً تازگی چه معنایی دارد وقتی این همه می‌کوشیم تا خود را بسازیم و تجربه کسب کنیم؟ شاید هم منظور از تازگی اتمام این افکار منفی و فلسفه‌بافی های ذهنی باشد. زمستان امسال چقدر دیر می‌گذرد.از خود می‌پرسم: آیا تو دلتنگِ گذشته‌ای؟ یا دلتنگِ بی‌خبریِ گذشته؟

زمانش دیگر فرقی ندارد. دل من هنوز تازه نشده، همان دلی است که تا چند روز پیش به حال کسانی که امسال دیگر در آغوش خانواده‌هایشان نیستند می‌گریست. همان دلی است که غصه ی فردا را دارد. همان دلی است که گاهی تحمل افکار خودش را هم ندارد. همان دلی است که در تکاپوی ساخت امید خون‌دل ها خورد. همان دلی که می‌ترسید و شجاعت را تمرین می‌کرد. دلی که رسیدن را می‌خواست اما رهایی را تجربه کرد. دلی که سوخته اما هنوز در آتشش که سوسو می‌زند دست هایم را گرم می‌کنم. دلی که دلم برایش می‌سوزد و می خواهم با تمام وجود در کلمات و در اعمالم دوستش بدارم. آیا همیشه نو شدن، فقط اراده‌ی فردیست؟ یا گاهی هم دل حق دارد مدتی خسته بماند؟ شاید بیش از حد خودت را مسئولِ حالِ خوبت می‌دانی.

شاید امسال در تقویم نتوانم سال نو را تجربه کنم اما با دوست داشتن خودم می خواهم نو شدن را تجربه کنم. امیدوارم زمانی که «یا مقلب القلوب و الابصار…» را بخوانم که قلبم نو شده باشد و نوید از روشنایی بدهد.

در پشت تمام این گفته ها دوست داشتم بدانم اگر فرهاد الان زنده بود «بوی عیدی» را چطور می‌خواند؟ و شهیار قنبری چطور شعر را بازنویسی می‌کرد؟ زمستان امسال چقدر دیر می‌گذرد. آیا تو دلتنگِ گذشته‌ای؟ یا دلتنگِ بی‌خبریِ گذشته؟

۰۴/۱۱/۲۴

افکار منفیبوی عیدیزندگیسلامت روانروانشناسی
۳
۱
کیمیا
کیمیا
دیگر نمی‌دانم، فقط می‌نویسم تا شاید روزی بدانم.…
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید